گردان مسلم و گردان حمزه سیدالشهدا

 

test

عملیات والفجر یک ، دو گردان  مسلم بن عقیل  ، حمزه سیدالشهدا  از لشکر 25 کربلا  خط شکن در منطقه شرهانی گیر افتاده بودن و دشمن محاصره شان کرده بود . گردان ها در میدان مین گیر افتاده و دشمن رو سرشو ن اتش میریخت . انفجار مین ها در میدان مین بر اثر خمپاره ها  ترکش ها  دنیائی بود از اتش وترکش کمی انسو تر گردان شهید غلامحسین هم گیر افتاده بود نه را برگشت نه را پیش داشت . عراقی هم رو در رو  فاصله بسیار کم . بچه ها را با قناسه و حتی  ان قدر نزدیک که با کلاش میزدن

در ته ستون یه امدادگر  داد زد  همه میخ او شدن . چه خبرت بابا  مگه اینجا شالیزار داد می کشی شهید غلامحسین محمدی از جا بلند شد ایستاد . فرمانده داد زد بشین سر تو بگیر  میزنن ها ..  غلامحسین که ریز نقش و چابک بود داد زد  من نارنج میخوام نارنجک . هیچ کس نمیدانست  برای چی . اخه تو که ته ستون تا بری جلو زدن برادر بگیر بشین . غلامحسین گفت بشینم که چی همه را تو دل شب  بکشند   و با خود ببر به اسارت  کوله پشتی را باز کرد بچه ها نارنج ها رو انداختن توی کوله صلوات بلند میفرستاد .  کوله را که پر کرد  با سرعت از کنار ستون دوید به طرف خاکریز عراقی ها  انگار عراقی ها کور شده و داد میزد وجعلنا را می خواند . از شیب خاکریز زد بالا و نارنج ها را مینداخت اصلا رفت تو خط عراقی ها  همینطور نارنجک مینداخت  ناگهان دو گردان از جا خزیدن و هجوم بردن  غلامحسین  وسط عراقی ها میرقصید و خون  در خونش میغلطید و بچه ها خط را شکستن  ولی غلامحسین همانجا گم شد  و جنازه اش مفقود و دو گردان  پیروز

سردارشهیدمحمدرضاخطیبی شهیدی از تبار گردان مسلم

فرمانده گردان امام محمد باقر (ع) کربلا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
"محمد رضا خطيبی” در سال 1337 در روستای “هفت تنان” در شهرستان"لاريجان" به دنيا آمد. او اولين فرزند خانواده " خطيبی " بود. پدرش علاوه بر نانوايی کشاورزی هم می کرد.
محمد رضا کودکی آرام و مطيع بود و از آنجا که در نزديکی محل زندگی آنها کودک ديگری نبود اوقات خود را بيشتر با پدر و مادر می گذراند. در هفت سالگی دوره ابتدايی را در مدرسه "بايجان" واقع در روستای محل سکونت آغاز کرد. از همان ابتدا علاقه وی به درس و مدرسه آشکار شو و با وجود آنکه پدر و مادرش بی سواد بودند، در انجام تکاليف و وظايف درسی موفق بود.
اعضای خانواده اش می گويند : «محمد رضا می دانست که وضع اقتصادی خوبی نداريم به همين دليل بيشتر اوقات غذايی که برای ناهار در کيف او قرار می داديم نمی خورد و به خانه بر می گرداند.» وضعيت نامطلوب مالی خانواده محمد رضا را مجبور کرد تحصيلات خود را در پنجم ابتدايی رها کند و به کار جوشکاری مشغول به کار شود. با اشتغال وی وضع مالی خانواده پر جمعيت خطيبی با چهار پسر و يک دختر بهبود نسبی يافت.
محمد رضا در کنار جوشکاری در اوقاب فراغت به پدرش در کاشت گندم و جو کمک می کرد. پس از مدت کوتاهی به تهران رفت و در کارخانه ای به جوشکاری مشغول شد. در تهران تحت تأثير شرايط اجتماعی روز قرار نگرفت و همچنان به انجام وظايف دينی مقيد ماند. در مساجد حضور می يافت و با افراد متدين معاشرت می کرد. در رفتار با ديگران ملايم و خوش رفتار بود و کتابهای مذهبی مطالعه می کرد.
با شروع نهضت اسلامی مردم ايران به صف مبارزه پيوست و پس از پيروزی انقلاب اسلامی به عضويت بسيج و انجمن اسلامی در آمد.
با آغاز جنگ تحميلی عراق عليه ايران در يکی از مراکز اعزام نيرو در تهران ثبت نام کرد و به دليل کثرت نيروهای اعزامی موفق به حضور در جبهه نشد. در همان سال از تهران به آمل بازگشت و در روستای بايجان با احداث کارگاه جوشکاری مشغول کار شد. همرزمان در بسيج و اتحاديه انجمنهای اسلامی لاريجان و شورای اسلامی روستای بل قلم فعاليت داشت و مسئول شورا بود. بعد از مدتی به سمت فرماندهی پايگاه مقاومت بسيج منصوب شد.
زمانی که به سن سربازی رسيد به دليل کهولت پدر کفالت گرفت و به خدمت سربازی نرفت. در اوايل سال 1360 در سرکوب ضد انقلاب در واقعه آمل شرکت فعال داشت. همان سال با يکی از بستگان خود ازدواج کرد. و با وجود علاقه زياد به زندگی و همسر، آنی از فعاليت در نهادهای انقلابی و اسلامی دست بر نداشت . محمد رضا خطيبی در اوايل سال 1361 عازم جبهه شد. يکی از همرزمان وی می نويسد : در تاريخ 3 ارديبهشت 1361 با محمدرضا خطيبی آشنا شدم. ما در دسته ای از گروهان 1 گردان علی ابن ابی طالب (ع) تيپ 25 کربلا در کنار يکديگر بوديم و به تدريج صميميت بسياری بين ما به وجود آمد. در عمليات رمضان تحت فرماندهی آقای اسلامی، محمد رضا در مرحله دوم و سوم عمليات رمضان شجاعت بسيار از خود نشان داد. خصوصيات ارزنده وی سبب می شد تا حضور وی برای فرمانده قوت قلب باشد. پس از عمليات رمضان، محمد رضا خطيبی در گردانی به فرماندهی شهيد زائری در عمليات محرم شرکت کرد. اين عمليات در 6 شهريور 1361 در منطقه عمومی دهلران منطقه ای به نام دره مور موری و رودخانه ای به نام دويرج وجود داشت. اين مناطق محل تجمع نيروهای مردمی و بسيجی بود همه نيروها در قالب گردانهای پياده تيپ 25 کربلا دسته بندی شده بودند.
خطيبی مدت دو ماه در منطقه عمومی دويرج شبانه روز فعاليت می کرد. حضور فعال در مراحل مختلف نبرد جلب توجه فرماندهان به وی شد. به طوری که به فرماندهی دسته منصوب شد. پس از عمليات محرم تيپ 25 کربلا به لشکر 25 کربلا ارتقاء يافت. خطيبی در گردان حضرت مسلم (ع) به فرماندهی گروهان منصوب شد. پس از عمليات محرم همواره سمت فرماندهی داشت اما به خانواده اش می گفت در جبهه غذا می پزد و ظرف می شويد.
علاوه برشجاعت و ابتکار که از خصوصيات بارز خطيبی بود سعه صدر، تحمل و بردباری و ايمان قوی او سبب شده بود دوستان و همرزمانش به وی اعتماد خاصی داشته باشند. عبادت و نماز شب او در سخت ترين شرايط جنگ ترک نمی شد بر خواندن زيارت عاشورا اصرار داشت و پس از هر نماز صبح دعاي عهد به جای می آورد. در مراسم ماه محرم برای افراد گردان مداحی می کرد. خطيبی در عمليات والفجر مقدماتی، والفجر 1، والفجر 4 و و الفجر 6 حضور داشت از سمت فرماندهی گروهان به مقام جانشين فرمانده گردان مسلم بن عقيل (ع) ارتقا يافت. او در جبهه معروف به خطيب بود و در طول حضورش در جبهه چند بار جراحت سطحی داشت ولی جبهه را ترک نکرد. مدت سه سال مدام و بی وقفه در جبهه حضور داشت.
ازوقوع گناهانی چون غيبت به سختی جلوگيری می کرد و می گفت : «در شأن يک انسان مجاهد نيست که در خط مقدم و در محضر خدا غيبت کند. »
خطيبی قبل از شهادت به مادرش گفته بود خبر شهادت مرا يک روحانی و دو سرباز برای تو خواهند آورد که همين طور هم شد.
او تمام حسابهای مالی خود را در وصيت نامه اش ذکر کرد و از برادرش قربانعلی خواست تا به آنها رسيدگی کند.
محمد رضا پس از نوشتن وصيت نامه، برای آخرين بار عازم جبهه شد اما قبل از رفتن به دليل اختلافات از همسرش جدا شد.
در سال 1364 به سمت فرماندهی گردان امام محمد باقر (ع) منصوب شد. قبل از شروع عمليات قدس مسئوليت داشت تا سنگرهايي روی آب در منطقه عملياتی هورالهويزه ايجاد کند. ساخت اين سنگر ها ضرورت زيادی داشت و حتی پس از پايان عمليات جان بسياری از رزمندگان نجات می يافت. در قرارگاه خاتم الانبياء (ص) مرکز فرماندهی جنگ به سوله خطيبی معروف شد. برای ايجاد اين سنگرها خطيبی تمام توان و ابتکار خود را به کاربرد و سه روز نخوابيد. اما سرانجام در ساعت 30/8 روز يکشنبه 2 تير ماه 1364 هنگامی که برای شناسايی سنگرهای کمين دشمن تا نزديکی خط دفاعی دشمن رفته بود بر اثر اصابت گلوله تيربار گرينف دشمن به شهادت رسيد. قايق وی و همراهانش به زير آب رفت و پيکر او مدت دو روز زير آب بود تا توسط نيروهای خودی بيرون آورده شد. خطيبی چگونگی شهادتش را دو روز قبل از آن به عباس محمدی يکی از دوستانش گفته بود.
جنازه محمد رضا خطيبی بنا به خواست خودش در روستای هفت تنان در کنار ديگر شهدا به خاک سپرده شد. ده روز پس از شهادت محمد رضا برادرش ابراهيم در تاريخ 14 تير 1364 در منطقه عملياتی مريوان به شهادت رسيد و او نيز در کنار آرامگاه برادر آرميد.

شهرستان بابل 139هزار بسيجي دارد

فرمانده تيپ دو سپاه بابل گفت: شهرستان بابل 139هزار بسيجي و 9 هزار خانواده رزمنده دارد. 
ابوالقاسم اكبرنژاد در تجمع 15هزار نفري رزمندگان بابل اظهار داشت: شهرستان بابل با نيم ميليون جمعيت داراي 139هزار بسيجي و 9هزار خانواده رزمنده است.
وي افزود: استان مازندران داراي 110 هزار رزمنده است كه سهم شهرستان بابل 15 هزار مجاهد فداكار است كه به دفعات از يك تا پنج بار اعزام شده‌اند و حدود60 هزار نفر به دفعات به جبهه‌ها اعزام شدند.
اين مسئول خاطرنشان كرد:40 سردار شهيد، 85 روحاني شهيد و يك هزار و700 شهيد تقديم انقلاب كردند.
اكبرنژاد اظهار داشت: افتخار ما اين است كه رزمندگان شهرستان بابل در گردان مسلم بن عقيل جزء گردان‌هاي خط شكن فاو و نخستين كساني بودند كه پايشان به آن سوي اروند كشيده شد و با شجاعت در كوتاه‌ترين فرصت بخش زيادي از خاك دشمن را در ساعات اوليه تصرف كردند.
وي تصريح كرد: هر يك‌هزار و 700 شهيدي كه از بابل تقديم انقلاب شد هر 6/8 نفر اعزامي به جبهه يك شهيد تقديم انقلاب شد و حدود 2هزار پاسدار در اين شهرستان داريم كه از هر 6/17 پاسدار اعزامي به جبهه يك پاسدار را تقديم انقلاب كرديم.
اكبرنژاد تصريح كرد: در بين ارتشيان هم قهرمانان بزرگي داشتيم و افتخار مي‌كنيم سرلشكر شهيدي از ارتش را تقديم نظام كرديم.
وي افزود: امروز دو پيشينه بصيرت و آزادگي مستحكم را جلوي خود داريم كه زبانزد شهرستان است و جوان‌ترين بسيجي كشور از 12 سالگي تا آخر جنگ در منطقه حضور داشت.
اكبرنژاد بيان داشت: امروز شهرستان بابل مجاهداني ولايت مدار پاركاب رهبري، آن روز در كنار پاي ركاب امام و امروز پاي ركاب رهبر انقلاب آمادگي هر نوع فداكاري و مجاهدت دارند.

 

خاطره:خدایا ! پس من کی شهید میشم؟

هفت تپه مقر "لشکر 25 کربلا " گردان امام حسین ام، تو چادرها، لابلای تپه ماهورها، هر گردان در یک فرو رفتگی خاصی قرار داره، اوقات فراغت مان، کلاس اخلاق و معارف، آمادگی جسمانی، فوتبال و کشتی، گاهی هم هواپیماهای عراقی، بخاطر شکست شان در عملیات "والفجر هشت و فاو " رو سرمان بمباران می کنند و می گریزنند.

پدافندچی‌ها " تق تق تق... "... میگ و میراژ در دم ناپدید می شوند، بعد کلی از بچه ها شهید و زخمی... موقعیت استقرار "لشکر 25 کربلا " به شکل وحشتناکی نا امن است.

نه سنگری، نه جان پناهی...

نسبت به دوکوهه که مختص بچه پایتختی ها بود، از لحاظ امکانات بشدت فرق داشت.

بچه ها به شوخی در یک روایتی می گویند: روزی آقایان محسن رضائی و رفسنجانی تو یه "بالگرد یا یه هواپیما " داشتند از رو سر بچه های "لشکر25 کربلا " عبور می کردند. رفسنجانی با تعجب سوال می کنه: بردار محسن! این عشایر وسط منطقه جنگی چکار می کنند.!؟

محسن رضائی لبخندی و بعد می گوید: این ها بچه های لشکر 25 کربلایند.

فاو را تازه پس گرفته بودند، گردان ما می رفت که جای، "گردان حمزه سیدالشهداء(ع) " که در حال بازگشت به هفت تپه اند "پدافند " کند.
گردان مسلم ابن عقیل و امام محمد باقر(ع) تازه از خط برگشته اند و در حال تسویه حساب اند، تا به خانه های شان بروند.
گردان حمزه سیدالشهداء(ع) هم منتظرند، بچه های امام حسین(ع) خط را تحویل بگیرند و برگردند به خانه هاشون، نیمه شب است، می رسیم به یک خاکریز، بچه های "حمزه سیدالشهداء " سنگر ها را خالی می کنند، ما مستقر می شویم. گردان حمزه (ع) کوله بارشان را می کشند به طرف هفت تپه.

جلوتر از خاکریز، رو در روی عراقی ها، چندین نقطه کمین است. بچه های امام حسین(ع) تو سنگر و پشت خاکریز مستقر می شوند. من بیسیمچی ام، به همراه یکی از بچه ها وارد کانال می شویم. حدود دویست متر جلوتر از خط اول، حوالی کارخانه نمک، باید در "نقطه کمین " مستقر بشیم و تحرکات دشمن را از نزدیک گزارش کنیم.
حد فاصل خط اول تا نقطه کمین، کانالی بود که واردش شده بودیم، حوالی کانال، پر بود از لاشه متعفن دشمن، تازه تیرماه بود و هوا بشدت گرم و شرجی، پشه ها از یک طرف، بوی بد جنازه متلاشی شده دشمن، که در حین فرار جا گذاشته اند، از طرف دیگر، حال آدم رو به طرز اسفناکی بهم می زند، جلوی بینی و دهانم را با چفیه می بندم.

نقطه کمین، عمود بود بر خط اول، از دور فانوس کم سوئی ما را بسمت نقطه کمین هدایت می کند. سه تا از بچه های حمزه توی کمین اند. بعد از مقدمات آشنائی، سلام و عرض ارادت به هم دیگر می گویم: ما آمدیم که شما بروید. دیگه نماز صبح بود. نماز رو که خواندیم. دوتا از بچه های حمزه رفتند. اما یک بسیجی بنام "رستمعلی آقاباباپور " جهادی، از بچه های بنه میر بابل، سرش را از ته تراشیده، با یک چهره معصومانه و خاص، کوله بارش را جمع نمی کند. مدتی می گذرد. فانوس کمین را خاموش می کند و موقعیت منطقه، و فرهنگ کمین را برام شرح می دهد.

ـ که عراقی هم مانند ما خط اولشان، با نقطه کمین خودشان، حد فاصل موقعیت ماست. دو کمین رو در روی هم به فاصله صدمتر شاید کمتر.

می گویم: خوب حالا چرا برنمی گردی عقب. بچه های حمزه که گمان نکنم، کسی مانده باشه، نمی خوای سری به خانواده بزنید.

دستی به سر تراشیده اش کشید و گفت: گردان حمزه سیدالشهداء، که شهید صادق مکتبی، فرمانده اش بوده. فرمانده ام بود. تو والفجر هشت تو آن وضعیت، جنگیدیم. نه من شهید و زخمی شدم، نه فرمانده ام. چند روز بعد از عملیات "صادق مکتبی " در حین وضو شهید می شه. من با خودم دارم فکر می کنم، این یعنی چی!؟ خوب حالا هر وقت یک نتیجه درست و حسابی برای این سوالم گرفتم، بر می گردم. خیالت راحت باشه.

یکی می زنم به نشانه آخر هر چه رفاقت، رو شانه رستمعلی و می خندم و می گم: باشه. می شویم سه نفر، بعد رستمعلی می خنده و زندگی وسط معرکه جنگ، "نقطه کمین " در چند متری دشمن شروع می شه، عراقی ها راه به راه خمپاره می زنند. "خمپاره شصت " بی صدا، یکی پس از دیگری دل زمین را چنگ می اندازد. برای هم خط گرو می کشیم، بیسیمچی بودم و تنها سلاحی که داشتم. کلاشینکف بود.

رستمعلی هم یک کلاش داشت، با سربند یا زهرا که یا رو پیشانی اش بود، یا دور گردنش.
پیشانی بند که دور گردن باشد، یک جورائی دلدادگی محسوب می شود. ته هرچی عشق…

دشمن رو در روی ما از سلاح های مجهزتری استفاده می کرد. تیربار و سمینوف، آرپیچی، همه جوره می کوبیدند. از همه بدتر جنازه های متعفن، بوی بد اجساد متلاشی شده دشمن زیر آفتاب داغ جنوب، حال آدم و بهم می زد، کلافه بودم، روی اجساد پر شده بود از مگس های بال دار سرخ رنگ، شمایل زشتی هم داشتند، عین سگ مگس، موقع خوردن غذا دور بر ما می پلکیدند، حالت تهوع بهم دست می داد. چند روزی گذشته بود که برای یک نهار، رستمعلی کنسرو ماهی را باز می کنه که نهار بخوریم. لقمه اول را که گذاشتم توی دهانم، همین طور ور ور هم حرف می زدم. رستمعلی هم هی می خندید، لقمه دوم، یه مگس گنده بد ترکیب، شیرجه زد توی حلقم. هق زدم، رفت داخل گلویم، داشتم خفه می شدم. مگس گیر کرده بود. رستمعلی مقداری ماهی را کرد توی دهنم. گفت: قورتش بده. سگ مگس و تن ماهی رو با هم قورت دادم. من هق می زدم، داشت رودهام می زد بیرون، رستمعلی داشت از خنده رود بر می شد. بیسیم زدم به فرمانده، گزارش دادم که یک مگس بد ترکیب را قورت دادم.

ادامه نوشته

از کوچه پس کوچه های ساری تا آسمان آبی

از کوچه پس کوچه های ساری تا آسمان آبیامثال شهید مهدی معلم کلائی ستاره های پرفروغ و نورانی محله ی مهدی آباد ساری، همیشه در آسمان این شهر درخشیده اند. در جستجوی یافتن یکی از این ستاره ها وارد کوچه شهید معلم کلایی می شوی. نمی دانی خانه مهدی کجاست. پاهایت تو را بی اختیار تو را به سمت کوچه ای تنگ می کشاند. نوشته ای کم رنگ روی دیوار و تصویر مهدی راهنمایت می شود تا خانۀ اورا پیدا کنی. زنگ در را می فشاری. پیرزنی با چشم های کم سو در را باز می کند و با رویی گشاده پذیرایت می شود. وارد اتاق می شوی. صفا و معنویت خانه تو را مجذوب می کند؛ چرا که این همه را از حضور مهدی وام گرفته است.  نسیم ملایمی از پنجرۀ اتاق می وزد. هنوز ننشسته ای که پدر شهید وارد می شود. آن قدر صمیمی و دلنشین حرف می زند که دوست داری تمام خاطرات مهدی را از زبان او بشنوی، اما این توفیق نصیبت نمی شود. واکمن را روی میز می گذاری و از مادر مهدی می خواهی که از شهیدش بگوید.

 دلم نیامد از او، از دل با صفایش، آن دم که نور شهادت را در چهرۀ دوستانش می نگریست و بشارتش را به آنها می داد برایتان ننویسم.

مهربانی، اخلاص، تواضع، خلاقیت، ادب، توکل، علم، تلاش و امید و...از او شخصیتی منحصربه فرد و دوست داشتنی ساخته بود. دفترچۀ مشکی دست نوشته اش را که ببینی، هر چه بیشتر ورق می زنی، بیشتر متعجب می شوی.

دفترچه پر است از ترجمۀ مناجات های امام سجاد (ع).گویا مهدی گمشده اش را میان مناجات های امام سجاد (ع) جستجو می کرد.

واینک خاطراتی که از زبان مادر و برادر و دوستانش گرد آمده است...

 خاطره اول:

 لحظۀ تحویل سال که می شد، همه با لباس نو، دور سفرۀ هفت سین می نشستیم، ولی مهدی با همان لباس های قدیمی اش می آمد. پدرو مادرمان ناراحت می شدند و می گفتند: «مهدی! چرا لباس های نو را نمی پوشی؟» سرش را پایین می انداخت و به آرامی می گفت: «همین لباس ها خوبه». بعدها فهمیدیم لباس های نو را به نیازمندان هدیه می داد. این کار هر سالش بود.

 خاطره دوم:

 خیلی به تیر اندازی علاقه داشت. برای خودش تفنگ بادی خریده بود. چند روزی که گذشت دیدم پرتغال های درخت حیاط پوسیده شده و به زمین افتاده است. به او گفتم: «مهدی جان! چرا این کارو کردی؟ اینا برکت خداست.» دستپاچه شد و گفت: «من نکردم.» من که می دانستم کار کار اوست، گفتم: «به جز تو کسی تو خونه تفنگ بادی نداره!» خندید و در رفت. ولی دیگر دست به چنین کاری نزد. بعدها که از دوستانش شنیدم تو جبهه تیرش خطا نمی رفت، به یاد این شیطنتش در نوجوانی می افتادم.

 خاطره سوم:

 یک روز دیدم با مشتی سنگ مرمر به خانه آمد. کنار چاهی که در وسط حیات بود، نشست و یکی یکی آنها را به داخل چاه انداخت و گفت: «اینا رو از بچه ها بردم.» با تعجب گفتم: «مهدی! تو هم؟ تو که اهل بازی با سنگ مرمر نبودی؟» خندید و گفت: «آخه صبح تا غروب کارشون شده تو کوچه با اینا بازی کردن! درس و مشق را به کلی گذاشتن کنار. باید به فکر درسشون باشن.»

 خاطره چهارم:

 مجروح که شد، آمد خانه مدتی استراحت کند. برایش تشک پهن کردم تا روی آن دراز بکشد ولی هر بار که از اتاق بیرون می رفتم، تشک را جمع می کرد و روی فرش می خوابید. می گفتم : «مهدی جان! تو زخمی هستی، نباید روی زمین بخوابی!» می گفت: «مامان! دلم نمی یاد. بچه ها تو جبهه رو زمین می خوابن، من اینجا روی تشک بخوابم؟»

 خاطره پنجم:

 یک روز که تو چادر نشسته بودیم، عظیم باقری و ناصر سوادکوهی وارد شدند. اولین بار بود به گردان مسلم بن عقیل (ع) می آمدند. آقا مهدی نگاهی به آنها کرد و آهسته به من گفت: «مرتضی! به چهرۀ این بچه ها نگاه کن. چهره شون داد میزنه موندنی نیستن.» خندیدم و گفتم: «همه که دارن میرن، پس ما چی؟» گفت: «تو یکی می مونی و شهید نمی شی! باید خیلی از سختی ها و مشکلات را تحمل کنی؛ ولی سعی کن در همه حال مرد باشی.» همین طور هم شد. همۀ آنها شهید شدند و من ماندم.

 خاطره ششم:

 گاهی اتفاق می افتاد که بچه ها سفره را پهن می کردند و منتظر می ماندند تا او نمازش تمام شود. یکی دوتا از بچه ها که اهل مزاح بودند، داد و بیداد راه می انداختند و می گفتند: «آقا! بلند شو دیگه! خسته شدیم. می خوایم غذا بخوریم، داریم از گشنگی می میریم.» یک روز علت سجده های طولانی اش را پرسیدم. در جوابم گفت: «امام سجاد (ع) سجده هایی داشتند که مردم فکر می کردن امام خوابیده.»

 خاطره هفتم:

 تازه از جبهه آمده بود. خیلی خوشحال بودم. مدت ها بود که او را ندیده بودم. ساکش را گوشۀ آشپزخانه گذاشت. هنوز چند روزی از مرخصی اش نگذشته بود که با عجله به منزل آمد و مشغول بستن ساکش شد. گفتم: «مهدی چه خبره؟ می خوای برگردی؟» لبخندی زد و گفت: «آره! مگر نشنیدی؟ امام فرمان حمله داده، باید برم.»

 خاطره هشتم:

 بعد از عملیات والفجر ۸ بود. در خانه استراحت می کردم که به عیادتم آمد. غروب که خانه خلوت شد، گفت: «مرتضی! می خوام یه یادگاری بهت بدم. ناراحت نمی شی؟» خندیدم و گفتم: «مگه از مهدی معلم کلایی، یادگاری گرفتن ناراحتی داره؟ تازه خیلی هم خوشحال می شم.» از جیبش عکسی درآورد و داد به من. عکس خودش بود. گفت: «اینو از من یادگار داشته باش. احتمالا فردا با بچه ها می ریم خط، قراره تو جاده شنی عملیات کنیم. اگه فردا رفتم که هیچ، اگه نرفتم، بازم میام دیدنت.» نگاهی کردم و گفتم: «التماس دعا». خندۀ زیبایی کرد و گفت: «رفتن من این دفعه برگشت نداره.» خدا می داند آن روز اصلا به حرفش توجه نکردم، فقط گفتم: «بس کن مهدی، مگه قراره همه بریم؟ یه عده هم باید بمونن.»

 خاطره نهم:

 باورم نمی شد آقا مهدی شهید شده باشد. یاد روز آخری افتادم که آمد پیشم. حرف هایش در ذهنم مرور می شد. پرس و جو کردم، فهمیدم آقا بهروز در آن عملیات بود. از او دربارۀ مهدی پرسیدم، گفت: «مرتضی! تیر به گردن مهدی خورد. خون زیادی ازش رفته بود، خیلی دست و پا می زد. نمی تونستم تحمل کنم، زیر اون آتیش امکان عقب آوردنش نبود، رفتم جلو، اما تیر به دستم خورد، مهدی حدود سی دقیقه دست و پا زد تا شهید شد.

 «بسیجی شهید مهدی معلم کلایی در سال ۱۳۴۲ در شهرستان ساری دیده به جهان گشود و در عملیات ایذایی (فاو- جاده شنی) در ۲۹ اردیبهشت ۱۳۶۵به شهادت رسید. پیکر مطهرش در گلزار شهدای ملامجدالین ساری آرمیده است.....یاد و خاطره اش گرامی باد...»

 

صدایی از 110شهید جامانده


من و دو نفر دیگر از بقیه جدا شده و خود را به محلی رساندیم که پیش از این یک شیء نورانی دیده بودیم. یک‌باره نفس در سینه‌های ما حبس شد و ناباورانه به آنچه می‌دیدیم خیره ماندیم؛ چرا که آنچه را که قبل از این، آینه یا ساعت مچی می‌پنداشتیم، پیشانی مبارک شهید «عالی»، فرمانده بزرگوار گردان مسلم‌بن عقیل بود که عکسی هم از آن گرفتیم


صدایی از صدوده شهید جامانده

یازده سال پس از عملیات والفجر 6، یعنی در سال 1372 از تعاون لشگر 25 کربلا با من تماس گرفتند و برای تحفص پیرامون شهدای آن عملیات دعوت به همکاری کردند.

من که قبلاً برای انجام این کار اعلام آمادگی کرده بودم بی درنگ پذیرفتم. احساس عجیب و غریبی داشتم برای همین هم ضمن نگارش وصیت‌نامه‌ام به خانواده گفتم که احتمال عدم بازگشت من وجود دارد و پس از آن هم از حاج آقا یوسف‌پور، رئیس محترم عقیدتی سیاسی نیروی انتظامی استان مازندران، پنج روز مرخصی گرفتم تا به سمت مرزهای غربی میهن اسلامی‌ام حرکت کنم. به خاطر دارم که در آن زمان وزیر امور خارجه وقت کشورمان پیشنهاد کرده بود تا در ازای تحویل هر جنازه شهیدان ما یک اسیر عراقی آزاد گردد و مبلغ ده هزار تومان هم به آن‌ها پرداخت شود. اما دولت وقت عراق ضمن رد این پیشنهاد درخواست کرد ایران هواپیماهای میک این کشور را که قبل از جنگ با کویت به ایران داده بود به آن‌ها بازگرداند و آن‌ها هم در مقابل اجازه می‌دهند که گروه‌های تفحص ایرانی به عراق رفته و پیکر مطهر شهیدان را شناسایی و سپس به ایران باز گردانند.

اما گروه هیجده نفره ما بدون کسب اجازه از عراق و حتی مجوز از مسئولان ایران و عراق به همان منطقه عملیاتی رفتیم و طی سی‌وپنج روز به تفحص جنازه‌های شهدا پرداختیم. وجب به وجب آن منطقه را جستجو کردیم اما متأسفانه هیچ اثری از پیکرهای به جای مانده نیافتیم.

در دوران آموزش به ما آموخته بودند که به کوچکترین چیزی که در نقاط دور و نزدیک می‌بینیم مشکوک شویم و آن را بررسی كنیم. به تپه‌های مصنوعی که به نظر غیر طبیعی نشان می‌دهد، حساس شویم. البته تفحص در نقاطی که یازده سال پیش همرزمان ما در آن جا شهید شده بودند، با توجه به تغییرات جغرافیایی و زیست محیطی و تشخیص اینکه شهدا در کجا هستند، بسیار مشکل بود. پس از سی روز تفحص و جستجو و ناامید از پیدا نکردن جنازه شهدا بازگشتیم. در هنگام بازگشت بود که ناگاه یک شیء نورانی توجه ما را جلب کرد.

ـ حتماً آینه است

ـ آینه؟ نه. .. ممکنه ساعت مچی باشد

ـ اشتباه می‌کنید، یک قمقمه است

من ناچار گفتم به‌جای حدس و گمانه‌زنی، برویم نزدیک و از نزدیک آن را بررسی کنیم. هر قدر دیگران مخالفت کردند من اصرار کردم که برویم و از نزدیک ببینیم آن شیء چیست؟ ناگفته نماند که آن‌جا قبلاً یک میدان مین بود و هیچ بعید نبود که همچنان چند مین در آن‌جا باقی مانده باشد.

هنگام حضور در آن منطقه و به‌رغم جستجوی بسیار هیچ موفقیتی حاصل نشد و همین امر موجب تأسف و آزردگی ما شد. سرخورده و دل‌شکسته و محزون در حال بازگشت بودیم که در یک لحظه من و دو تن دیگر از همراهانم زمین‌گیر و میخکوب شدیم

به‌هر ترتیب من و دو نفر دیگر از بقیه جدا شده و خود را به محلی رساندیم که پیش از این یک شیء نورانی دیده بودیم. یک‌باره نفس در سینه‌های ما حبس شد و ناباورانه به آنچه می‌دیدیم خیره ماندیم؛ چرا که آنچه را که قبل از این، آینه یا ساعت مچی می‌پنداشتیم، پیشانی مبارک شهید «عالی»، فرمانده بزرگوار گردان مسلم‌بن عقیل بود که عکسی هم از آن گرفتیم.

اما این پایان ماجرا نبود و ما ناگزیر باید اقدام به خنثا کردن مین‌هایی می‌کردیم که دور تا دور پیکر پاک آن عزیز بود. از یک سو نگران تاریک شدن هوا بودیم و از سویی دیگر نگران حضور نیروهای عراقی، برای همین کار مین‌روبی را با سرعت آغاز کردیم. یکی از همراهان ما که برادر عزیز، شیخ ویسی از سپاه پاسداران بود، هنگام بیرون آوردن مین‌ها، متوجه دو مین کوچکی که کنار یکی از مین‌ها بود نمی‌شود و غافل از این بودیم که دومین احتراقی و انفجاری جان تمام ما شانزده نفررا تهدید می‌کند. در یک لحظه بر اثر برخورد بیل به یکی از آن‌ها، مین احتراقی عمل کرد، اما به لطف پروردگار به مرحله انفجار نرسید. هر چند که همان مین احتراقی هم موجب کشیده شدن ماهیچه پای یکی از برادران گردید. با نزدیک شدن به پیکر پاک شهید عالی، سربند «یا حسین» او را كه کاملاً سالم بود و کنار سر شهید بر روی خاک افتاده بود برداشتیم که خون مطهر او آن را عطرآگین ساخته بود.

دیگر تاب و توان از کف داده و همان‌گونه که اشک بر گونه‌های ما می‌ریخت، پیکر شهید را بیرون آورده و به پشت جبهه منتقل کردیم.

صدایی از صدوده شهید جامانده

یک هفته پس از آن به درخواست مسئولان تفحص شهدای سپاه که حالا به ما ملحق شده بودند، تصمیم گرفتیم بار دیگر به همان منطقه برویم؛ به‌خصوص که از پیش می‌دانستیم، آن‌ منطقه، امانتدار پیکر شهیدان بی‌شماری است.

قبل از عزیمت دوباره، همه دور هم حلقه زدیم و در فضایی روحانی و آسمانی به راز و نیاز با خدا و معصومین پرداخته و از آن‌ها طلب یاری کردیم تا در این سفر بتوانیم پیکر شهیدان خویش را بازیابیم، اما هنگام حضور در آن منطقه و به‌رغم جستجوی بسیار هیچ موفقیتی حاصل نشد و همین امر موجب تأسف و آزردگی ما شد. سرخورده و دل‌شکسته و محزون در حال بازگشت بودیم که در یک لحظه من و دو تن دیگر از همراهانم زمین‌گیر و میخکوب شدیم

ـ آقای میرزاخانی شما صدایی نشنیدید؟

ـ شما چه‌طور آقای قاسمی؟

هر سه اما یک جمله را شنیده بودیم و آن اینکه

ـ کجا می‌روید؟ ما را این‌جا تنها نگذارید و با خود ببرید.

گویی شوکه شده بودیم و مدام از خود می‌پرسیدیم این صدای کیست و از کجاست؟ که ناگاه تا پشت سرم نگاه کردم، سر یک شهید را دیدم که روی خاک قرار دارد. آن هم در همان مسیری که چند دقیقه قبل از آن‌جا گذر کرده و هیچ چیزی ندیده بودیم!

بی درنگ دست‌به‌کار شده و برای بیرون آوردن پیکر مطهرش خاک‌برداری کردیم. من در همان هنگام خاک‌برداری، مدام از خود می‌پرسیدم که چرا این صدا از ضمیر «ما» استفاده کرده است، حال آن‌كه او یک نفر بیش‌تر نیست؟ اما دیری نگذشت که با بهت و حیرت به پاسخ خود رسیدیم. یک گور دسته‌جمعی از شهدایی که دشمن ناجوانمرد بعثی آن‌ها را با سیم برق به‌هم بسته و به طرز فجیعی به شهادت رسانده بود.

غوغایی شد؛ ولوله‌ای، هنگامه‌ای، شوری، ناله‌ها بود و اشک‌ها... بر سر زدن‌ها بود و بر سینه کوبیدن‌ها. ما توانسته بودیم پیکر پاک چهل شهید را پیدا کنیم و از خاک بیرون آوریم. این یعنی پایان انتظار چهل مادر، چهل همسر، چهل فرزند...

خدای من! پس پیکر دیگر شهیدان ما کجاست؟ هنوز اشک‌های ما جاری بودند که در فاصله‌ای دورتر با پیدا کردن فک یک شهید، موفق به کشف یک گور جمعی دیگر شدیم. حالا صد‌ و ده پیکر پاک دیگر پیش روی ما بود و ما توانستیم با صبر و حوصله همه آن‌ها را از خاکَ بیرون آورده و همراه با چهل شهید قبلی یک کاروان شهید را با خود به ایران عزیز بازگردانیم.

عمليات نصر 4

تا ساعت 1 بامداد، در مجموع هيچ يك از سه گردان هاي عمل كننده درگيري نداشتند و گردان مسلم هم حدود ساعت 1 بامداد به جاده خرمال- سه راهي رسيد و هم چنان، به پيشروي ادامه داد. نيروها مشغول گذشتن از تپه 4 بودند كه دشمن مشكوك شد و به علت آن كه درگيري و تيراندازي كم و بيش آغاز شده بود، گروهان هاي باقي مانده به سرعت حركت كردند و خود را به سه راهي گردكو رساندند. در روي تپه مشرف بر سه راهي، تعداد زيادي از نيروهاي دشمن مستقر بودند . در اين هنگام، نيروهاي خودي با دشمن درگير شدند، اما هنوز مدت زيادي نگذشته بود كه دشمن از روي تپه 4 فرار كرد. البته، بايد يادآور شد كه تپه هاي 1 و 2 نيز نيرو نداشتند.
از طرفي گردان مالك هم كه به طرف جاده پيش مي رفت، در نزديكي جاده سيد صادق متوجه تعدادي قرارگاه مخروبه شد. در ساعت20 :3 دقيقه درگيري گردان حمزه نيز آغاز شد. دشمن در اين نقطه تانك مستقر كرده بود و به طور مرتب، نيروهاي ما را به ويژه از سمت راست زير آتش داشت . هنوز هوا به خوبي روشن نشده بود كه به علت عدم سقوط سه راهي گردكو، ازدياد نيروهاي دشمن در آن منطقه و اهميت زياد اين منطقه به دستور فرماندهي قرار شد كه گردان حمزه به آنها كمك كند. بدين ترتيب، تعدادي از نيرو هاي آرپي جي زن و تيربارچي براي كمك به گردان مسلم به سمت چپ آمدند. بعد از رفتن اين نيروها، با همكاري نيروهاي موجود در سه راهي كردگو قرار شد كه يك دسته از نيروها از روبه رو (از قسمت سه راهي) دشمن را مشغول و به طرف آنها تيراندازي كنند. هم چنين، آتش سنگيني كه از جلو روي آنها مي ريخت تضعيف آنها را باعث مي شد و دو دسته ديگر هم از دو جناح، آنها را دور زدند. بدين ترتيب، تمامي نيروهاي موجود در آن منطقه كشته يا اسير شدند.
تا حدود ساعت 7 صبح تانك هاي دشمن به شدت روي جناح راست گردان حمزه آتش مي ريختند و لشكري كه قرار بود از جناح راست الحاق كند، هنوز نيامده بود. اين موضوع باعث شد كه تعداد زيادي از نيروهاي گردان حمزه شهيد و مجروح شوند و بقيه از سمت راست تا نزديكي هاي پل عقب نشيني كنند. فرمانده گردان حمزه طي تماس با برادر قرباني گفت: < ما نيرو نداريم و نمي توانيم مقاومت كنيم> . اگر گردان حمزه عقب نشيني مي كرد دشمن با نيروي زرهي كه در اختيار داشت، پيشروي مي كرد و سه راهي گردكو را به تصرف خود درمي آورد و كليد عمليات را از ما مي گرفت، ولي فرمانده لشكر دستور مؤكد داد كه حتي اگر نيروهايتان انگشت شمار است بايد به طرف جلو پيشروي كنيد. اين يك تكليف است. هم اكنون براي شما كمك مي فرستم. در ساعت 10 :7 برادر مرتضي دستور داد كه گردان هاي محور 3 (امام حسين و يا زهرا) را از دزلي به موقعيت وشكناو بياورند و در ساعت 13:7، قرار شد كه گردان يارسول به جاي گردان عاشورا برود و گردان عاشورا گردان حمزه را كمك كند. بلافاصله، اركان گردان يا رسول كه در روي هني قل مستقر بودند به عمليات توجيه شده و دستور داده شد كه براي انتقال گردان به جلو اقدام كند.
در ضمن در ساعت 28:7 اعلام شد كه هنوز تپه 3 مقاومت مي كند.
ادامه نوشته

«آقا» پای منبر امام  

عکس/ «آقا» پای منبر امام
 

فرمانده سپاه قدس گيلان:اردوهاي جهادي پيوند ملت و نظام است

فرمانده سپاه قدس گيلان گفت: اردوهاي جهادي پيوند بين ملت و نظام است و تاثيرگذاري زيادي در مخاطبان و جوانان دارد.

هامون محمدي در جلسه ستاد بسيج سازندگي در سالن اجتماعات استانداري گيلان با تاكيد بر اينكه همه بايد در مسير ولايت گام برداريم، اظهار داشت: بايد پشتيبان ولايت باشيم.

وي با اشاره به اينكه رهبر معظم انقلاب اهتمام ويژه‌اي به موضوع جهاد در تمام زمينه‌ها دارد، افزود: به همين منظور امسال را به نام سال جهاد اقتصادي نامگذاري كردند.

فرمانده سپاه قدس گيلان با بيان اينكه آنچه كه در گذشته اتفاق افتاده است، امسال بايد شكل بگيرد و موجب بالندگي ايران اسلامي شود، تصريح كرد: بحث اردوهاي جهادي از سال‌ها قبل آغاز شده و اثرات خوبي در دو بخش مخاطبان و جوانان ايجاد كرده است.

وي با تصريح بر اينكه اردوهاي جهادي ارتباط مخاطبان به نظام را جدي‌تر كرده است، خاطرنشان كرد: مخاطبان دريافتند كه نظام به فكر بهبود وضعيت آنهاست.

فرمانده سپاه قدس گيلان ادامه داد: اثرات اردوهاي جهادي روي جوانان خوب بوده است و آنها را در جاهايي مشغول به ‌كار كرد كه از امكانات عادي و اوليه محروم بودند و فرصت جهاد پيدا كرده و هيجان‌هاي شور جواني را تخليه كردند.

وي روند اجراي پروژه‌هاي عمراني را سخت و از مشكلات دانست و تصريح كرد: در استاني زندگي مي‌كنيم كه بيشتر فصل‌هاي آن بارندگي است به همين دليل روند اجراي پروژه‌هاي عمراني با كندي صورت مي‌گيرد.

محمدي اردوهاي جهادي را پيوند بين ملت و نظام ناميد و اظهار داشت: وقتي كاري را انجام مي‌دهيم كه جوانان را تحت تاثير قرار مي‌دهد بايد با جديت بيشتري كار شود.

وي مشاركت مردم در اردوهاي جهادي را ضروري خواند و بيان داشت: با مشاركت مردم روح هماهنگي در اين زمينه بيشتر مي‌شود و اثربخشي كارها تجلي مي‌يابد و خود را نشان مي‌دهد.

فرمانده سپاه قدس گيلان با اشاره به اينكه سال گذشته 40 گروه جهادي دانشجويي تشكيل شده بود، خاطرنشان كرد: هدف ما استفاده از ظرفيت نيروي انساني است.

وي خواستار به‌ موقع واگذاري اعتبارات به بسيج سازندگي براي اردوهاي جهادي شد.

خاطره:حفر سنگر با سکه ي دو توماني!‏

عمليات کربلاي ده بعد از عمليات کربلاي 8 بود که در کردستان عراق انجام گرفت. من در گردان صاحب الزمان (عج) بودم. ما جايگزين نيروهاي گردان مسلم شده بوديم. بيش تر ما را آورده بودند تا به پاتک هاي دشمن پاسخ بدهيم. در طول نه روزي که در آن جا بوديم تعدادي طلبه و روحاني را ديدم که براي تبليغ آمده بودند ولي وقتي ديدند ما نيرو کم داريم لباس رزم به تن کردند و در کنار بقيه ي نيروها جنگيدند. تو دلم مي گفتم: پشت جبهه به روحانيت چه مي گويند؟! و من اين جا چه مي بينم! دلم براي مظلوميت آن ها سوخت. يکي از ابتکاراتي که در آن جا ما انجام داديم اين بود که با سکه ي دو توماني براي خود سنگر کنديم. وقتي ديديم از بيل و بيلچه خبري نيست، بيکار ننشستيم و با سکه هاي يک توماني و دو توماني براي خود سنگر کنديم. چون قله اي که روي آن مستقر بوديم سنگي بود، چند ساعت طول مي کشيد تا دور يک سنگ را از خاک خالي کنيم بعد با گرفتن سنگ حفره اي در زمين ايجاد مي کرديم. نمي دانم از بد شانسي و يا خوش شانسي ما بود که محل استقرارمان بيش تر به کمين مي ماند تا خط مقدم؛ براي همين مواظب بوديم تا دشمن پي به سنگر سازي مان نبرد.

  راوي: يوسف حسين نژاد ‏

دریا که شکافت" شهید گمنام برانگیخته شد

....

پاسدار شهید مفقودالاثر " احمد مومنی

حاشیه دریا روی رمل ها در کنار ساحل نگاه میکردم به دور دست ها" دریا بیکرانه بود. موج می زد. تنهائی قدم میزدم. صدائی رسا" وحی گونه  از عمق آسمان " گفت: هنگامی که احمد مومنی شهید شد، افتاد تو ی آب ما اینجا دفنش کردیم... به هرکجا نگاه کردم صاحب صدا نبود" هراسان شدم. دریا یک باره مواج شد. ناگهان آب شکافته شد. دریا که شکافت، مواج و و هراسان شدم" شگفت بود، صحنه ائی که هرگز در بیداری و خواب ندیده بودم. در فیلم حضرت موسی دیده بودم. ئلی اینگونه نبود" اینجا یک جورائی خاص بود" بعد راهی برایم باز شد، در شکاف دریا، ناگهان قبری با سنگ مرمرین، بسیار زیبا نمایان شد...

آن وحی"گونه" آن صدای خوش دوباره مرا صدا زد. رفتم به دنبال صدا، دو طرفم مثل دو خاکریز بلند" در شکاف دریا ناگهان همه چیز تغییر یافت. پر شد وسط دو شکاف از گل های گوناگون زیبا" گلزار شد. نزدیک قبر شدم. کنارش که ایستادم. قبر به اذن خدا شکافته شد.

شهید احمد مومنی با لباس فرم سیز سپاه، با همین چهره که در تصویرش می بینید" از قبر بلند شد مقابلم ایستاد" آنقدر نورائی بود که چشمانم را میزد" همانجا بیاد آوردم وقتی در برنامه افلاکیان پدرش گریه می کرد که احمد داماد نشده بود"مثل علی اکبر"مادرش می گفت"احمد هنوز زنده است" حتی بهمان اجازه نداد فاتحه بخوانیم. لحظه اول که وارد منزلشان شدیم مادر شهید گفت: برای احمدم فاتحه نخوانید"احمد زنده است.

همان دم که حدیث نفس بود و با خیال خودم گفتگو می کردم" صدائی بهم گفت" احمد هنگامی که شهید شد" ما اینجا دامادش کردیم. کلی خوشحال شدم. با خودم گفتم برم به مادر احمد بگم که دیگه گریه نکند. احمد هم زنده است" شهید شده است" ولی زنده است" داماد هم شده "برم به بابای احمد بگم. گوشی همراهم را همانجا گرفتم" مثل همیشه که از پدر مادرای شهدا عکس می گیرم" تو دلم گفتم بزار چند تا عکس ازش بگیرم. صدائی گفت: تو که اینهمه عکس داری ازش... عکس که انداختم از خواب پریدم....

شهید جعفر جبرائیلی شهیدی از تبارگردان مسلم بن عقیل

با بستگان و خونواده ام خداحافظی کرده بودم اما مادر و همسرم برای بدرقه تا حوزه مقاومت حضرت مهدی (عج) داردکاشت همراهم اومدن ، وقتی دم درب محل اعزام رسیدیم تعدادی از پدر و مادرها و زنانی با کودکان خردسال را دیدم ، که دور یه رزمنده ایی حلقه زده بودن حلقه هایی که حکایت  آخرین وداع رو داشت وداعی که گویی مسافرانشان عازم سرزمینی هستن که انگار اخر دنیاست . حالاتی که وصفش فقط از آدمایی بر می آد که این وداع ها آخرین وداع شون با مسافرشون بوده و بس .  وقتی نزدیگ شدیم از میون حلقه ها پیر زنی بسوی مادرم اومد و بعد سلام و احوالپرسی رو به من که : پسرم خدا نگهدارتون ... خدا پشت و پناه تون .... خدا صدام رو نابود کنه ... و بعد ادامه داد که اونی که می بینی پسرمه قبلا هم جبهه رفته بود .... باز هم می خواد بره .... در حالی که صداش به لرزش افتاده بود گفت : جعفر میگه من میرم و می دونم برنمی گردم ... ازم خواست تا براش حنــا ببندم ... منم براش حنـا بستم ... دیشب پیشم خوابید ....       با شنیدن این کلمات بغض خداحافظی از خونواده ام که از سر غیرت  مردونگی و دلداری دادن به خونواده ام توی گلوم گیر کرده بود ترکید و اشکم سرازیر شد .     در همون حال جعفر  هم اومد و مادرش  رو به ایشون کرد گفت : اینی که می بینی آشنامونه .... می خواد همراه تون اعزام بشه ..... بعد رو به من کرد و به آرومی در گوشم گفت که .... مواظبش باش ....... در حالی که بسمت درب ورودی حرکت می کردیم  گفتم انشاء الله خدا مواظبشه...... و لحظاتی بعد سواربر مینی بوسی از اونجا دور شدیم .


 ساعتی بعد بچه های اعزامی منطقه خودمون با دیگر اعزامی های مناطق مختلف بابل با یه سازماندهی موقت  راهی منطقه عملیاتی جنوب شدیم .  وقتی به  هفت تپه (مقر ل 25 کربلا)  رسیدیم  از اونا جدا شدم و به گردان مســلم  رفتم و عصر همون روز شهید جبرائیلی همراه جمعی از نیروهای شهرستان بابل به گردان مســلـم اومدن و در بین گروهانها تقسیم شدن . جعفر هم به گروهان ما اومد و تا شب عملیات کربلای  هشت  ( 18 فروردین سال 66 ) با هم بودیم . و در اون عملیات بر اثر انفجار مین به شهادت رسید و بعد از چند روز پیکرش در روستای طلوت بخاک سپرده شد .

خدابخش قبادی