تبليغاتX
گردان مسلم
گردان مسلم
وبلاگ بازماندگان دفاع مقدس گردان مسلم بن عقیل لشکر ویژه 25 کربلا 
قالب وبلاگ

پیرو تصمیم ستاد اجرایی همایش های گردان مسلم بن عقیل (س)، ششمین

گردهمایی رزمندگان دوران دفاع مقدس گردان اسفند ماه سالجاری در گرگان

برگزار می گردد.                                     

همایش قبلی گردان مسلم تیرماه88 دربخش گنج افروزشهرستان بابل با حضور

رزمندگان دوران دفاع مقدس،از استان های گیلان،مازندران و گلستان برگزار

 گردید.

نشست هماهنگی این همایش روز دوشنبه۱۲آبانماه درمحل خانه مودت گرگان

با گردهمایی رزمندگان گرگانی ستاد اجرایی گردان منعقد گردید.

 

 

 

[ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 12:22 ] [ سیدابوالفضل حسینی ] [ ]

نام کتاب:خاطرات نادر بذري

گفت و گو و تدوين : حسن شيردل و حسين شيردل

قطع كتاب : رقعي   

سال انتشار: 1388

نوبت چاژ:چاپ اول 

ناشر : سوره ي مهر وابسته به حوزه هنري

تعدادنسخه: 2500  جلد

قيمت 3600 تومان

اين كتاب در هفده فصل و 280 صفحه تنظيم شده است.

 دربخشی از کتاب می خوانیم:

«­دوماه و نيم در منطقه بوديم­. با گردان مسلم بن عقيل كه فرمانده گردان مان شهيد عالي بود­»­.....

[ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 12:44 ] [ سیدابوالفضل حسینی ] [ ]

اولین روزسال 1343 در خانواده ای مذهبی در شهرستان علی آباد کتول

به دنیا آمد. دوران کودکی را در دامان مادری مومن سپری کرد.چون تنها

پسر خانواده بود به تشویق پدرش - که همواره در تکایا و هیئتهای مذهبی

حضورداشت. به یادگیری قرآن کریم پرداخت. دورۀ ابتدایی را در دبستان

دهخدا ( در سال 1354) گذراند و دورۀ راهنمایی را در مدرسۀ سپهر

علی آباد کتول آغازکرد.اما به علت ناتوانی مالی خانواده بدون اینکه دورۀ

راهنمایی را به اتمام برساند در دوازده سالگی ترک تحصیل کرد.به دنبال

آن درمغازه ای که پدرش اجاره کرده بود مشغول به کار شد. دراین زمان

در امور دینی بسیار کوشا بود و اوقات فراغت را در مساجد می گذراند

وموذن مسجد محله بود.

با شروع جنگ تحمیلی, محمد حسن که شانزده ساله بود درسال 1360 به

پادگان آموزشی منجیل اعزام و پس ازفراگیری فنون نظامی ازطریق لشکر

۲۵کربلاعازم جبهه شد.وی به عنوان نیروی رزمنده از20 بهمن 1360

درجبهه حضوریافت ودرعملیات بیت المقدس وآزادی خرمشهر حاضربود.

پس ازآن درگردان مسلم بن عقیل (ع) ازلشکر25 کربلا از24 آبان1361

به عنوان آرپی جی زن مشغول شد و درعملیاتهای رمضان,محرم ووالفجر

مقدماتی شرکت کرد.علاقۀ فراوان محمد حسن به فضای جبهه سبب شد که

 به عنوان آرپی جی زن و مدتی بعد ؛اطلاعات گردان مسلم بن عقیل (ع)

 ازلشکر25 کربلا تا 20 آذر 1362 درتمام عملیات شرکت داشته باشد.

باحضورمداوم درجبهه بسیاردیربه مرخص می رفت و درمرخصی سعی

 می کرد به پدرومادرش دررفع نیازهایشان کمک کند. ولی علاقه به پدر

ومادرمانع ازبازگشت به جبهه نیم شد.روزی خطاب به یکی ازدوستانش

گفت: ازاین که به مرخصی می روم ناراحتم.ای کاش زمینه ای فراهم

می شد تا هیچ وقت به مرخصی نمی رفتم و همیشه در جبهه بودم. به

همین سبب هرگاه به مرخصی می آمد.

تصفیه حساب نمی کرد تا دوباره به جبهه باز گردد. مسئولیت تسلیحات و

مهمات گردان مسلم بن عقیل (ع) را ازتاریخ 14 فروردین 1363تا23

آذر همان سال برعهده داشت. مسئولیت ستادگردان مسلم بن عقیل (ع) در

 تاریخ 3 دی 1364 به وی واگذارشد.درعملیات والفجر8 براثربمباران

 شیمیایی در منطقه فاو در 22 بهمن 1364 به شدت مجروح شد. ولی

 پس ازبهبودی نسبی دوباره به جبهه بازگشت و علی رغم اصرارخانواده

 مبنی برازدواج, جبهه را به هر امری ترجیح داد.

با حضور دوباره در جبهه به مسئولیتهای متعددی از جمله فرماندهی

گروهان ذوالفقاروجانشینی فرمانده گردان مسلم بن عقیل در8 دی 1365

منصوب شد.


ادامه مطلب
[ جمعه نهم دی 1390 ] [ 16:0 ] [ سیدابوالفضل حسینی ] [ ]

شهيد حسين عباسي در سال 1344 روز « عرفه » در روستاي قرن آباد از توابع شهرستان گرگان به دنيا آمد و دوران ابتدايي را در روستا و راهنمايي و دبيرستان را با سكونت خانواده در گرگان در رشته رياضي فيزيك به پايان رساند.

در زمان تحصيل همگام با پيروزي انقلاب اسلامي در تمامي صحنه‌ها حضور داشته است. سال 1360 در جمع اعضاي دفتر حزب جمهوري اسلامي گرگان سر بركوي انديشه استوار بهشتي مي‌نهد و در جريانات حساس انقلاب از مواضع اصولي و ارزشي مستحكمي برخوردار مي‌شود. دانشجوي شهيد حسين عباسي ، با هوش سرشار و قوي خود با موفقيت در دانشگاه تبريز و در رشته پزشكي قبول مي‌شود و عليرغم درس زياد جبهه و دوستان خود را فراموش نكرده و در عملياتهاي مختلف خود را به جبهه مي‌رساند، چرا كه معتقد بود ما نبايد محل تولد دوباره خود را از ياد ببريم. نحوه شهادت : حسين عزيز پس از سه سال تحصيل در دانشگاه به جبهه جنوب رفته و در لشكر ويژه 25 كربلا و گردان هميشگي خود «حمزه سيدالشهداء»، سپس در گردان مسلم بن عقيل به خيل رزمندگان مي‌پيوندد و در عمليات كربلاي هشت شركت كرده و از ناحيه دست مجروح مي‌شود . پس از انجام يك مرخصي كوتاه مدت ، دوباره به جبهه رفته و در عمليات «كربلاي 10» در منطقه بانه و سردشت « ماووت عراق »‌ به عنوان يكي از نيروهاي برجسته و با تجربه شركت مي‌كند و در تاريخ چهارم ارديبهشت 1366 در اثر اصابت تركش به سر مباركشان ، حسين‌وار به درجه رفيع شهادت نايل مي‌گردند و پيكر پاك و غرقه بخونش در ميان انبوه عاشقان تشييع و در گلزار شهداي گرگان مدفون مي‌گردد.

[ جمعه دوم دی 1390 ] [ 12:0 ] [ سیدابوالفضل حسینی ] [ ]
 

شب یلدا در سنگر شش متری در فاصله ۱۰۰ متری عراقی‌ها

 

سال ۶۵ و در شب یلدای آن سال ما در منطقه “علی شرقی، علی غربی

 

” و تپه۱۶۰ بین دهلران و موسیان ایران و مرز عراق در سنگری تنها

 

به وسعت ۶ مترودر فاصله کمتراز۱۰۰متری با نیروهای عراقی بودیم

 

و چون درتیررس عراقی‌ها بودیم سقف سنگررا بسیارپائین آورده بودیم

 

تا از دور دیده نشود. وی ادامه داد: در آن شب ۱۵ نفر بودیم و چون

 

سنگرمان کوچک بود به سختی کناریکدیگر نشستیم. اما سفره‌ای پهن

 

کردیم وتوی آن آینه،قرآن،کاسه آب واسلحه گذاشتیم و عکس همرزمان

 

 شهیدمان را هم به کنارشان قرار دادیم؛ آن سفره شب یلداهیچ گاه از

 

ذهنم پاک نمی‌شود و شب خاطره‌انگیزی شد. فولادزاده بیان داشت: در

 

 آن شب توسط یکی ازبچه‌های اهواز،هندوانه‌ای تهیه شد، من نیزتخمه

 

 و پسته‌ای که یک ماه قبل وقتی در مرخصی بودم تهیه کردم، را توی

 

 سفره گذاشتم وبچه‌های شمال هم چند دانه ازگیل وگلابی جنگلی آوردند.

 

سوغات بچه‌های طارم زنجان هم زیتون بود.

 

دور کعت نماز موفقیت در کنار سفره شب یلدا

 

بیوک آذری زبان نیز نُقل‌های معروف و خوشمزه از ارومیه آورده بود

 

و خلاصه هر کسی به نحوی نقشی در آماده‌ کردن سفره شب یلدا آن هم

 

 در شرایط سخت منطقه و در فاصله کمتر از ۱۰۰ متر با عراقی‌ها ایفا

 

 کرد. اینها همه در شرایطی بود که ما باید برنامه‌مان در ۴۰ دقیقه تمام

 

 می‌شد و به دلیل نزدیکی با نیروهای عراقی نگهبانی هم می‌دادیم.

 

 فولادزاده اظهار کرد: قرار بود سه روز بعد از آن شببه یادماندنی

 

 عملیات بزرگ “نهر عنبر” توسط نیروهای سه‌گانه ارتش، سپاه و

 

بسیج در منطقه دهلران و موسیان علیه نیروهای عراقی انجام شود.

 

 آن شب در کنارسفره یلدا ضمن اینکه هر کس در فضای صمیمی

 

 لطیفه‌ای شیرین یا خاطره‌ای ازدوست شهید خودش تعریف می‌کرد.

 

وی افزود: در پایان همگی با خواندن دورکعت نمازازخدای بزرگ

 

خواستیم تا در این شب که جزء فرهنگ ملی و باستانی ما است و

 

خانواده‌های ایرانی در کنار هم جمع‌ شده‌اند ما را دعا کنند تا در این

 

عملیات مهم پیروز شویم؛ چه حالت روحانی و وصف ‌ناشدنی بود

 

 وقتی بچه‌ها بادادن نامه خود به یکدیگر وصیت می‌کردند هر کس

 

 که زودتر شهید شد دیگری نامه‌اش را به خانواده‌اش برساند و این

 

 عملیات هم با پیروزی ما همراه شد.

[ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 12:9 ] [ سیدابوالفضل حسینی ] [ ]

test

عکس اول ایستاده از راست: شهید فلاح پور معاون گردان مسلم، از نیروهای گیلانی لشکر25 کربلا
_ نفر دوم یکی از رزمندگان گیلانی که نمی دونم شهد شدند یا خیر.
_ نفر سوم شهید محمد تیموری از آمل، فرمانده ی گردان یا رسول(ص) که در عملیات بدر در هورالعظیم به شهادت رسیدند.
نفر چهارم؛ شهید قاسم آقابرارنژاد از فریدونکنار، جانشین گردان یارسول(ص) که در عملیات والفجر 6
در چیلات دهلران شهید شدند.
نفر پنجم؛ آقای عیسی آردکلایی از بابل که زنده اند.
نفر ششم شهید حاج حسین بصیر از فریدونکنار که در عملیات کربلای 10 در ماووت شهید شدند.
افراد نشسته: نفر اول سید علی حسینی از فریدونکنار «ازبارون» فرمانده ی گروهان یک، گردان یارسول(ص) که از دو چشم به جانبازی نایل شدند.
نفر دوم محمود شیرازی از آمل که احتمالا زنده اند.
نفر سوم شهید ذبیح الله عالی از جویبار فرمانده ی گردان مسلم که در عملیات والفجر 6 به شهادت رسیدند.
نفر چهارم از رزمندگان مازندران که نمی دانم زنده اند یا شهید شدند.

BehesTB101.jpg
این متن که پشت تصویر نوشته اند؛ زمانی است که هنوز شهید نشده اند؛ شهید زنده یعنی جانباز، این بچه ها هر کدام چند بار زخمی شدند و عاقبت دل به دلدار سپردند.

BehesT109.jpg
                            عکس از فرمانده رشید گردان یا رسول الله(ص)؛ آقا یحیی خاکی می باشد.
[ شنبه بیست و ششم آذر 1390 ] [ 13:51 ] [ سیدابوالفضل حسینی ] [ ]

به روایت: مهدی صاحبقرانی

 

می‌خواهم از عملیات بیت المقدس ۲ بگویم و از جایی‌که بهترین دوستان و یاران و عزیزترین برادرم در آنجا به شهادت رسیدند و خون پاکشان در کوهها و ارتفاعات منطقه کوهستانی غرب و شمال عراق به زمین سرد ریخت و باعث عقب نشینی دشمن شد. می‌خواهم از حرف دل آن بچه بسیجی‌ها بگویم که در آن سرمای شدید با توکل به خدا جنگیدند و حماسه آفریدند.

بله ساعت حدود ۴ یا ۶ عصر شش روز قبل از عملیات بود… هوا آنقدر سرد بود و مه‌آلود که نمیتوانستم بخوبی تشخیص دهم. سوار کامیون‌ها شدیم. مقصد مشخص نبود، حوالی ماووت؟ نمیدانم کجا؟

سوار بر کامیون‌های سرد شدیم. بچه‌ها همه برای هم جا باز می‌کردند تا بالاخره حدود ۳۰ تا ۳۵ نفر سوار کامیون شدیم و نشستیم. بعد از ۷ ساعت راه بسیار سخت و پرپیچ و خم، ساعت ۱۲ نیمه شب به مکان از پیش تعیین‌شده رسیدیم. وسایل و تجهیزات و همه چیز را داخل چادر گذاشته و خوابیدیم. صبح روز بعد که برف سنگینی آمده بود، مقداری کار کردیم و چادر را مرتب نمودیم. در همین حین برادر خراسانی که مسئول گروهان یک بودند، مسئول دسته‌ها را خواستند. برادر گلستانی آن موقع تهران بود و نیامده بود به همین دلیل من رفتم و برادر خراسانی در رابطه با اینکه می‌خواهیم برای شناسایی برویم با من صحبت کرد. لذا با تمام کادر گروهان به طرف سنگر فرمانده لشگر رفتیم. برادر حاج حسین الله کرم آنجا بود. وی دو ساعت تمام ما را با نقشه و کالک عملیات توجیه کرد. عجب منطقه‌ای بود!! منطقه بسیار سخت و ناهموار و صعب‌العبور. بسیار وحشت کرده بودم نه به خاطر خودم بلکه به خاطر بچه‌هایی که تا چند روز دیگر باید در این منطقه با دشمن روبرو می‌شدند، دشمنی که تا خرخره مسلح بود و با کمین‌ها و تله‌های انفجاری منتظر فقط یک حرکت کوچک بود.

بالاخره توجیه با نقشه تمام شد و ما آماده حرکت شدیم تا منطقه عملیاتی را از نزدیک ببینیم. این بود که سوار بر تویوتا شدیم و به طرف منطقه عملیاتی راه افتادیم. در راه برادر الله کرم نام ارتفاعات و قله‌ها و شاخص‌ها و … را برای ما توضیح داد و گفت که زمان آزادسازی آن ارتفاعات کدام عملیات‌ها بوده است.

بعد از عبور از ارتفاعات گلان و سرگیو و چند پل کوچک و بزرگ به ارتفاع مجاور گردرش رسیدیم. ارتفاع بسیار بلندی که در عملیات نصر ۸ آزاد شده بود و به قدری بزرگ بود که همه متحیرانه به آن نگاه می‌کردند. از جاده روبروی ارتفاع برای رسیدن به ماووت گذشتیم و بعد از چند پیچ و خم جاده به شهر ماووت رسیدیم. شهری که بر اثر بمباران و گلوله‌باران منهدم شده بود و از آن چیزی نمانده بود جز چندین خانه ویران‌شده.

سپس تویوتاها در کنار یک تپه کوچک نگهداشتند و برادران گردان همگی از ماشین پیاده شدیم و به طرف سنگری که مقابلمان بود رفتیم.

منطقه بسیار مه‌آلود بود. شهر ماووت بین دو ارتفاع بزرگ غمیش و دلبشک و الاغلو و عامدین قرار داشت و دشمن به این منطقه کاملا تسلط داشت.

برادر الله کرم یکی یکی برادران گردان -از مسئول گردانها تا معاونین دسته‌ها- را توجیه کردند و بعد سوار بر تویوتا شدیم و رفتیم.

هوا داشت تاریک می‌شد که به چادرها رسیدیم. با اضطراب خاصی که نسبت به عملیات پیدا کرده بودم پیش فخرالدین (داداش مهدی) نشستم. بعد از احوالپرسی داداش مهدی در مورد منطقه از من سوال کرد و من هم به او گفتم که انشالله نیم ساعت دیگه چیزهایی رو که دیدم و شنیدم در چادر خواهم گفت.

… بعد از نماز و سوره واقعه دفتر کوچک خود را باز کردم و کلیه موارد را برای بچه‌های دسته توضیح داده و آنها را برای یک جنگ نابرابر آماده کردم.

در تاریخ ۲۴/۱۰/۶۶ بود که برای حرکت جهت نبرد با دشمن آماده شدیم. از چادر خارج شده و ستون را به خط کردیم و بعد از عبور از زیر قرآن و … والله خیر حافظا و صرف ناهار گرم، سوار کامیونها شدیم. نمی‌توانید تصور کنید که بچه‌های دسته چه شوقی داشتند!! آنها با دلی آکنده از عشق و محبت به خدا شادی می‌کردند و گویی که آن شب، شب وصالشان با معبود بود… مقداری از مسیر را رفتیم و سپس سوار تویوتا شدیم و ادامه دادیم.

در راه برادر کوثری را دیدیم و او ما را راهنمایی کرد و گفت باید به طرف تپه‌های روبرو برویم و چون عراقیها بر روی جاده آتش می‌ریختند، می‌بایست بقیه راه را پیاده می‌رفتیم … از هم فاصله گرفتیم و با کمک پیک دسته – شهید فخرالدین- به سلامت به پشت تپه‌ها رسیدیم. خلاصه تا بچه‌های دیگر برسند، برای خود جایی درست کرده و در سرمایی که مانند شلاق بر صورتهامان می‌خزید، نماز خواندیم.

ساعت حدود ۹ شب بود که گروهان برپا داد و عاشقان ابی عبدالله در یک چشم به هم زدن برای نبرد با دشمن حاضر شدند. پشت لباس برخی از دوستان نوشته شده بود: «می‌روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم» و بر روی پیشانی‌بندهاشان «یا حسین» و «یا زهرا» و … عزیزانی که از مال دنیا جز یک تسبیح و قرآن و جانماز چیزی به همراه نداشتند، عزیزانی که پا بر روی هوای نفسانی خود گذاشته و در مقابل دشمن مانند کوهی ایستاده بودند.

از جاده تزانزیت ماووت گذشتیم و کنار رودخانه ونزدیک منطقه عملیاتی توقف کردیم. وقتی نشستیم و منتظر امر فرمانده بودیم، از یکطرف، گلوله باران دشمن و از طرف دیگر، قطرات باران بود که در آن سرما بر سر و رویمان می‌ریخت و در آن حال بچه‌ها اصلا به فکر خود نبودند و فقط مراقب اسلحه‌هاشان بودند که مبادا خیس و بلااستفاده شود.

درهمین موقع بود که به خواب رفتم و وقتی بیدار شدم دیدم داداش مهدی مراقب من بوده که به درون رودخانه سقوط نکنم… دوباره ستون به حرکت درآمد اما حدود ساعت ۲ یا ۳ صبح بود که فرمان عقب‌نشینی آمد. نمیدانم چه اتفاقی افتاده بود اما فرمان بود و اطاعت از آن واجب. بلافاصله تغییر مسیر داده و از منطقه عملیاتی به سوی شهر ماووت برگشتیم. بعد از یک راهپیمایی ۲۴ ساعته و بیخوابی در شهر ماووت در یکی از اتاق‌های بچه‌های توپخانه به خواب رفتیم و پس از استراحت به مکان قبلی خودمان برگشتیم تا در فرصت بهتری با دشمن روبرو شویم.

بعدا متوجه شدیم که دلیل عقب نشینی برخورد تیپ انصارالحسین با دو تیپ از عراقیها در زمان رهاشدن نیروهای ایرانی از خط بوده که عراقیها نیز قصد بازپس‌گیری شهر ماووت را داشتند و به همین دلیل عملیات لو رفته بود.

بالاخره پس از چند روز، پیک خبر آورد که باید برای حرکت آماده شویم. آن شب همه دسته‌ها در یک چادر دعای توسل خواندند و از خدا کمک و یاری طلبیدند. صبح روز بعد، پس از اقامه نماز صبح و در تاریکی به طرف منطقه جدید به حرکت درآمدیم.

ساعت ۷ صبح به پل امام رضا رسیدیم و قرار بود که از ارتفاع غول‌آسای گردرش بالا برویم. حدود ۴ ساعت مسیر پرشیب جاده را بالا رفته و سرانجام با سختی های زیاد و مخصوصا تشنگی در آن سرما به بالای ارتفاع مذکور رسیدیم.

ساعت ۲ بعدازظهر به پایین ارتفاع و تنگه هرمدان رسیدیم و در آنجا کنار برادران گردان انصار، گردان عمار، گردان مسلم بن عقیل و … و لشگرهای دیگر چادر زدیم و صبح روز بعد مسئولین دسته از گروهان یک برای شناسایی منطقه جدید عازم شدند.

بعدازظهر حالم عجیب گرفته شده بود. نمیدانم چرا؟ شب دوباره فرارسید. برادر طیبی – معاون گروهان- تمام برادران گروهان را توجیه کرد و قرار شد بعد از یک ساعت به سوی منطقه حرکت کنیم.

آن شب بچه‌ها دعای کمیل خواندند، بعضی عجیب گریه می‌کردند، گویی که از خدا شهادت و پیروزی می‌خواستند …

آن شب آنها که باید انتخاب می‌شدند، انتخاب شدند. ساعت حدود ۱۰ شب بود که از چادرها دور شدیم. در راه شهید غلامی – که در همین عملیات شهید شد- نوحه خواند و با سوز و صدای زیبای خود همه را به فکر فروبرد.

بعد از مدتی به منطقه رسیدیم. عراق با شدت تمام بر روی ما آتش می‌ریخت و منطقه را مثل روز با منورهای خود روشن کرده بود. تیم یک به حرکت در کانال ادامه داد و با درگیری سختی دشمن را به عقب نشاند.

تیم ما هم پشت سر تیم یک حرکت کرد و با دشمن درگیر شدیم. بعد از تقریبا نیم ساعت درگیری، دشمن پا به فرار گذاشت و در این درگیری تلفات زیادی به جای گذاشت. در این راه دوستانم را دیدم که بر خون گرمشان سجده کرده بودند.

بله شهید گوگونانی که سراپا ترکش خورده بود بر روی خاکهای سرد کردستان به سجده رفته بود و خون پاکش بر روی خاکهای مظلوم کردستان می‌ریخت و فریاد می‌زد: « ای دشمن ما تا آخرین لحظه و تا آخرین قطره خون خود ایستاده‌ایم و دست از امام خویش برنخواهیم داشت». او می‌گفت: «اگر دوباره زنده شوم و بمیرم و اگر صدبار زنده و کشته شوم، دست از امام برنخواهم داشت». … او مظلومانه به شهادت رسید.

آنان که آن شب شهید شدند، همه مظلوم بودند، همه دردکشیده بودند، همه امتحان شده بودند … آن شب، شب عروج و شب وصال و شب گذشتن از مادیات و پیوستن به معنویات بود.

ساعت ۱٫۵ نیمه شب باران آرام، آرام بر بدن مطهرشان می‌ریخت و گویی که آسمان نیز به گریه درآمده بود. دیگر دشمن از ترس به عقب رفته بود و در فکر حیله و نیرنگ دیگری بود. دیگر سوز و مناجات بچه‌ها به آخر رسیده بود و جز صدای چند گلوله، صدای دیگری نمی‌آمد.

دوستانم در این راه قربانی دین خود شدند و شهید راه حق و حقیقت … این هم گذشت … این هم گذشت ..َ

[ دوشنبه چهاردهم آذر 1390 ] [ 20:0 ] [ سیدابوالفضل حسینی ] [ ]
فرزند:ولي الله

متولد:1ارديبهشت 1343

عروج:21بهمن1364

شهادت: فاو-اروند رود

[ دوشنبه هفتم آذر 1390 ] [ 13:47 ] [ سیدابوالفضل حسینی ] [ ]

 

جانباز سيد ابراهيم جعفر نژاد متولد 1347 شهرستان بهشهر ، بعداز انقلاب و شروع جنگ با اخذ مدرك سيكل، در پي نداي امام خميني (ره) مبني بر  حضور جوانان در جهبه هاي جنگ، حضور در جبهه را به سر  كلاس درس  مقدم مي داند .  با توجه به سن كم به عنوان يك  بسیجی رزمنده  بي سيم چي گردان هاي امام محمد باقر(ع) و گردان مسلم بن عقيل لشكر 25 كربلا از استان مازندران در عمليات هاي زيادي  همچون  بدر ، خیبرو والفجر8 و... شركت مي كند. در اولين شب عمليات والفجر 8 هنگام عبور از رودخانه اروند ، گلوله اي به كتف او اصابت مي كندو لكن با همان شرايط تا فتح فاو پيش مي رود. این رزمنده دلاور ، بعداز پنج سال حضور در جبهه ، در سال 1365به عضويت كميته انقلاب اسلامي استان مازندران در مي آيد. از طريق كميته به  لشكر 28 روح اله منتقل مي شود .با توجه به داشتن حكم فرماندهي از فرماندهي وقت کل سپاه، فرمانده يكي از گروهان ها  و بعد از چهار ماه جانشين گردان محرم از لشكر 28 روح اله كميته مي شود. گردان محرم، در خطوط مقدم منطقه عملياتي كربلاي 5 – شلمچه  مستقر می شود.

جانباز دلاور سید ابراهیم جعفر نژاد خاطرت خود را ایت چنین ادامه می دهد:.

 . حاج سراج موسوي فرمانده وقت كميته انقلاب اسلامي طي بازديدي از 7 گردان مستقر در شلمچه ، فرماندهان گردان نمونه جهت ديدار با  حضرت امام  خميني (ره)انتخاب مي كند. در اين ميان بردن اسم من در جمع فرماندهان«آقا سيد را مي خواهم به ديدار امام ببرم» با عث خوشحالي من گرديد. در ابتدا باورش سخت بود. تنها آرزوی قبل شهادت از خداوند، ديدن امام امت بود كه تا اين زمان، با توجه به حضور شش ساله در جنگ ، نصيب من نشده بود.

در 13 آبان 1366 به همراه چهارتن از فرماندهان گردان  بنامهاي سردار عاقلان فرمانده گردان قمر بني هاشم (ع)، سرهنگ حاج نوادر فرمانده گردان امام حسين(ع)، سردار خورشيد وند فرمانده گردان علي ابن ابيطالب (ع) ، سردار كاوه دزفولي فرمانده گردان امام حسن مجتبي(ع)باحضور حاج سراج موسوي فرمانده كميته انقلاب اسلامي به حسينيه جماران رفتيم. ديدن فضاي معنوي حسينيه جماران ، از نزديك وصف نشدني است. هدايت انقلاب و جنگ از اين حسينيه با توجه به فشار هاي سياسي غرب و شرق ، ترورهاي ناجوانمردانه منافقين ، باعث حيرت آنها شده بود. بعداز مدتي وارد حياط كوچك منزل امام شديم. در ابتدا فكر مي كردم امام را با لباس روحاني در يك اطاق بزرگ ملاقات خواهيم كرد. ولكن زماني كه به ما اجازه داخل شدن به اطاق  امام را دادند ديدن حضرت امام  با لباس خانگي و داشتن كلاه مشكي و دستكش در حال خواندن قرآن باعث تعجب من شد. در ابتدا خداوند را شكر كردم كه تنها آرزو مرا قبل از شهادت برآورده كرده است.  بعداز لحظه اي قرائت قرآن امام به اتمام رسيدو به ما خوش آمد گفت:«آقايان خوش آمديد»ابتداء حاج سراج موسوي ما را به حضرت امام معرفي كرد:سپس طبق برنامه تعين شده ، سرهنگ نوادر  فرمانده گردان امام حسين(ع) بعداز بوسيدن دست حضرت امام ،گزارشي از منطقه عملياتي شلمچه را توضيح دادند.در هنگام ارائه گزارش ،حضرت امام خميني(ره) با لبخند و چهره اي نشان از دانستن اين اطلاعات و آشنايي كامل با منطقه دارند. در صورتيكه حضرت امام (ره) نه به جبهه ها عزيمت كرده بوده نه اينكه قبلاَ اين  گزارش را ديده بود. زمانيكه نوبت من شد با بوسيدن چهره مبارك امام و دستشان، همچنان كه دستم در ميان دستشان بودخودم را معرفي كردم. ابتدا شوكه شده بودم كه چه بگويم. زمانيكه حضرت امام متوجه شدند كه من شوكه شدم سرش را پايين انداخت . «من سيد ابراهيم جعفر نژاد ،جانشين گردان محرم از لشگر 28 روح اله  سلام نيروهاي تحت امر ، براي جنابعالي سلام رسانده و آرزو طول عمر جنابعالي را از خداوند خواستارند.» حضرت امام خميني(ره) در اين لحظه دستانم را فشرد و فرموند« سلام مرا به رزمندگان برسان و بگويي من دست بوس همة آنها هستم. مخصوصاَ شما فرماندهان جبهه، دست بوس همه شما هستم» مجدداَ دست ايشان را بوسيدم.

بعداز من سردار عاقلان فرمانده گردان قمر بني هاشم (ع) و سردار كاوه دزفولي فرمانده گردان امام حسن مجتبي(ع) و در انتها سردار خورشيد وند خدمت امام شرف ياب شدند  وقت ملاقاتمان به اتمام رسيده بود .نوبت بعدی ،نوبت  برادرجانبازي كه دو چشمش راپيشاپيش به بهشت فرستاده بود و ملاقات داشت تا حضرت امام (ره) صيغه عقدشان را بخواند. داماد و عروس بهمراه پدرو مادر عروس و داماد با يك جعبه شيريني وارد اطاق شدند . به علت كوچك بودن اطاق ، سردار سراج از بچه هاي كميته خواست تا اطاق را ترك كنيم كه حضرت امام (ره) گفتند : « نه ، باشند» لذا ما كنار صندلي حضرت امام ، سرپا ايستاديم. امام بعداز اجازه از عروس و داماد از پدر عروس هم اجازه خواندن صيغه عقد را گرفتند. بعداز مدتي با گفتن «مبارك باشد» جعبه شريني كه در دست داشتن به ما فرماندهان تعارف كرد.من بعداز گرفتن يك شيريني جعبه را امام  (ره) به دست من داد و من آن را بين فرماندهان و سپس به خانواده عروس تحويل دادم. بعداز لحظه اي بردار جانباز به همراه خانواده اش بعداز خداحافظي از اطاق خارج شدند.سپس نوبت ما شد. من قبل ترك اطاق ، يواشكي به سرهنگ نوادرگفتم «امام چيزي از خودش به ما تبرك نمي دهد ؟اين شيريني كه جانباز بود» حضرت امام خميني(ره) صدايم را شنيد. به آقاي گلپايگاني گفتند«آن قندان را بياوريد» سپس قندان  قند را به ما تعارف كردند . من دو حبه  قند گرفتم يكي را خودم خوردم و ديگر ي را براي شهيد نادعلي ديندار بردم. بعداز حضور در جبهه بنابر امر حضرت امام خميني(ره) به تك ، تك سنگر رزمندگان گردانمان رفته و سلام حضرت امام را به آنها ابلاغ كردم. ابلاغ سلام امام)ره) باعث نشاط روحیه مضاعف رزمندگان گرديده بود. بعضي از رزمندگان با تعجب مي پرسيدند واقعاَ امام براي ما سلام رسانده و گفته دست شما را مي بوسم؟ وقتي با جواب مثبت و خاطره ديدار را تحريف مي كردم.  در حاليكه قطرات اشك از گوشه هاي چشمانشان بر گونه هاي سرخشان روان بود ،مرا غرق در بوسه خود ميكردند.

در تاريخ 20/8/1366، از فرماندهي لشكر 28 روح اله در اهوازاطلاع دادند جهت سازماندهي و تحويل نيرو جايگزين به اهواز بروم. بمنظور اطلاع رساني و سركشي از گروهانها، با موتور حركت كردم .به فرماندهان گروهانها،گفتم كه من امشب نيستم. هنگام برگشت نزديگ اركان گردان ، انفجارگلوله خمپاره اي ، مرا  زمين گير مي كند دو تركش به كتف نادعلي ديندار مي خورد و او را مجروح مي كند. امدادگر را براي كمك صدا كردم. گلوله دوم خمپاره از  را رسيد بين من و(شهيد نادعلي ديندار يك روز قبل آتش بس رسمي در سال 1367  بر اثر اصابت تركش به سر و قلبش به شهادت مي رسد) او جدایی انداخت. نيرو هاي كمكي رسيدند. خمپاره سوم به يكي از  امداگران را  شهيد و ديگري را مجروح كرد و چند تركش ديگرهم بر بدن من نشست. شهيد ديندار با تني مجروح به كمك ديگر امداگران مي شتابد. آمبولانس از راه مي رسد. سريع من و شهيد امدادگر و دو مجروح ديگر را داخل آمبولانس گذاشته و به پشت خط منتقل مي كنند. در بيمارستان صحرايي به گمان اينكه من هم شهيد شدم مرا همراه با شهيد به سالن سردخانه منتقل مي كنند. من صداي امدادگران و دكترها  را مي شنيدم. دست چپم به علت اصابت تركش در حال جداشدن زير برانكارد شهيد افتاده بود. ولكن قدرت حرف زدن و يا توان چشم باز كردن و حركتي  را نداشتم. فرمانده گردان حاج حسين باقري تازه از خرمشهر به منطقه شلمچه آمده بود كه خبر مجروح شدن مرا به او دادند. سريع خودش را به بيمارستان صحرايي رساند . خبر شهادت مرا می شنود. ايشان مي گفت:« من باور نكردم گفتم بايد ايشان را زنده به من تحويل بدهيد.» با دكتر و يكي از امدادگران به سالن سرد خانه آمدند. مرا كه در پلاستك پيچيده بودند به ايشان نشان دادند. از بخار پلاستيك و گرمي صورت متوجه شد كه من زنده هستم .لذا دوباره مرا به بخش اوژانس منتقل كردند. بعداز كمك هاي اوليه جهت عمل جراحي مرا به بيمارستان حضرت فاطمه(س) آبادان  منتقل كردند. دكتر ها بعداز عمل ، اظهار داشتند: اگر بعداز يك هفته هوش نيامد شهادت او حتمي است. مرا با هلي كوپتر به بيمارستان شهيد بقايي اهواز منتقل كردند. سرانجام بعداز يك هفته بهوش آمدم. اولين كسي را كه بالاي سرم ديدم شهيد ديندار بود. صدايش كردم.«نادعلي» ايشان با صداي من از جا پريد. گفت «سيدهوش آمدي؟» دوان ،دوان به سراغ پرستارها و فرمانده گردان رفت . چند لحظه بعد ، فرمانده گردان و فرماندهان گروهان اطراف تختم ،حلقه زده بودند. ديدن فرمانده گردان، فرماندهان گروهانها ، جانشين وپيك گردان مرا عصباني كرد چراكه  فکر می کردم همه خط را رها كرده و به ملاقات من آمدم. لذا اولين حرفي كه زدم اين بود.«شما كه همه اينجا هستيد؟! پس شلمچه چه كسي هست؟!!»،   شهيد ديندار گفت:« سيد ناراحت نباش، شلمچه را ما تحويل گردان ديگر داده ايم. نيروهاي گردان ما به مرخصي رفته و يا ترخيض  شده اند. شما آلان يك هفته بي هوش هستي» شهید زنده ،جانباز دلاور سید ابراهیم جعفر نژاد، بعداز مدت ها بستری در بيمارستانهاي مختلف كشور تا كنون 8 بار مورد عمل جراحي قرار گرفته است.قطع نخاع شدن و يكجا بودنش باعث تشديد زخم بسترش مي شود. ولكن زبان شيرين وگويايش،اخلاق نيكويش،چهره خندانش، با عث  نشاط  و روحيه  عزيزان ميگردد.

خوب است بدانيم از ایثار و فداکاری  آنهاییکه  پاهايشان،دستهايشان و وجودشان را داده اند تا من وتو در كنار هم ايراني آباد و سربلند بسازيم. ايراني كه وجودش به هر ايراني افتخار ميكند. آري، آيندگان بايد  از اين رشادات ها و شجادعت های رزمندگان اسلام  ، درس استقامت ودلدادگي بياموزند. درسي كه دانش آموختگان مكتب عشق و شهادت بدون كوچك ترين چشم داشتي به مال و منال دنيوي ، جان خود را در پي نداي لبيك  معمار كبير انقلاب كفن پوش به جبهه ها شتافتندتا اسلام ، انقلاب و ايران زنده بماند. درودتان باد اي شيران روز و زهدان شب، اي شهيدان زنده .گرامي باد ياد و خاطره تمامي جان بركفان نيرو انتظامي كه هم اينك در مرزهاي شرقي و غربي كشور با نثار جانشان ، تحت رهبری مقام معظم رهبر حضرت آیت ا.. خامنه ای  باعث امنيت كشور مي شوند. 

 
[ یکشنبه ششم آذر 1390 ] [ 11:57 ] [ سیدابوالفضل حسینی ] [ ]
فرمانده گردان امام حسین(ع)
لشکر۲۵کربلا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
دوم اسفند ۱۳۳۹ در خانواده ای مذهبی در شهرستان گنبد به دنیا آمد. پدرش از اهالی سراب بود که به گنبد مهاجرت کرده بود. صمد چهارمین فرزند خانواده بود. او قرآن را در شش سالگی نزد ملا حاج صالح فرا گرفت. در سال ۱۳۴۵ در هفت سالگی در یکی از دبستانهای گنبد واقع در خیابان سرابی دوره ابتدایی را آغاز کرد و دوره شش ساله ابتدایی را با نمرات خوب پشت سرگذاشت. دوره دبیرستان را در مدرسه ترک آباد (شهدای فعلی) گنبد به اتمام رساند.

بعد از اتمام سال سوم متوسطه در سال ۱۳۵۳ تصمیم گرفت وارد نیروی هوایی ارتش شود. خواهرش (طاهره) می گوید:
پدرم از فرط علاقه, او را دادش صدا می کرد. وقتی او فهمید صمدتصمیم دارد وارد ارتش شود به اوگفت راضی نیستم تونوکر شاه باشی.به دنبال این سخنان با اینکه لباسهای دوره آموزشی را تحویل گرفته بود. از رفتن به ارتش منصرف شد.پس از آن به شغل مکانیکی رو آوردو پس از مدتی استادکار این فن شد. خواهرش درباره خصوصیات اخلاقی او می گوید:
نسبت به همه خوش رفتار بودبه پدرومادرش علاقه فراوانی داشت.اگر پدرعصبانی می شد او پای پدرم را می بوسید و می گفت از من راضی باش. تمام درآمد خود از کارکردن را دو دستی به پدرم تقدیم می کرد.
صمد اسودی, قبل از انقلاب اسلامی در جلسات مخفی علیه رژیم شاه و پخش اعلامیه های امام خمینی شرکت فعال داشت. با شروع انقلاب اسلامی در راهپیماییها و درگیریهای خیابانی علیه رژیم شاه فعال بود. در ۲۰ شهریور ۱۳۵۸ به خدمت سربازی اعزام شد و دوران سربازی را در نوده چهل دختر و شاهرود گذراند. وقتی در خدمت سربازی بود از رادیو شنید ضد انقلاب در گنبد آشوب کرده است. بلافاصله مرخصی گرفت و در درگیری های گنبد شرکت کرد. سه بار در این درگیریها مجروح شد. در این درگیریها او و برادرش – که بعدها به شهادت رسید – و پدرش از منطقه شیعه نشین گنبد دفاع کردند. به همین خاطر مورد بغض شدید نیروهای ضد انقلاب بودند.
 
خواهرش می گوید:
سربازی او که تمام شد به پدر گفت: آقاجان دین می خواهی یا پول؟ اگر دین می خواهی چون اسلام در خطر است از هردو پسرت باید دست بکشی چون راه ما راه قرآن و امام حسین (ع) است.
بسیار متعبد بود و صبحها بعد از نماز, زیارت عاشورا و قرآن را می خواند و به نحوی که همسایه ها می گفتند خوشا به حال پدر و مادری که جوانی مثل او داشته باشند. در مباحثی که با افراد بدبین به انقلاب داشت کوبنده و مستدل به آیات قرآن صحبت می کرد.
او در ۱ دی ۱۳۶۰ به عضویت رسمی سپاه پاسداران گنبد درآمد و مسئولیت واحد عملیات سپاه گنبد را به عهده گرفت. همانند چریکی ورزیده هر جا که نیاز به مقابله با دشمن احساس می شد سلاح به دوش حضور می یافت و مایه دلگرمی همرزمانش بود. در ۲۶ خرداد ۱۳۶۱ به جبهه اعزام گردید و تا ۲ مهر ۱۳۶۱ فرماندهی گردان امام حسین(ع) را عهده دار بود. یکی از نیروهای گردانش می گوید:
در تیراندازی آنقدر تسلط و اعتماد به نفس داشت که وقتی نیروهای گردان را به خط می کرد و فرمان از جلو نظام می داد, می گفت: آنقدر باید مرتب و در یک خط مستقیم بایستید که فقط سر اولین نفر شما را ببینم و اگر با کلت تیری شلیک کردم از بغل گوش همه رد شود و عملاً نیز چنین می کرد.
قادر بود سوار بر موتور سیکلت با سرعت ۵۰ تا ۶۰ کیلومتر گلوله آرپی جی را در قبضه جا گذاری و شیلیک کند و هدف مورد نظر را منهدم نماید. از این صحنه فیلمبرداری شده و در فیلم سینمایی شب شکن. استفاده شده است. می گفت: من قادرم مسلسل را در حال حرکت موتور خشاب گذاری و تیراندازی کنم و هدف مورد نظر را بزنم.

ادامه مطلب
[ پنجشنبه سوم آذر 1390 ] [ 18:44 ] [ سیدابوالفضل حسینی ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

از زمین از تن خاکی جدا میشدم ؛
میرفتم و همنشین شهدا میشدم
در آن نیمه شب ؛ شب حمله بود
خداوند مشتاق دیدار رزمنده بود
درآن غربت و نیمه شب میان نیزار ها
هر گوشه ای صدای ناله بود و آه
همه رفتند و آسمانی شدند
بازماندگان در آن نیمه شب
زین پس در زمین زندانی شدند..


gordanmoslem@yahoo.com
امکانات وب
<-BlogAndPostTitle->
<-PostContent->
ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor->| |