برخی برای دفاع مقدس دکان باز کرده‌اند

کریمی‌پور مدیر انتشارات روایت فتح گفت: « می‌توان با استفاده از منابع موجود شرایطی ایجاد کنیم که با تقویت مراکز جریان اصیل فعالیت در حوزه دفاع مقدس، جریان های انحرافی و بدون نگاه تخصصی را به جایی رساند که کم کم خودشان را با حریان اصیل هماهنگ کنند.»

وی در خصوص ایرادهایی که به برخی رفتارهای غیر فرهنگی نشر دفاع مقدس گرفته می‌شود نیز گفت: «باید روی فرایند ایده تا توزیع کار کنیم نه اینکه بر اساس بیلان کاری و آمار کمی و... نگاه کلی باعث می‌شود که ما گاهی روی جزئیات محدود نشویم.»

وی افزود: «متاسفانه گاهی افراط و تفریط داریم، یا محتوای تهی با پیرایش قوی و یا محتوای غنی با عرضه ضعیف، این نکاتی است که باید مورد توجه قرار گیرد.»

وی به بحث وابستگی های سازمانی نیز به عنوان یک معضل اساسی در این حوزه اشاره کرد.

یحیی نیازی، نویسنده و پژوهشگر دفاع مقدس و نویسنده کتاب «مثل من و تو» نیز در این نشست با بیان اینکه برخی در حوزه دفاع مقدس، دکان زده‌اند، خاطرنشان کرد: «در حوزه دفاع مقدس متاسفانه ما نگاهمان دفاع مقدسی نیست و تنها مدلی که فعالیت نمی‌کنیم، مدل و مبنای دفاع مقدس است.»

وی توضیح داد: «در زمان جنگ مدل کار خودجوش آغاز می شد اما به سرعت به شکل سیستماتیک پیش می‌رفت و بعد از مدتی نگاه استراتژیک بر فعالیت ها سایه می انداخت. اما امروزه ما در این حوزه فعالیت‌های خودجوش زیاد داریم که هرگز سیستماتیک نمی شود و همچنان با آزمون و خطاهای خود در حال فعالیت است که گاه نه تنها سودی ندارد بلکه برای ادبیات دفاع مقدس و تاریخ این دوران مضر است.»

نیازی ادامه داد: «نوعی نگاه سنتی در این حوزه باعث شده که گاه نتوان با زبان معاصر و با ارتباط با نسل جوان، قلم زد در حالی که من معتقدم در این حوزه باید به روز بود و دائم مخاطب سنجی و نیاز سنجی کرد.»

مسلمان شدن دختر مسيحي توسط شهيدعلمدار

ماجراي مسلمان شدن يک دختر مسيحي

از"ژاکلين ذکرياي ثاني" تا "زهرا علمدار"

من ژاکلين ذکرياي ثاني هستم. دوست دارم اسمم زهرا باشه. من از يه خانواده مسيحي هستم و از اسلام اطلاعات کمي دارم. وقتي وارد دبيرستان شدم از لحاظ پوشش و حجاب وضعيت مطلوبي نداشتم که بر مي گشت به فرهنگ زندگيمون. توي کلاس ما يک دختر بود به اسم مريم که حافظ 18 جزء از قرآن مجيد بود، بسيجي بود و از شاگردان ممتاز مدرسه. مي خواستم هر طوري شده با اون دوست بشم.

اون روز سه شنبه بود و توي نماز خانه مدرسه مون دعاي توسل برگزار مي شد، من توي حياط مدرسه داشتم قدم مي زدم که يه دفعه کسي از پشت سر، چشماي من رو گرفت. دستهاش رو که از روي چشمام برداشت، از تعجب خشکم زد. بله! مريم بود که اظهار محبت و دوستي مي کرد. خيلي خوشحال شدم. اون پيشنهاد کرد که با هم به دعاي توسل بريم. اول برايم عجيب بود ولي خودم هم خيلي مايل بودم که ببينم تو اين مجلسها چي مي گذره. وارد مجلس که شديم ديدم دارند دعا مي خوانند و همه گريه مي کنند، من هم که چيزي بلد نبودم نشستم يه گوشه؛ ولي ناخواسته از چشمام اشک سرازير شد. از اون روز به بعد من و مريم با هم به مدرسه مي رفتيم، چون مسيرمون يکي بود، هر روز چيز بيشتري ياد مي گرفتم. اولين چيزي که ياد گرفتم، حجاب بود.

با راهنمايهاي اون به فکر افتادم که در مورد دين اسلام مطالعه و تحقيق بيشتري کنم. هر روز که مي گذشت بيش از پيش به اسلام علاقه مند مي شدم. مريم همراه کتاب هاي اسلامي، عکس شهدا و وصيتنامه هاشون را برام مي آورد و با هم مي خونديم، اين طوري راه زندگي کردن را يادم مي داد. مي تونم بگم هر هفته با شش شهيد آشنا مي شدم.

اواخر اسفند 1377بود که براي سفر به جنوب ثبت نام مي کردند. مدتي بود که يکي از کليه هام به شدت عفونت کرده بود و حتما بايد عمل مي شد. مريم خيلي اصرار کرد که همراه اونا به مناطق جنگي برم، به پدر و مادرم گفتم ولي اونا مخالفت کردند. دو روز اعتصاب غذا کردم ولي فايده اي نداشت. 28 اسفند ساعت 3 نصف شب بود که يادم اومد که مريم گفته بود ما برا حل مشکلاتمون دعاي توسل مي خونيم. منم قصد کردم که دعاي توسل بخونم .شروع کردم به خوندن، نمي دونم تو کدوم قسمت دعا بودم که خوابم برد! تو خواب ديدم که تو بيابون برهوتي ايستاده ام، دم غروب بود. مردي به طرفم اومد و گفت: «زهرا بيا.....بيا.....مي خوام چيزي نشونت بدم». دنبالش راه افتادم.

تو نقطه اي از زمين چاله اي بود که اشاره کرد به اون داخل بشم، اون پائين جاي عجيبي بود. يه سالن بزرگ با ديوارهاي بلند و سفيد که از اونا نور آبي رنگ مي تراويد، پر از عکس شهدا و آخر آنها هم يه عکس از آقاي خامنه اي. به عکس ها که نگاه مي کردم احساس کردم که دارند با من حرف مي زنند ولي چيزي نمي فهميدم . آقا هم شروع کرد به حرف زدن، فرمود: «شهدا يه سوزي داشتند که همين سوزشان اونا را به مقام شهادت رسوند، مثل شهيد جهان آرا، شهيد باکري، شهيد همت و علمدار....»

پرسيدم: علمدار کيه؟ چون اسمش به گوشم نخورده بود. آقا فرمود: «علمدار همونيه که پيش توست. هموني که ضمانت تو رو کرده تا به جنوب بيايي.» از خواب پريدم. صبح به پدرم گفتم فقط به شرطي صبحانه مي خورم که بگذاري به جنوب برم، او هم اجازه داد. خيلي تعجب کردم که چطور يه دفعه راضي شد. هنگام ثبت نام براي سفر، با اسم مستعار "زهرا علمدار" خودم رو معرفي کردم. اول فروردين 78 همراه بسيجيان عازم جنوب شدم. نوار شهيد علمدار رو از نوار فروشي کنار حرم امام خميني(ره) خريدم و هر چه اين نوار رو گوش مي دادم بيشتر متوجه مي شدم که چي مي گفت. در طي ده روز سفري که داشتم تازه فهميدم که اسلام چه دين شريفيه.

وقتي بچه ها نماز جماعت مي خوندند من يه کنار مي نشستم زانوهام رو بغل مي گرفتم و به حال بد خود گريه مي کردم. به شلمچه که رسيديم خيلي با صفا بود. نگفتم، مريم خواهر سه شهيد بود. دو تا از برادرهاش تو شلمچه شهيد شده بودند. با اون رفتم گوشه اي نشستم و اون شروع کرد به خوندن زيارت عاشورا. يه لحظه احساس کردم شهدا دور ما جمع شده اند و دارند زيارت عاشورا مي خونند.

اونجا بود که حالم خيلي منقلب شد و از هوش رفتم. فرداي اون روز، عيد قربان بود و قرار بود آقاي خامنه اي به شلمچه بياد. ساعت حدود 5/11بود که آقا اومد. چه خبر شد شلمچه! همه بي اختيار گريه مي کردند. با ديدن آقا تمام نگراني ام به آرامش تبديل شد. چون مي ديدم که خوابم داره به درستي تعبير مي شه.

خلاصه پس از اينکه از جنوب برگشتم تمام شک هام تبديل به يقين شد، اون موقع بود که از مريم خواستم طريقه ي اسلام آوردن رو به من ياد بده. اون هم خوشحال شد. بعد از اينکه شهادتين رو گفتم يه حال ديگه اي داشتم. احساس مي کردم مثل مريم و دوستانش شده ام. من هم مسلمان شده بودم. فقط اين رو بگم که همه اعمال مسلمان بودن رو مخفيانه بجا مي آوردم. لطف خدا هم شامل حالم شد و کليه هايم به کلي خوب شد....

 

تشييع پيكر پدر 4 شهيد مازندران در بابل

پيكر پدر چهار شهيد مازندران در بابل امروز تشييع شد.

به گزارش خبرگزاري فارس از شهرستان بابل، پدر بزرگوار شهيدان نجاريان عصر پنجشنبه بر اثر كهولت سن فوت كرد و امروز از مقابل بيمارستان شهيد يحيي‌نژاد بابل تا آستانه امام زاده قاسم (ع) بابل بر روي دستان امت حزب الله و هميشه در صحنه شهرستان بابل تشيع و سپس در گلزار شايستگان اميركلاه به خاك سپرده شد.                                                                                                                          
در اين مراسم نمايند ولي فقيه در استان مازندران، استاندار مازندران، مديركل بنياد شهيد استان، امام جمعه شهرستان بابل، فرماندار و همچنين ديگر مسئولان استان و شهرستان بابل نيز حضور داشتند.

آنقدر غمت به جان پذیرم حسین (ع)

همین طور كه دراز كشیده بود گفت:" رضا! دوست دارم موقع شهادت, تیر درست بخوره به قلبم همین جایی كه این شعر رو نوشتم." كنجكاو شدم سرم رو گرفتم بالا, تو تاریكی سنگر نگاه كردم به پیرهنش. روی سینه اش نوشته شده بود:

آنقدر غمت به جان پذیرم حسین (ع)

تا قبر تو را بغل بگیرم حسین (ع)

موقع عملیات از هم جدا شدیم. چند روز بعد عملیات. رفتم مقر سراغ بچه های امدادگر, دلم برای محمد شور می زد. پرسیدم:" كسی محمد مصطفی پور رو دیده یا نه؟ روی سینه اش هم یه بیت شعر نوشته شده بود". تا اینو گفتم , یكی جواب داد:" آهان دیدمش برادر! شهید شد..." پرسیدم:" چه طوری؟". گفت:" تیر خورد روی همون بیتی كه روی سینه اش نوشته بود..."


راوی: رضا دادپور از رزمندگان لشكر 25 كربلا/ منبع كتاب دل و دریا, نوشته احمد مشتاقی نیا

اروندرود یعنی ...

 



اینجا بزرگترین رود جهان است که از اتصال دو رود دجله و فرات تشکیل می شود و در منطقه خرمشهر، کارون نیز به آن اضافه می شود. 
این رودخانه از انتهای جزیره بوارین که مرز مشترک ایران و عراق را تشکیل می دهد منشعب می شود. 
اروند متولد کربلاست، از پدری به نام دلسه و مادری به نام فرات.
اروندرود بوی سیب می دهد، بوی خوش حرم سقای کربلا.
اروند نامی است نامی، که ذهنش با نام «جواد دل آذر» عجین شده و با نام «مرتضی قربانی» مأنوس است.
آن طرف اروند جزیره فاو دست تکان می دهد و مسجدی زرد رنگ به شکل کشتی به گل نشسته خودنمایی می کند.
هر روز خورشید در آب اروند غسل می کند تا اندکی از تب مادریش کم شود.
اروند گل آلود است و وحشی. چرخش آب سریع و حلقوی است، مثل گردباد.
هر چیزی که در مسیرش باشد را می برد و حتی دل را.
اینجا زمانی نه چندان دور نخل ها قطع نخاع شدند و لاله ها پرپر و تن ها بی سر.
نخل ها بی سر شدند و قامت های بلندشان شکسته شد، مثل ساکنان آشنای نخلستان، مثل بسیجی ها که در دل شب پای نخل های سوخته مانند مولایشان امیرالمومنین علی علیه السلام گریه می کردند و وصیت نامه می نوشتند. 
اینجا دل شناور زنگ زده و کمر نخل شکسته.
صدای گریه و ناله بسیجی ها هنوز هم بلند است، مانند صدای ناله غریب کوفه و مظلوم عالم علی بن ابی طالب علیه السلام. 
بسیجی ها گریه کردن پای نخل را از مولایشان علی بن ابی طالب علیه السلام به ارث برد اند. 
اشک توی چشم هایم حلقه می زند و باد نی ها را تکان می دهد. باد بین نی ها می رود و صدای به هم خوردن نی ها آرام می کند. اشک روی گونه هایم می غلتد و می افتد روی سینه خاک. صدای باد در گوشم می پیچد که زیر لب زمزمه می کند:
بشنو از نی چون حکایت می کند از جدایـی ها شکایـت می کنـد
اینجا خنده روی لب ها می ماسد، ولی تابلوی «لبخند بزن بسیجی» مرا به سال های دور می برد. به «بهمن 1364» ، به «20/11/1364 تا 9/2/1364».
مرا به حاشیه اروند می برد، به شب عملیات والفجر هشت دعوت می¬کند. به کربلای چهار و ناخودآگاه صدای یا فاطمة الزهرا سلام الله علیها توی گوشم می پیچد. این صدای رمز عملیات است که فرمانده سپاه محسن رضایی به مرتضی قربانی اعلام می کند: «بسم الله الرحمن الرحیم و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم. و قاتلوهم حتی لا تکون فتنه. یا فاطمه الزهراء».
غواص ها خود را به آب و آتش می زنند تا به امام زمان(عج) برسند.
آنها می خواهند آرزوی «جئنی لنبغی» را بر دل صدام بگذارند.
اما قناسه پیشانی بعضی از غواص ها را می بوسد و آب، دریای خون می شود.
اروند بعضی از غواص ها را با اشتها می بلعد و بعضی را با خود به خلیج همیشه فارس می برد.
فردا! اما پرچم سه رنگ ایران بر فراز جزیره فاو گل می کند و دنیا انگشت به دهان می ماند از این همه عظمت و بزرگی و شهامت و شجاعت.
جزیره فاو فتح می شود؛ به چه قیمتی؟ خون!
پرچم سبزرنگ حرم رضوی به جزیره فاو برده می شود تا دنیا ببیند و بپذیرد آنچه را نمی پذیرفت.
صدام حسین، بعد از یک هفته به شکست اعتراف کرد و رادیو بی بی سی بعد از یازده روز خبر را به تمام دنیا مخابره کرد. و خبرنگار رادیو بی بی سی چهار دقیقه از جزیره فاو گزارش تهیه کرد و دنیا دید آنچه را نمی دید.

10 قانون براي رسيدن به خدا

آنچه خواهيد خواند قوانيني است كه سيد مجتبي علمدار براي خود وضع كرد تا با تربيت نفس و روح خويش در مقابل معبودش سربلند و سرافراز حاضر شود.

قانون اول: بارالها، اعتراف مي كنم از اينكه قرآن را نشناختم و به قرآن عمل نكردم. حداقل روزي ده آيه قرآن را بايد بخوانم.اگر روزي كوتاهي كردم و به هر دليلي نتوانستم اين ده آيه را بخوانم روز بعد بايد حتماً يك جزء كامل بخوانم.(تاريخ اجراء 4/5/69)

قانون دوم: پروردگارا! اعتراف مي كنم از اينكه نمازم را بي معني خواندم و حواسم جاي ديگري بود، در نتيجه دچار شك در نماز شدم. حداقل روزي دو ركعت نماز قضا بايد بخوانم.اگر روزي به هر دليلي نتوانستم اين دو ركعت نماز را بخوانم، روز بعد بايد نماز قضاي يك 24 ساعت (17 ركعت) بخوانم .(تاريخ اجراء 11/5/69)

قانون سوم: خدايا! اعتراف مي كنم از اينكه مرگ را فراموش كردم و تعهد كردم مواظب اعمالم باشم ولي نشدم. حداقل هر شب قبل از خواب بايد دو ركعت نماز تقرّب بخوانم.اگر به هر دليلي نتوانستم اين دو ركعت را بجا بياورم روز بعد بايد 20 ريال صدقه و 8 ركعت نماز قضا بجا بياورم.(تاريخ اجراء 26/5/69)

قانون چهارم: خدايا! اعتراف مي كنم از اينكه شب با ياد تو نخوابيدم و بهر نماز شب هم بيدار نشدم.حداقل در هر هفته بايد دوشب نماز شب بخوانم و بهتر است شبهاي پنجشنبه و شب جمعه باشد.اگر به هر دليلي نتوانستم شبي را بجا بياورم بايد بجاي هر شب 50 ريال صدقه و11 ركعت تمام را بجا بياورم .(تاريخ اجراء 16/6/69)

قانون پنجم: خدايا! اعتراف مي كنم از اينكه «خدا مي بيند» را در همه كارهايم دخالت ندادم و براي عزيز كردن خودم كاركردم.حداقل در هر هفته بايد دو صبح زيارت عاشورا و صبح جمعه بايد سوره الرحمن را بخوانم. اگر به هر دليلي نتوانستم زيارت عاشورا را بخوانم بايد هفته بعد 4 صبح زيارت عاشورا و يك جزء قرآن بخوانم و اگر صبح جمعه اي نتوانستم سوره الرحمن بخوانم بايد قضاي آن را در اولين فرصت به اضافه 2 حزب قرآن بخوانم.(تاريخ اجراء 13/7/69)

قانون ششم:حداقل بايد در آخرين ركوع و در كليه سجده هاي نمازهاي واجب صلوات بفرستم.اگر به هر دليلي نتوانستم اين عمل را انجام دهم، بايد به ازاي هر صلوات 10 ريال صدقه بدهم و 100 صلوات بفرستم.(تاريخ اجراء 18/8/69)

قانون هفتم: حداقل بايد در هر 24 ساعت 70 بار استغفار كنم.اگر به هر دليلي نتوانستم اين عمل را بجا آورم، در 24 ساعت بعدي بايد 300 بار استغفار كنم و باز هم 300 به 600 تبديل مي شود.(تاريخ اجراء 30/9/69)

قانون هشتم: هر كجا كه نماز را تمام مي خوانم بايد در هفته 2 روز را روزه بگيرم، بهتر است كه دوشنبه و پنج شنبه باشد. اگر به هر دليلي نتوانستم اين عمل را بجا بياورم در هفته بعد به ازاي دو روز 3 روز و به ازاي هر روز 100 ريال صدقه بايد بپردازم .(تاريخ اجراء 19/11/69)

قانون نهم: در هر روز بايد 5 مسئله از احكام حضرت امام (ره) را بخوانم. اگر به هر دليلي نتوانستم اين عمل را بجا بياورم روز بعد بايد 15 مسئله بخوانم .(تاريخ اجراء 14/1/70)

قانون دهم: در هر 24 ساعت بايد 5 بار تسبيح حضرت زهرا(س) براي نماز يوميه و 2 بار هم براي نماز قضا بگويم. اگر به هر دليلي نتوانستم اين فريضه الهي را انجام دهم بايد به ازاي هر يكبار ، 3 مرتبه اين عمل را تكرار كنم.(تاريخ اجراء 15/3/70)


چاپ يكصد و سي و هشتم كتاب "‌ دا "‌ در دوجلد

همزمان با نمايشگاه بين‌المللي كتاب تهران:‌

چاپ يكصد و سي و هشتم كتاب "‌ دا "‌ در دوجلد

 

انتشارات سوره مهر وابسته به سازمان تبليغات اسلامي همزمان با بيست و چهارمين نمايشگاه بين‌المللي كتاب تهران چاپ يكصد و سي و هشتم كتاب "‌ دا "‌ را در دوجلد منتشر مي‌كند .

به گزارش روابط‌عمومي سازمان تبليغات اسلامي ، يکصد و سي‌و ‌هشتمين چاپ کتاب «دا» با تغييراتي در چاپ جلد آن خواهد بود و قرار است انتشارات سوره مهر اين کتاب را در دو جلد روانه نمايشگاه بين المللي کتاب تهران کند. براساس اين گزارش در بيست و سومين نمايشگاه كتاب تهران چاپ 110 كتاب " دا " با لفاف معطر در اختيار مخاطبان قرار گرفت . يکي از ايراداتي که در اين نمايشگاه از سوي مخاطبان در مورد کتاب پر مخاطب «دا» عنوان مي شد قطور بودن اين خاطرات خواندني بود که بر همين اساس سوره مهر تصميم دارد اين کتاب را در دو جلد 1 و 2 منتشر سازد.

اين دو جلد که در ايام بيست و چهارمين نمايشگاه کتاب تهران عرضه خواهد شد به ترتيب با تعداد صفحات 516 صفحه جلد اول و 504 صفحه جلد دوم خواهد بود. البته در قالب جديد هيچ تغييري در محتوا و طرح جلد اثر داده نشده است.

کتاب « دا » خاطرات سيده زهرا حسيني از روزهاي آغاز جنگ تحميلي ، نوشته سيده اعظم حسيني، تاکنون در انتشارات سوره مهر به چاپ 138 رسيده است.

گفتني است کتاب «دا» در 2 جلد در 1020 صفحه، قطع رقعي و با تيراژ 5000 جلد و با قيمت 20 هزار تومان در بيست‌وچهارمين نمايشگاه بين‌المللي کتاب تهران توسط انتشارات سوره مهر به علاقه‌مندان عرضه خواهد شد.

نامه ای به عزرائیل

خاطره رزمنده گیلانی(نامش نیست چون می خواست گمنام بماند) ازسردارمهدی خوش سیرت فرمانده گردان مسلم بن عقیل:
هفتم اردیبهشت سال 66 یک روز بعضی از فرماندهان و جانشینان گردان های لشکر قدس طبق روال معمول که به همدیگر سرکشی می کردند، نزد بنده آمدند که شهیدان خوش سیرت، لاهوتی، رزاقی و آقای عبدالهیان و محمد عبدالله پور در این جمع حضور داشتند.
آن روز شهید خوش سیرت که معمولاً با هم شوخی می کردیم به بنده گفت: آقا[...]مدتی است که کله شما بوی شهادت می دهد و نورانیت و روحانیت در صورتتان موج می زند.فکر می کنم زمان شهادت و عروج شما خیلی نزدیک باشد.

من هم سریع در جوابش گفتم: اتفاقاً بر عکس ، شما نور بالا می زنید و قرار است بپرید. من باید بمانم و برای دیگران تعریف کنم که شما چطور جنگیدید و به شهادت رسیدید. این قدر هم مطمئن هستم که حاضرم طی نامه ای خطاب به حضرت عزرائیل- قابض الارواح - سفارش شما را بکنم.
این بود که همانجا کاغذی برداشتم و به عزرائیل ابلاغ کردم تا در آینده ای نزدیک ایشان را قبض روح نماید.شهید خوش سیرت با خنده و شوخی نامه را از من گرفت.فردای آن روز نامه ای مشابه به همان نامه با دست خط شهید خوش سیرت خطاب به عزرائیل در مورد بنده به دستم رسید.
این قضیه گذشت و من که در مراحل اولیه عملیات نصر4 شدیداً مجروح شده و در بیمارستان سینای تهران بستری بودم، خبر جانکاه شهادت خوش سیرت را شنیدم.
بعد از مدتی که به شهرستان آستانه اشرفیه رفتم، دیدم نمایشگاهی از لوازم شخصی شهید و دست نوشته ها و عکس های ایشان برگزار شده، از قضا همان نامه دست خط بنده به ایشان نیز در نمایشگاه برای تماشای عموم موجود است.خیلی هم شلوغ بود.
محّمد عبدالله پور هم در کنارم بود و وقتی به آن نامه رسیدیم به من گفت: هر کس که می آید و این نامه را می بیند، می پرسد این آقائی که این نامه را نوشته کیست و کجاست؟ و همه می گویند عجب آدم بد چشمی بود!!
و ادامه داد که خیلی دوست دارند تو را ببینند و من می خواهم بروم و از بلندگو شما را معرفی کنم و سپس راه افتاد که برود.
من که از شوخی های محّمد عبدالله پور و جدیت او در این جور مواقع خبر داشتم و می دانستم این کار از او بر می آید و الان است که مرا ببرد، اوضاع را قمر در عقرب دیدم و دیگر ماندن را صلاح ندانستم و مانند عراقی ها فرار تاکتیکی را بر قرار ترجیح دادم.

متن نامه سردار شهید مهدی خوش سیرت به برادر [...]:


بسمه تعالی
به: عزرائیل
از: فرماندهی تیپ2
موضوع : ابلاغ مأموریت
با سلام، طبق هماهنگی قبلی که با هم نموده ایم بدین وسیله برادر[...]که اینک در گردان امام حسین(ع) مشغول خدمت می باشند در عملیات آینده باید از جانب شما قبض روح گشته و از دنیای فانی به سوی عالم باقی سفر نماید.لطفاً زحمت کشیده وسایل سفر وی را فراهم نمائید.
از همکاری شما که در این چند سال برایم کشیده اید کمال تشکر را می نمایم.(والسلام)
همکار شما در زمین، مهدی خوش سیرت

در سه راه مرگ اسمم را فراموش كردم

(كربلاي 5 "مرحله دوم"به روايت نادربذري)

قرار شد مرحله دوم كربلاي پنج شروع بشود و اين بار لشكر 25 كربلا و گردان حمزه بايد دست به كار مي‌شد.
پشت يك تويوتا نشسته بوديم؛ آتش دشمن و خمپاره و تير و گلوله توپ و تركش و همه و همه بود كه بر سرمان مي‌ريخت. تويوتا پشت سر هم در دست اندازهاي كوچك و بزرگ مي‌افتاد زياد به اطراف دقيق نبودم. تمام حواسم به اين بود كه داريم به كجا مي‌رويم؟
وقتي رسيديم فهميديم رمز عمليات يا زهراست و ياد مرتضي داداش‌پور افتادم. پا كه روي خاك گذاشتم به اطراف نگاه مي‌كردم كه مرتضي را پيدا كنم. از بچه‌هايي كه مرتضي را مي‌شناختند مي‌پرسيدم: مرتضي رو نديدي. زنده است؟
قبل از آمدن شب من و مرتضي با هم در مسجد گردان (هفت تپه) نمازمان و دعا را خوانديم. كارمان كه تمام شد برگشتيم شام‌مان را بخوريم، وسط راه شروع كردم به شوخي كردن، مثل قبل. اما بيشتر بچه‌ها حالاتي شبيه حالات مرتضي را پيدا كرده بودند. نمي‌شد به راحتي شوخي كرد. با هيچ كس! اگر هم شوخي مي‌كردي به دو دقيقه نمي‌كشيد كه از خجالت آب مي‌شدي. مثل همين حالا كه هر چند قدم كه مي‌رفتيم مرتضي را هل مي‌دادم و مي‌خنديدم. او اصلا حرف نمي‌زد و نمي‌خنديد. از خودش واكنشي نشان نمي‌داد. اصلا رفته بود زير زمين فكرش و خودش را آنجا پنهان كرده بود و پرسيدم:
- چيه مرتضي، چرا حالت گرفته ...؟
با بي‌تفاوتي گفت:
- هيچي.
.....

ادامه نوشته

شهیدسبزعلی خداداد فرمانده گردان مسلم ازنگاه دوربین

 

شهید خداداد

شهید خداداد

شهید خداداد

شهیدعالی فرمانده گردان مسلم ازنگاه دوربین

شهید عالی

شهید عالی

شهید عالی

 

شهید عالی

بیان کوتاهی ازفرمانده کل قوا

هشت سال دفاع مقدس ما صرفاً يك امتداد زمانى و فقط يك برهه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى زمانى نيست؛ گنجينه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى عظيمى است كه تا مدتهاى طولانى ملت ما ميتواند از آن استفاده كند، آن را استخراج كند و مصرف كند و سرمايه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گذارى كند. حادثه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى عظيم اين هشت سال، مجموعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اى است از صفات والا، فرهنگهاى پسنديده و برگزيده و ممتاز، عقايد و معارف والائى كه ملت ما در طول تاريخ ارث برده يا استعدادش را در خودش حفظ كرده بوده، كه با انقلاب اسلامى اين استعدادها بروز كرد. يك گنجينه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اى از همه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى اينهاست. 

عظمت شهدا رهين عزم مادرانشان است

 مادر شهیدی می گفت: وقتی پسرم را از زیر قرآن رد کردم یک لحظه احساس کردم قلبم افتاد، تا خم شدم، دستم را گرفت و گفت: مگر تو کمتر از زینبی؟ او رفت، اما انگاری من رفتم. او رفت ولی قطره قطره های وجودم را برد. او رفت اما ای کاش من هم رفته بودم، با او و همان زمانی که می دانستم دیگر بر نمی گردد. و اما ای کاش مادر بودی و می فهمیدی که سر بر بالین گذاشتن بدون فرزند یعنی چه؟ ای کاش مادر بودی و می فهمیدی که آخرین وداع یعنی چه؟ ای کاش مادر بودی و می فهمیدی معنای انتظار و بی انتظاری یعنی چه؟ ای کاش! نه، خدا را شکر که مادر نبودی، اگر بودی شاید نبودی! زمانی که همه اطرافیان و دوستانت تماشایت می کنند و حرف نمی زنند. زمانی که همه خبر دارند که گلت پرپر شده و هیچ کس هیچ چیز نمی گوید. زمانی که خودت زودتر از همه فهمیده ای، اما در دلت می گویی شاید دلم به من دروغ می گوید. زمانی که می خواهی اشک بریزی، اما به یاد می آوری که در آخرین وداعش گفت: مادر در مرگ من گریه نکنی که دشمن شاد شود!

عمليات محرم


  محدوده زماني: ۸/۱۰/۱۳۶۱
عمليات محرم با طراحي و فرماندهي مشترك سپاه و ارتش، در غرب رودخانه دويرج آغاز شد.ايران با استعداد 66 گردان متشكل از 52 گردان سپاهي و 13 گردان ارتشي به 46 گردان دشمن بعثي حمله كرد.
دستاوردها: عمليات محرم بعد از 10 روز با آزادسازي 300 كيلومتر مربع از خاك ايران و اشغال 200 كيلومتر از خاك عراق با پيروزي ايران به پايان رسيد.


مقارن با ايام شهادت اباعبدالله الحسين (ع) عمليات محرم با طراحي و فرماندهي مشترك سپاه و ارتش در غرب رودخانه‌ي" دويرج"، با رمز يا زينب (س) در تاريخ 10/8/1361 آغاز شد. دلاورمردان يگان‌هاي ايلامي، با استعداد 66 گردان متشكل از 53 گردان سپاهي و 13 گردان ارتشي به 46 گردان دشمن يورش بردند و در 4 محور طي چهار مرحله كه 10 روز به طول انجاميد به اين ترتيب عمل كردند :
از سمت شمال ضمن گرفتن سرپل در غرب رودخانه ميمه، مناطق موردنظر را محاصره كردند، و در سمت غرب ارتفاعات مهم مرزي با ايجاد خط پدافند استقرار يافته و بر شهر طيب عراق تسلط پيدا كردند. در محورهاي مياني و جنوبي با عبور از رودخانه دويرج تا محدوده ارتفاعات 400 وارد عمل شدند و با محورهاي ديگر الحاق كردند.
سپس در مراحل بعد ضمن آزادسازي مابقي ارتفاعات 300 و 400 پاسگاه‌هاي ربوط و چم سري و تأسيسات نفتي ابوغراب را نيز به تصرف خود درآوردند و به سمت جنوب پدافند كردند. بنابراين رزمندگان اسلام با وجود پاتك‌هاي متعدد دشمن، توانستند اهداف خود را كاملاً محقق سازند.
در مرحله‌ي دوم عمليات ساعت 7 صبح دشمن كامل محاصره شد. در اين مرحله 150 كيلومتر آزاد گشت و مجدداً 6 يگان سازماني دشمن بين 20 تا 65 درصد منهدم شدند ونيز 300 كيلومتر مربع از خاك عراق از جمله پاسگاه‌هاي زبيدات شرهاني و.... به دست ايران افتاد. در مجموعه 14 تيپ عراق بين 50 تا 100 درصد منهدم گرديد. 
  

تلفات عراق در مرحله‌ي اول عمليات :‌

كشته و مجروح

2600

اسير

1970

 

مرحله‌ي اول عمليات :

انهدام

تعداد

غنيمت

تعداد

يگان

8 الي 12

تانك و نفربر

45

تانك و نفربر

90

خودرو

100

خودرو

130

 

 

هواپيما

7

 

 

 

مرحله‌ي سوم عمليات :

انهدام

تعداد

غنيمت

تعداد

تانك و نفربر

170

تانك و نفربر

94

خودرو

100

خودرو

150

تفنگ 106

15

تفنگ 106

51

هواپيما

3

 

 

 

ادامه نوشته

شهیدی که پرده از راز یک شهید گمنام برداشت

«شهید علی اکبرکیخا، مجرد، متولد: 1345 دردهم اردیبهشت سال 1361« عملیات بیت المقدس» درمنطقه دوکوهه به شهادت رسید» و بردار بزرگ تر « شهید عزت الله کیخا، متاهل، متولد: 1340منطقه ماهوت عراق در تاریخ دهم اردیبهشت سال 1366به شهادت رسید و مفقود الاثر شد»

هر دو برادر در یک روز خاص« دهم اردیبهشت به شهادت می رسند» بردار کوچک ترسال شصت و یک و بردار بزرگ تر سال شصت وشش! اما حکایتی دارند، شگفت! این دو برادر، جنگ که پایان گرفت، زندگی مردم دوباره به حالت عادی خود برگشت. اما مادر دو شهید"  هر صبح، تا شام گوش به زنگ بود و دل به انتظار، هر نیمه شب همه که خواب بودند، تن خسته خویش را از فرط روز مرگی ها خواب می کردند. دلتنگی های عالم از فراق عزت الله شهیدم می ریخت تو دلم و آواره در درون، از خانه بیرون می زدم، تا ته کوچه، سر خیابان اصلی، که خودش جاده اصلی گرگان به مشهدالرضای غریب بود!

سرکوچه بست می نشستم و دلم رو روانه بارگاه آقا علی ابن موسی الرضا شهید، که آقای من، یه نشانی از پسر شهیدم، بهم بده، هزاران صبح و شام، ده ها سال، بیست سال ناله کردم اشک ریختم در درونم که نفهمید کسی حال دلم را، لب درگاه به انتظار نشستم و با خدا مناجات دل داشتم، با زینب غریب، با حسین شهید، فاطمه زهراء و عاقبت شبی خدا به داد دلم رسید.

پدر شهید" مرد ها، غصه ها رو بروز نمی دهند، غم ها شون تو دلشون، دلتنگی هاشون، از چروک روی پیشانی، از سپیدی مو ها شون میشه فهمید، اگر اهل درد باشی، اهل انتظار،...
 می فهمی حال یک مرد منتظر چیست.

حسین کیخا پدر شهیدان علی اکبر و عزت الله، شبی همرزم شب های دلتنگی جنگ، شهید سید حسین حسینی آمد بخوابم. در عالم خواب، جائی بودیم غریب و ناشناخته، نمی دانستم کجا هستیم. گفتم سید حسین اینجا چه خبره چرا من حالم دگرون شده، برای چی مرا به اینجا آورده ای، کجا هست، دلم آشفته است اینجا چرا؟
گفت: حسین  اینجا مهریز هست، با دست اشاره کرد، مزاری دیدم، پرچم های که در باد دلم را فتح کرد، مثل روز های جنگ، حال و هوای عجیبی داشت! حالم، دلم، روحم، پرچم های یا حسین و یا شهید غریب، یا زهراء روی یک بلندی، مسقف هم بود. گفتم: سید حسین نگفتی، اینجا چه می کنیم؟ ما چطور ما از اینجا سر در آوردیم، ماکه اهل مهریز نیستیم. تو که شهید شدی؟ اصلا این مهریز کجا هست؟ من تا به حال نشنیدم. مزاری بود، فانوس های آویخته به درخت!  شهید سید حسین با دست به مزاری اشاره کرد، گفت: عزت الله اینجاست. مزار شهداء، رنگ باختم، در خواب از حال رفتم، بیست سال انتظار، فراق، غم، اشک کنج خلوت وتنهائی دل، حالا یکی با دست اشاره کند، پاره تنت، فرزند دل بندت، شهید غریبت این جاست، به وصف نمی آید! در تحمل نمی گنجد.
از خواب پریدم. مهریز کجاست، عزت الله شهید، نیمه شب بود، زنگ زدم به پسر بزرگ شهید که برای خودش مردی شده و زندگی، از خواب بیدارش کردم. دلواپس شد، عروسم هم همسر پسر شهیدم هم نگران، ما رو در روی هم در یه کوچه، زندگی می کنیم. عروسم اهل وفا بود. دختر زاده بردارم، نگران و آشفته آمدند. گفتند بابا اتفاقی افتاده، به نوه ام فرزند شهیدم گفتم: پسرم مهریز کجاست.؟ گفت: برای چی بابا بزرگ؟
گفتم: شهید سید حسین آمد بخوابم، نشانی مزارشهید عزت الله را بهم داد، همه چبزمثل روزبرام روشن بود، رویاء صادق" عزیزانم، مادرش هم بیدار و بیتاب، خبرخوش هم گاهی از خبر بد، تحملش سخت تر است. دیگرهیچ کس تا صبح نخوابید. ظهر نشده روانه یزد شدیم. با هماهنگی بنیاد شهید یزد، راه مهریز را پیش گرفتیم.

یک اکیپ از بنیاد شهید یزد همرائی مان کردند. گفتند ما هفت شهید گمنام در مهزیز داریم. و هر یک هم در یک نقطه  هستند. از اولین مزارشهداء شروع به گشتن کردیم، تا شب نشده شش مزار  را که شش شهید گمنام بود به من نشان دادند. گفتم نه اینجا نبود.آنجا یک جوری خاص بود. کلی نشانی داشت. گفتند یک شهید گمنام  هم دریه روستا به نام «گردکوه‌» مهریز داریم.
شب بود دیگر، روانه روستای گرد کوه، شدیم. همین که داخل روستا رسیدیم. حالم مثل آن شب،
دگرگون شد. رنگم برگشت، دلم لرزید، آشفته و دلتنگ شدم، گفتم: بچه ها همین جاست، یه شهید گمنام درمیان یازده شهید روستا،  اول نماینده بنیاد شهید رفت بالا،  صدای الله اکبرش قلبم را  فرو ریخت، همه رفتیم، یک شهید گمنام، وسط یازده شهید «روستای گردکوه»....