سلام به تمامی دوستان در فضای مجازی...

سلامی ویژه به دوستانی که چند تا وبلاگ بیشترازما درست کردن...

سلامی ویژه تر به تمامی دوستانی که یه جورایی با قالب سازی سرو کار دارن...

از این چیزا بگذریم...

ما قصد کردیم قالب وبلاگ خودمون رو تغییر بدیم،اما...

خودمون نمی تونیم قالب بسازیم.

قالب های آماده تو اینترنت هم تکراری است برای بازدید کنندگان.

حالا اگر کسی هست که میتونه بدون چشمداشت مالی کمک کنه،یعنی برامون قالب اختصاصی بسازه،یا علی...

  من و یادمان شهدای فتح المبین

 

از اتوبوس که پا برزمین نهادم

کمی به اطرافم نگاه کردم

وارد صحرای فتح المبین شدم ، عشق باریده بود، و زمین تر شده بود.

 در میان خیل جمعیت انگار کسی مرا بطرفی می کشید.

 اول ورودی شیار نوشته بود.

 اگر عشقت نبود من اینجا نبودم .

 به طرف شیار حرکت کردم آرام آرام و خیلی آهسته قدم بر می داشتم

صدای بی سیمچی و رگبار گلوله که از بلند گو ها ی دور اطراف کانال بر میخواست صحنه واقعی جنگ را تداعی می کرد.

 تنها فرقش این بود که آنها در این کانال گلوله و ترکش میخوردند وما گرد وخاک آنها در محاصره دشمن افتاده بودند مابه محاصره سیم خاردار در آمده بودیم.

 کمی جلوترشقایق کاشته بودند .

بیاد  لاله های پرپر قدم به قدم در شیار شیخی1 شقایق های مصنوعی روئیده بود.

آخ از دست این سیم های خاردار نه در جنگ راحتمان می گذاشتند نه بعد جنگ !

کاش می شد این حصارهای فولادی را کنار زد و شقایق ها را در آغوش کشید!

آسمان هم بغض کرده بود وقتی نم نم باران بروی خاک شیار شیخی فرود می آمد.

می شد شکوفا شدن لاله ها را دید.

از آسمان عشق می بارید و از باغچه شیار شیخی لاله سر بر می آورد.

وزمین تر شده بود . تر تر

چنانکه پای مرد باغبان به گلزار فرو می شد. پای من به عشق فرو می شد.

در اصول کافی روایتیست که بهشت در لا به لای همین دنیا پیچیده است.

آری برادرم

آری خواهرم

اینجا قطعه ای از جور چین (پازل) بهشت است.

اینجا یادمان شهدای فتح المبین است.

 ۱- نام محلی است  در یادمان شهدای فتح المبین که عده ای از رزمندگان بصورت گروهی در آنجا بشهادت رسیده اند

    شهدای گمنام را فراموش نکنید

 

هر شهید گمنام سندی است بر مظلومیت اسلام و کشورمان هر شهید گمنام که وارد شهری میشود تا مدتها بوی عطرش شهر را نوازش می دهد و غیرت انسانهای با وجدان اما خفته را بیدار می کند .

قرائت فاتحه بر سر مزارشان ثوابی برای آخرتمان است

شهدای گمنام را فراموش نکنید

حتی شده با فرستادن یک صلوات

انشالله که مور شفاعتشان قرار بگیریم

شهیدان نیکدوز و دوامی

کتاب:هفت تپه، روایت ناخوانده

 

" توی اون بمباران شدید هفت تپه، سه نفر از بچه های گردان بهداری شهید شدن: شهید فرامرز زرّودی، شهید جعفر پورمند و شهید سید مرتضی حجازی. سیدمرتضی بچه گلوگاه بود.

جعفر هم بچه قائم شهر بود. اینا از بچه های آموزشگاه بهیاری بابل بودن که با هم تحصیل می کردیم. سیدمرتضی و جعفر خیلی با هم دیگه بودن. هر دو تا عهد کرده بودن با هم به شهادت برسن. بچه هایی که بودن می گفتن فاصله شهادت اینا به بیست ثانیه هم نکشید؛

اول سیدمرتضی افتاد و پشت سرش جعفر! روز قبل از این قضیه که روز اربعین شهادت امام حسین علیه السلام بود، شروع می کنن به مداحی و سینه زنی. بعد یه دوربین گرفتن و شروع کردن به عکس گرفتن. یه روز قبل از شهادتشون با همه بچه ها خداحافظی کردن؛ گفتن ما داریم می ریم. ما همه می خندیدیم.

می گفتیم شما واقعاً دیوونه شدین! گرمای هفت تپه شمارو اذیت کرده، خیلی هم سینه زدین، مثل این که دیگه دیوونه شدین. آخه کجا می خواین برین؟! اون شب، بچه ها بهشون خندیدن اما وقتی فرداش بمباران شد و فردا شبش اونا رو توی نمازخونه گردان آوردن تا باهاشون وداع کنن، تازه متوجه شدن که اینا چه سر و سرّی با خدا داشتن "

کتاب هفت تپه، روایت ناخوانده منتشر شد.                                                           

این اثر از آن دست کتاب هایی است که باید با حال خوانده شود.                                 

یعنی اگر حالش را ندارید این کتاب را دست نگیرید؛ اما اگر کتاب هفت تپه به دستتان رسید و شروع کردید به خواندنش و حالی هم داشتید احساس می کنید وسط مجلس گرم روضه نشسته اید و پنجه دلتان به ضریح دلدادگی حضرت عشق، دخیل بسته است.

هفت تپه، عقبه ای برای عاشقانه های رزمندگان سپاه کربلا بود. اجحاف ما در احیای آن، غبار فراموشی را بر این آمادگاه معنوی فرزندان روح الله پاشید. دست حسن حقیقیان، علی نیک عهد و همه کسانی که در گرداوری و انتشار این مجموعه نفیس قدمی برداشتند، درد نکند.

نه تنها به بچه های مازندران و گلستان که به همه ارادتمندان ساحت شهدا توصیه می کنم خود را از لذت مطالعه این اثر ماندگار محروم نسازند.

البته انتشارات حدیث مهتاب چند اثر دیگر هم در راستای ترویج فرهنگ ناب ایثار و شهادت منتشر کرده است.

چرا دفاع مقدس را باید زنده نگهداشت؟

 

دفاع مقدّس، غریب است. دفاع مقدّس مظلوم است. اگر بخواهیم غریب تر و مظلو تر از دفاع مقدّس را نشان دهیم، باید حماسه سازان این حماسه را نشان دهیم که تا کنون آن گونه که درخور شأن آنان بوده پرداخته نشده است. برای اثبات این مدّعا دلیلی روشن دارم. دلیلی که اثبات آن دال بر کفران یک نعمت بزرگ است.

ما می توانستیم از «گنج جنگ» عزت و افتخار استخراج کنیم و به گوهرهای ارزشمند عزّت آفرین شان برسیم. 23 سال از پایان جنگ نابرابر دشمنان، علیه میهن اسلامی می گذرد. جنگی که با حمایت های اقتصادی، نظامی و سیاسی آمریکا و 39 کشور جهان بر این کشور تحمیل شد و شعله های سوزان این آتش خانمان سوز، علاوه بر ویرانی بخش های عظیمی از کشور، داغ بیش از 220 هزار سلحشور این مرز و بوم را بر دل ملت گذارد.

واساساً اگر پیوند و اشتراک ساختاری و معناداری بین شهادت 220 هزار شهید کربلا های ایران با کربلای امام حسین (ع) نبود چنین حماسه ای در این وسعت آفریده نمی شد.

غربت دفاع مقدّس و مظلومیت آن را شاید بتوان به بعد از پایان جنگ تحمیلی دانست.

قصه تلخی که به خاطر کم کاری وقصور مسؤلان ورسانه ها، آموزش و پرورش، دانشگاه ها ، فیلم سازان وکارگردانان سینما و تلویزیون، کودکان و نوجوانان و نسل سومی ها با نام ایران ، و سرداران و شهدای مظلوم ارتش و بسیج و سپاه و ... آشنا نیستند.

آیا این غربت و مظلومیت دفاع مقدّس نیست که نوجوانان و جوانان این مرز و بوم، چهره و مشخّصات بسیاری از بازیگران عرصه ی سینما و ورزش را می شناسند اما نام و یاد سرداران بزرگی چون: چمران، همت، بابانظر، اعتمادی، اسلامی نسب، ایزدی، سپاسی و دیگر دلاور مردان عرصه ی دفاع مقدّس را نشاسند.

«بدون شک زمانی قسمت هایی از تاریخ ماندگار شده اند که ادبیات به کمک آنها آمده است. به محض اینکه یک واقعه ی تاریخی به دست یک هنرمند رسید و او از روح خویش در آن  دمید آن واقعه جاودانه شد و از محو و فنا نجات یافت. در واقع قالب و ساختار داستانی قابلیت آن را دارد که یک واقعه ی تاریخی را به یک حادثه ی ماندگار تبدیل نماید. این یکی از ویژگیهای مهم ادبیات است که وقایع تاریخی را ماندگار و جاودانه می سازد.»

 چند سالی است که آثار ارزشمندی در حوزه ی ادبیات دفاع مقدّس به انجام رسیده است امّا هنوز دست خیلی از کسانی که قصد انجام پژوهش در این زمینه را دارند خالی است. این را هم بگذارید به حساب کم کاری کسانی که باید بنویسند، فیلم بسازند، نمایش کار کنند و خیلی از کارهایی که باید انجام داده و نداده اند و حتی بگذارید به حساب کم کاری خود بچه های جنگ و کسانی که خود از نزدیک دستی بر آتش هشت ساله­ی دفاع داشتند. هم رزمان شهدا که نه از شهدا که از خود هم نگفتند و خاطرات خود را نانوشته و ناگفته  گذاشته اند.

 امّا جلو ضرر را از هر جا بگیریم منفعت است. شاید بعضی ها بگویند چشمی برای یدن و گوشی برای شنیدن نیست امّا به جرأت می توان گفت نسل نو با زوایای پیداوناپیدای دفاع مقدّس و تلاش کسانی که از همه ی وجود خود گذشتند تا دشمن نتواند به اهدافش دست پیدا کند آشنا وآگاهند. در این چندساله ثابت شده است که گوش و چشمی برای شنیدن و دیدن وجود دارد.

پس باید چه کنیم؟

به نظر می رسد وظیفه نسل ما آن است که این وقایع را با هر زبان و هر قلمی که می تواند بنویسد. این امر سبب می شود که این وقایع از فراموشی نجات یابند و نسل بعد از دفاع مقدّس که تشنه و نیازمند درک وقایع دوران دفاع مقدّس است آن وقایع را بشناسد و به تدریج با بررسی این نوشته ها و تحلیل دقیق آن ها، نقاط قدرت و ضعف شان را بیان خواهند کرد و این امر راه را برای دستیابی به الگوی مناسب و شایسته باز خواهد کرد و در نهایت مواد اولیه در اختیار نویسندگان نسل های بعدی قرار خواهد گرفت و آن ها قادر خواهند بود ادبیات دوران دفاع مقدّس را به جهانیان بشناسانند و شاهکارهای خواندنی جهانی خلق کنند.»

از این رو هراس را باید از خود دور کرد. به راستی بهترین نویسندگان ادبیات دفاع مقدّس همانا کسانی هستند که آن دوران سراسر افتخار و حماسه را تجربه کردند و همانانند که ارزش قلمشان افضل از ارزش خون شهیدان است.

 

پیام نور

http://bikafanan.persiangig.com/image/imama-khomeini/imam%2000.jpg

مگر ما پیروان پاكان سرباخته در راه هدف نیستیم كه از «شهادت» عزیزان خود به دل تردیدی راه دهیم؟ مگر دشمن قدرت آن دارد كه با جنایت خود مكارم و ارزشهای انسانی «شهیدان» عزیز ما را از ‌آنان سلب كند؟ مگر دشمنهای فضیلت می‌توانند جز این خرقه خاكی را از دوستان خدا و عاشقان حقیقت بگیرند؟ شما ملتی را كه معلولشان در تختهای بیمارستانها آرزوی «شهادت» می‌كنند و یاران را به «شهادت» دعوت می‌كنند، نشناخته‌اید.




خاطره: آمدم جبهه شهید شم

همه دور هم نشسته بودیم. یكی از بچه‌ها كه زیادی اهل حساب و كتاب بود و دلش می‌خواست از كُنه هر چیزی سر در بیاورد گفت: "بچه‌ها بیایید ببینیم برای چه اومدیم جبهه." و بچه‌ها كه سرشان درد می‌كرد برای اینجور حرفها البته با حاضر جوابی‌ها و اشارات و كنایات خاص خودشان همه گفتند: "باشه." از سمت راست نفر اول شروع كرد: "والله بی‌خرجی مونده بودم. سر سیاه زمستونی هم كه كار پیدا نمی‌شه گفتیم كی به كیه می‌رویم جبهه و می‌گیم برای خدا آمدیم بجنگیم." بعد با اینكه همه خنده‌شان گرفته بود او باورش شده بود و نمی‌دانم تندتند داشت چه چیزی را می‌نوشت. نفر بعد با یك قیافه معصومانه‌ای گفت: "همه می‌دونن كه منو به زور آوردن جبهه چون من غیر از اینكه كف پام صافه و كفیل مادرم هستم و دریچه قلبم گشاد شده خیلی از دعوا می‌ترسم، سر گذر هر وقت بچه‌ها با هم یكی به دو می‌كردند من فشارم پایین می‌آمد و غش می‌كردم." دوباره صدای خنده بچه‌ها بلند شد و جناب آقای كاتب یك بویی برده بود از قضیه و مثل اول دیگر تندتند حرفهای بچه‌ها را نمی‌نوشت. شكش وقتی به یقین تبدیل شد كه یكی از دوستان صمیمی‌اش گفت: "منم مثل بچه‌های دیگه، تو خونه كسی محلم نمی‌گذاشت، تحویلم نمی‌گرفت آمدم جبهه بلكه شهید بشوم و همه تحویلم بگیرن."

پوستر لبخند بزن بسیجی

سعید همیشه که تو خط بودیم بچه ها رو با حرفها و کارهاش می خندوند... هنوز بعد از 20 سال هم همه رو می خندونه... باکاراش....باحرفاش... بقول بعضی از آدمای دور و برش از یه جانباز اعصاب و روان انتظار بیشتری نمیشه داشت!!!!

بعد دیدن این جمله تازه فهمیدم حکمت تابلوهای لبخند بزن بسیجی که تو دوران دفاع مقدس مث نقل و نبات تو خاکریزها زده بودن چی بوده ..

لبخند بزن!
بدون انتظار پاسخی از دنیا،
بدان یک روز دنیا آنقدر شرمنده می شود که به جای پاسخ لبخندت با تمام ساز هایت می رقصد!

---
اما امروز من روزگار برخی از رزمندگان رو می بینم و به دنیا میگم خاک بر سرت که حتی نتونستی جواب همه اون لبخندها رو یکبار بدی!!!!


پوستر شهید سیدمجتبی علمدار

سید مجتبی در سحرگاه 11دی ماه 1345 در خانواده ای مذهبی و عاشق اهل بیت در شهرستان ساری دیده به جهان گشود. دوران تحصیلش را در ساری طی نمود و برای اولین بار در حالی که تنها 17 سال داشت به عضویت بسیج درآمد و در اواخر سال 1362 به کردستان رفت سید برای اولین بار در عملیات کربلای یک شرکت کرد و مدتی پس از آن وارد گردان مسلم بن عقیل در لشکر25 کربلا شد و تا پایان جنگ در آنجا ماند. او در عملیات کربلای 4و5 حضور داشت، در کربلای 8 مجروح شد و مدتی بعد به جبهه بازگشت و در عملیات کربلای10 در جبهه شمالی محور سلیمانیه- ماووت شرکت نمود.  سید مجتبی علمدار در سال 1366 مسئوولیت فرماندهی گروهان سلمان از گردان مسلم ابن عقیل - از گردانهای خط شکن لشکر25کربلا- را برعهده گرفت و در عملیات والفجر10نقش آفرینی موثری داشت. شهید علمدار در سه راهی خرمال،سید صادق، دوجیله در منطقه کردستان عراق رشادتهای فراوانی را ازخود نشان داد و از ناحیه پهلو مورد اصابت گلوله قرار گرفت و بشدت مجروح شد. او که مردانه در مقابل دشمن می جنگید. چندین باردیگر هم مجروح شد و از همه مهمتر اینکه او در دی‌ماه 1364، در عملیات والفجر 8، به شدت شیمیایی شد.  سید مجتبی بعد از اتمام جنگ در واحد طرح و عملیات لشکر ۲۵ کربلا در ساری مشغول خدمت شد و در دی ماه سال ۱۳۷۰ با خانم سیده فاطمه موسوی ازدواج کرد که ثمره آن دختری به نام زهرا بود.  سید علاوه بر مسئولیت در واحد تربیت بدنی لشکر بعنوان عضو اصلی هیأت رهروان حضرت امام (ره) هم ایفای وظیفه می کرد. او مداح اهل بیت بود، همیشه مراسم را با نام حضرت مهدی (عج) شروع می کرد و در حالیکه به امام حسین (ع) ارادت خاصی داشت. مظلومیت آن خاندان را صدا می زد. بیت الزهرا مسجد جامع، امام زاده یحیی، مصلی امام خمینی، هیأت عاشقان کربلا و منازل شهدا همیشه با نفس گرم حاج سید مجتبی معطر می شد و بچه ها نیزبا صوت داوودیش مداحی را می آموختند. او که بعد از جنگ، با یاد و خاطره همرزمان شهیدش زندگی می کرد از دوری آنان سخت آزرده خاطربود و در همه مداحی ها آرزوی وصال آن راه یافتگان شهید را داشت. حاج سید مجتبی علمدار در اوایل دی ماه سال ۱۳۷۵ به دلیل جراحت شیمیایی روانه بیمارستان شد و بعد از یک هفته بی هوشی کامل هنگام اذان مغرب روز یازدهم دی ماه نماز عشق را با اذان ملکوتیان قامت بست و به یاران شهیدش پیوست.

پوستر شهید سبزعلی خداداد

سبز علی در سالهای 56 ـ 1355 با شرکت در جلسات مذهبی روحانی شهید بزاز به انقلاب پیوست و فعالیتهایش را گسترش داد، در پخش اعلامیه حضرت امام (ره) فعال بود و در راهپیمایی و تظاهرات همچنین در مبارزه با چماقداران شرکت می کرد. از خلقیات سبز علی این بود که بسیار متواضع و افتاده بود. با آنکه فرمانده گردان بود در عملیات همیشه بین نیروهای بسیجی بود و با پای برهنه در عملیات ها می جنگید.  ((علی چریک مدتی را در واحدهای نهضت آزادی بخش به عنوان مسئول آموزش نظامی فعالیت می نمود و حتی دوبار هم به افغانستان اعزام شده بود و با شروع جنگ تحمیلی عازم جبهه های جنوب و غرب شد و با مسئولیتهای مختلف در عملیاتهای زیادی شركت كرده و در این راستا یكبار مورد ترور منافقین قرار گرفته و پس از مداوا به مبارزه اش ادامه داد.  علی چریک آرام و قرار نداشت و به همراه شهید بزاز و دیگر دوستان انقلابی برای حفظ دست آوردهای مقدس انقلاب علیه گروهکها و احزاب ضد انقلاب مبارزه می کرد. با شروع توطئه ضد انقلاب در غرب کردستان، علی چریک ابتدا آموزش عمومی را از تاریخ 2 اردیبهشت 1359 الی 11 خرداد 1359 و آموزش تخصصی را از تاریخ 11 خرداد 1359 الی 19 تیر 1359 در بسیج بابل سپری کرد. پس از آن در تاریخ 12 خرداد 59 به همراه اولین گروه اعزامی از شهرستان بابل به کردستان اعزام شد. در منطقه سنندج، سقز، بانه و سردشت فعالیتهای گسترده ای داشت. مدتی نیز به عنوان فرمانده تیپ در منطقه سردشت ایفای نقش کرد و در تاریخ 6 آذر 59 به شهر بابل بازگشت.))

ساخت یادمان سرداران شهید بابل

با همکاری شهرداری و شورای اسلامی شهر بابل ساخت یادمان سرداران شهید بابل در میدان سردار شهید یوسف سجودی این شهر آغاز شده است.
مهندس عسکری شهردار بابل گفت: شهرداری بابل در راستای فرموده مقام معظم رهبری زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست اجرای المان  ونمادهای دفاع مقدس وشهدای عزیز را در سطح شهر لازم و ضروری دانست تا با ایجاد فضای بصری چشمان شهروندان را با حس معنوی ایثار و شهادت هماهنگ سازد.
عسکری اظهار داشت: یادمان سرداران شهید بابل، دارای سازه اصلی و طاق نصرت بوده که در داخل این طاق از طرحهای زیبای اسلامی نظیر هشتی و 64 شمسه ایستاده و 40 شمسه خوابیده، پنج سردیس بتنی از سرداران شهید شهرستان بابل در پایه طاق است.
عسکری، استفاده از طرحهای زیبای فضای سبز، آب‌ نما و حوض در اطراف این سازه اصلی که همواره در فرهنگ ایران اسلامی نماد حیات در زندگی و روشنایی است را از دیگر خصوصیات این طرح برشمرد.
شه
وی ادامه داد: اجرای المان شهری و یادمان سرداران شهید بابل در میدان شهید سجودی و یادمان مقاومت در میدان از پروژه های مهم و اساسی شهرداری بابل محسوب می شود که در آینده نزدیک به بهره‌ برداری می‌رسد.   
در ادامه مراسم سردارعلی اکبرنژاد فرمانده قرارگاه صاحب الزمان نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی کل کشور در سخنانی ضمن تشکر از شورای شهر و شهرداری بابل بیان داشت: خداوند را شاکریم که در شهر بابل که دارای بیشترین تعداد شهید در سطح استان با 1700 شهید ، 44 سردار پروژه یادمان سرداران شهید بابل درحال احداث است تا با عنایت پروردگار شاهد شروع طرحهای مشابه در شهر شهیدپرور بابل باشیم.

افتتاحیه خیابان سردار شهید نژاداکبر

مهندس فرهاد عسکری شهردار بابل:
داشتن جاده و خیابان های استاندارد از نماد های توسعه شهری است دکتر فلاح رئیس شورای اسلامی شهربابل:
برغم محرومیت شهرداری بابل از  اعتبارات مناسب  ملی ،پروژه های  بزرگ وماندگاری در8 سال گذشته دربابل اجرا شد

به گزارش روابط عمومی شهرداری بابل این مطلب را مهندس فرهاد عسکری در مراسم افتتاحیه خیابان سردار شهید نژاداکبر بیان داشت و افزود: احداث خیابان های مجهز به امکانات مناسب جاده ای یکی از وظایف شهرداری هاست. لذا بازسازی و توسعه خیابان سردار شهیدنژاداکبر هم بعنوان محور اصلی بابل به بهنمیر  یکی از دغدغه های شورای محترم اسلامی و شهرداری بابل علی الخصوص در دور سوم شورای اسلامی شهر بوده است که الحمدا.... با همت شهرداری و پشتیبانی شورا به ثمر رسیده و امروز می توانیم شاهد بهره برداری از این پروژه باشیم.
 وی در خصوص مشخصات فنی پروژه گفت: پروژه خیابان سردار شهید نژاداکبر شامل احداث رفیوژ بطول 1کیلومتر ، احداث کانال 1200 بطول 5/1 کیلومتر در سال گذشته ، احداث نهر روباز در طرفین جاده بطول 2 کیلومتر ،زیرسازی و آسفالت بطول 1700 متر ، احداث فضای سبز، نصب روشنایی و تعریض جاده می باشد؛ که با اعتباری بالغ 000/000/500/11 ریال اجرا و  بصورت 4بانده  آماده بهره برداری شده است.

خاطره: خستگی در کربلای 1

بازپس گیری مهران در چهار روز انجام شد. دشمن هیچ وقت به ابتکار عمل رزمنده های اسلام پی نبرد.

70 روز نبرد در فاو و گذرازآب های وحشی اروند و بعد از آن آزاد سازی مهران ابتکار عملی بود که دشمن در حیرتش مانده بود.

خستگی از نخوابی چند روزه موجب شد تا کلاه را روی صورتم بگذارم ودر وسط کانال کمی استراحت کنم. ساعت حدود 5/9 تا 10 صبح بود که خواب عمیقی رفتم و ناگهان متوجه فردی در بالای سرم شدم که می گفت این هم شهید شد و با کمی مکث، تردید داشت که زنده باشم. اوفرمانده گردان مسلم ابن عقیل سردار اکبرنژاد از بچه های بابل بود، می خواست گردان خودرا حرکت دهد. ولی مجددا به من نگاه کرد.متوجه شد زنده هستم، خواست اذیتم کند، رفت لگدی به من بزند که پریدم و بغلش کردم و بوسیدم.                                                             آن روزها را از یاد نمی برم.

راوی:فتحعلی رحیمیان؛ فرمانده گردان امام حسین(ع) در کربلای یک

در حال دويدن، رو به قبلة قلب نماز خوانديم

راوی: قدرت باطنی

 دلم هواي جبهه کرد. اين بار قسمتم، جنوب، گردان خط‌ شکن مسلم ابن عقيل(ع) شد. روزها به غير از سرگرمي و ورزش، تمرينات نظامي و آمادگي جسماني هم بود. گاهي سربه‌سر هم مي‌گذاشتيم. يك روز بچه‌ها رفته بودند آموزش. دو، سه نفر مانده بوديم. من و «مجيدي» به کله‌مان زد كه كف چادر را سيمان کنيم. من شدم اوستا و او شد شاگرد. سيمان که کرديم، يک تشت دوغاب درست کردم و رفتم توي چادر. مجيدي نشسته بود و داشت ماله مي‌کشيد. ايستادم بالاي سرش و گفتم: مجيدي! مي‌خواهم دوغابت بدهم. خنديد و يك مشت سيمان پرت کرد طرف صورت و سرم. بدجور سرم درد گرفت. گفتم: پس اين‌جوري‌هاست؟

خنديد و گفت: مرد باش بريز....

من هم يک تشت دوغاب را خالي کردم. شره کرد روي صورت و چشم‌ها و تمام تنش. زل زد بهم و دنبالم کرد. حالا ندو، کي بدو. مي‌دويد و داد مي‌زد: يک روز وسط عمليات تلافي مي‌کنم

 

ادامه نوشته

دلاوران لشکر25 کربلا در قاب تصویر

 

ایستاده از راست:

سردارمیرشکار/دکتر بارانی/شهیدصمد اسودی/جانباز سردار بابایی/شهیدحاج حسین بصیر/شهید حمیدرضا نوبخت/سردار علی اکبرنژاد/شهیدسبزعلی خداداد/غلام خرمی

نشسته از راست:

ابراهیم فخاری/.../شهید یوسف سجودی/دکتر ابن علی رضی پور

سرداران لشکر25 کربلا در قاب تصویر

ازراست:

سردارمیرشکار/سرلشکرشهیدطوسی/سردارحجت الله حیدری/سردار علی اکبرنژاد/

 

سردارصحرایی/سرلشکرشهیدحاج حسین بصیر

سردار حمید رضا رستمیان؛ فرمانده ادوات لشکر25 کربلا در کربلای 1

 

مهران در برابر فاو(عملیات کربلای۱)

 

تیپ های شرکت کننده در این عملیات شامل: تیپ یکم، تیپ پیاده شهید حاج حسین بصیر وتیپ دوم ،تیپ پیاده شهید محمد رضا اختری وگردان های حاضر در لشکر 25 کربلا شامل گردان حمزه سید الشهدا به فرماندهی سردار ذبیح الله نانوا کناری، گردان یا رسوال اله (ص) به فرماندهی شهید علی اصغر بصیر، گردان امام حسین (ع) به فرماندهی فتح علی رحیمیان، گردان امام محمد باقر (ع) به فرماندهی شهید علیرضا بلباسی، گردان قائم (عج) به فرماندهی شهید جعفر شیرتبار و گردان مسلم ابن عقیل (ع) به فرماندهی سردار علی اکبرنژاد که اولین لشکری بود که توانست به اهدافش دست پیدا کند.

گردان حمزه سید الشهدا (ع) در این عملیات خط شکن بود وپس از گذر گردان های امام حسین (ع) و گردان یا رسول اله (ص) از موانع عبور و ارتفاعات به تصرف در آمد تا اینکه پس از پیشروی به ار تفاعات 210قلاویزان رسیدند.

در این عملیات که پس از 8الی 9روز به همت نیروهای اسلام به پایان رسید، غیر از مهران بخشی دیگر از ارتفاعات جبل حمرین و قلاویزان و ارتفاعات بلند منطقه آزاد شد.که با این کار هم مهران وهم جاده های مواصلاتی کاملا از دید مستقیم دشمن رها وبا استقرار بر این ارتفاعات شهر های زرباطیه وبدره عراق در تیررس مستقیم ما قرار گرفت و موفقیت های زیادی هم حاصل شد .

این عملیات مهر پایان و باطلی بر دفاع متحرک عراق بودونقطه امید وار کننده ای برای نیروههای خودی.

ادامه نوشته

سرافرازان دیروز . سرداران امروز

 

نفر دوم سمت چپ سردارعلی اکبرنژاد فرمانده گردان مسلم ابن عقیل دفاع مقدس و درحال حاضر فرمانده قرارگاه رمضان

نفر اول سمت راست محسن رضایی فرمانده سپاه ایران در دفاع مقدس ودرحال حاضر دبیر تشخیص مصلحت

نفر دوم سمت راست سردار اسکندر مومنی فرمانده گردان پدافند دفاع مقدس وفرمانده فعلی پلیس راهور کشور

4شهید در یک قاب

دو شهید در یک قاب

از راست نفر اول: شهید بهمن فاتحی جانشین گردان مسلم/ نفر دوم: شهید سید مجتبی علمدار فرمانده گروهان سلمان/ نفر سوم: جانباز شیمیائی علیرضا علی پور معاون شهید علمدار

خاطره ای از شهید مهدی معلم کلایی

 
سال 64 پادگان لشکر 25 کربلا از جاده ی سوسنگرد به هفت تپه انتقال یافت وما هم برای اولین بار به آنجا رفتیم . بعد از چند روز بچه های گردان مسلم بن عقیل (ع) به مرخصی رفتند پادگان در سکوت دلگیری فرو رفت . یک روز به آقا مهدی گفتم : «اینجا کجاست ما رو آوردن ؟ همه ی بچه ها رفتن کنار خانواده هاشون . من و تو موندیم اینجا کنار عقرب و رتیل که چی ؟»
برگشت وبا ناراحتی گفت :«مرتضی ! دیگه این حرف رو نزن ، اینجا قدمگاه شهدای ماست . آدمایی اینجا نفس کشیدند که حالا تو بهشت همنشین خدا هستند.»

شهیدی که حضرت زهرا(س) را ملاقات کرد


 گفتم: پسر قشنگ شدی‌ها! عجبا چرا این روزها، بعضی از بچه‌ها موهاشون رو از ته می‌تراشند! نکنه خبرایی هست ما بی‌خبریم، عین حاجی واقعی‌ها شدی‌ها!... تقصیر که میگن همینه دیگه، نه؟


شهیدی که حضرت زهرا(س) را ملاقات کرد

صبح یک روز گرم تابستانی، زیر سایه چادری در هفت تپه، مأمن «لشکر خط شکن 25 کربلا» لابه‌لای تپه ماهورها، تک و تنها نشسته بودم، «نورالله ملاح» را دیدم که از دور، در طراز نرم و ملایم نور، با لبخندی از جنس سرور، به طرفم می‌آمد، سرش را از ته تراشیده بود. مهربان کنارم نشست.

گفتم: پسر قشنگ شدی‌ها! عجبا چرا این روزها، بعضی از بچه‌ها موهاشون رو از ته می‌تراشند! نکنه خبرایی هست ما بی‌خبریم، عین حاجی واقعی‌ها شدی‌ها!... تقصیر که میگن همینه دیگه، نه؟

شهید ملاح دستش را روی شانه‌هایم چفت کرد و با لبخندی غریبانه گفت: سید، بذار برات از خواب دیشب بگم. تو هم از اصحاب خواب دیشب من هستی...

گفتم: من! این یعنی چی؟ خواب! حالا چه خوابی دیدی؟ پسر نکنه جرعه شهادت را تو خواب نوشیدی!

گفت: برو بالاتر سید، اصلاً یادت هست من همیشه بهت می‌گم که به شکل غریبانه‌ای شهید می‌شم، تو هی به من بخند، ولی دیشب به ظهور رسیدم. بشارتش را گرفتم.

خندیم و گفتم: آره، تو از همین حالا سوت شهادتت رو بزن!

گفت: خواب دیدم همین اطرافم، بعد یکی به‌ اسم صدام زد، نگاهی به دوربرم انداختم، صدا از تو چادر حسینه گردان می‌آمد، اما صدا یک جورایی غریبانه و خاص بود، حیرت کردم!؟ مثل اون صدا تابه‌حال هیچ کجا نشنیده بودم. آرام و بی‌تاب و بی‌قرار، گوشه چادر را کنار زدم، پر شدم از عطر ناب، در دم فرو ریختم. ناگهان اندیشه‌ای مثل یک وحی ریخت توی دلم. مقابل تکه‌ای از نور زانو زدم. مثل وقتی که مقابل ضریح آقا علی‌بن موسی‌الرضا(ع) می‌خواستم سلام بدهم، با اشک و بغض و بی‌قراری گفتم: السلام علیک یا فاطمه زهراء...

حال غریبی پیدا کردم، من و حضرت زهرا(س)...

حضرت فاطمه زهرا(س)، آقا امام حسن(ع) و امام حسین(ع) دو طرفش نشسته بودند.

آن‌قدر مبهوت و متحیر بودم که کلامی برای گفتن نیافتم، دوباره سلام دادم، به آقا امام حسن(ع) و امام حسین(ع)، به اصحاب عاشورایی، به مولا علی(ع).

حضرت زهرا(س) فرمودند: پسرانم، حسن و حسین، سلام خدا بر شما باد، ایشان (نورالله) چند روز دیگر مهمان ما خواهد بود.

بعد، آقا امام حسین(ع) دست روی سرم کشیدند و من ناگهان از خواب پریدم،این بشارت بود.

طولی نکشید که با رمز یا اباعبدالله الحسین(ع)، وارد عملیات شدیم و چند روز بعد در حین آزادسازی مهران، نورالله ملاح، بر بلندای قلاویزان، با اصابت مستقیم راکت هواپیمای دشمن، به شکل غریبانه‌ای، مظلومانه شهید شد، و چنان پودر شد که چیزی از جنازه‌اش باقی نماند

سید جون! مدت‌هاست که منتظرش بودم، واقعیت اینه که تا منتظر نباشی، خونده نخواهی شد. باید آرزو کنی، تا آرزوهات سراغت بیان. بیدار كه شدم، وقت اذان بود. وضو گرفتم، فکر کردم که قرار است چند روز دیگه... اصلاً خبر که داری داریم میریم مهران؟ میدونی، انشالله من شهید می‌شم، بشارتش رو گرفتم، می‌دونم که به غریبانگی حضرت زهرا(س) به شکل غریبانه‌ای هم شهید خواهم شد... ان‌شالله.

بغض گلویم را گرفت، تو حیرت ماندم. آره ما بر حقیم و این‌ها نشانه آن ظهور حقیقت مطلق است. بلند شدم، شهید ملاح را بغل کردم.

گفت: تو شک داری؟ گفتم: بیا یک شرطی ببندیم، اگه جا موندم، شفاعتم کن.

عصر روز پنجم از این واقعه، شانزدهم تیرماه شصت‌وپنج، سربندها که روی پیشانی رفت، به‌یاد ملاح افتادم، دور و برم را گشتم. آخه قدش بلندتر بود و تهِ ستون می‌ایستاد. رفتم نزدیکش و گفتم: هی مرد، قول و قرار ما رو که یادت هست؟

لبخندی زد و گفت: سید، از همین حالا تو سوتت را بزن.

طولی نکشید که با رمز یا اباعبدالله الحسین(ع)، وارد عملیات شدیم و چند روز بعد در حین آزادسازی مهران، نورالله ملاح، بر بلندای قلاویزان، با اصابت مستقیم راکت هواپیمای دشمن، به شکل غریبانه‌ای، مظلومانه شهید شد، و چنان پودر شد که چیزی از جنازه‌اش باقی نماند.

 در سحرگاه هفدهم تیرماه 65، نورالله مهمان حضرت زهرا(س) شد.

فراخوان آثار و اسناد

اسناد و آثار فرهنگی به جا مانده از شهدای معظّم بالاخص در مقاطع انقلاب و جنگ و نیز آثار فرهنگی جانبازان، آزادگان و رزمندگان بزرگوار نه تنها به جهت اتصال به فرد خاص بلکه به جهت ارتباط آنان با یک برهه تاریخی از حیات اجتماعی ملت ایران و فرهنگ همیشه پویای جهاد و شهادت از اهمیت و نقش بسزایی برخوردار است.
در همن راستا دبیرخانه ستاد همایش های گردان مسلم بن عقیل در نظر دارد اسناد  و‌آثار مربوط به ایثارگران این گردان را جمع آوری نماید.
بدین منظور ازکلیه افراد حقیقی و حقوقی که آثار فرهنگی از شهداء، جانبازان، آزادگان و رزمندگان این گردان در اختیار دارند تقاضا می شود برای انهاس مجازی این آثار،این اسناد را به پست الکترونیک این گردان به نشانی gordanmoslem@yahoo.com ارسال فرمایند.

اسناد و آثار فرهنگی مربوطه عبارتند از:
وصیت نامه
نامه
زندگی‌نامه
دست نوشته و دست‌خط
مناجات‌نامه
خاطره
مقالات و تالیفات
داستان در قالب‌های مختلف
یادداشت‌های روزانه
آثار هنری شامل تابلوی نقاشی، خوشنویسی و ...
آثار صوتی و تصویری در قالب‌های مختلف
عکس و تصویر
اسناد خاص دیگر

سردارشهید اسماعیل پور:شهیدی از تبارگردان مسلم



در سال 1339 در روستاي كتي از شهرستان بابل در خانواده اسماعيل پور كه خانواده اي كشاورز بود پسري پا به عرصه ي ووجود نهاد كه او را مير رمضان نام نهادند او در دوران تحصيل ابتدايي را در محل سكونت خويش و راهنمايي را در مدرسه  سيد جلال بابل گذراند سپس در دبيرستان دكتر معين به ادامه تحصيل پرداخت در سال 1361 ازدواج نمود.

ايشان در جبهه  رده های مختلف فرماندهي دسته ، گروهان و گردان را طی نمود.

سر انجام ايشان در گردان مسلم تن عقیل حین مرحله اول عمليات والفجر 4 مورخ 30/7/1362 بر اثر اصابت خمپاره به نداي حق لبيك گفتند...

خاطره:آمین بلند آرزوی شهادت کار دست صاحبش داد!

شب جمعه زمستانی، دعای کمیل منزل شهیدان موسی و رضارمضانپور دعوت بودیم، مداح جانباز حاج حمید مسکار که صوت مناجاتی اش، دل را می برد. 

آن شب توی ساری، همراه بچه های جبهه ائی گردان مسلم دور هم، یک حلقه شیدائی داشتیم. من  «علیرضا علیپور بودم بعد رضا رنجبری بود و مهرداد بابائی و دیگر بچه ها...

در پایان مراسم، حاج حمید اینگونه دعا کرد: «اللهم ارزقنا توفیق الشهادت فی سبیلک...»

همه بچه ها، دست ها را به طرف آسمان بالا برده و «آمین» گفتند.

اما در آن جمع شیدائی، رضا رنجبری ، آمین را از همه بلندتر گفت، دست های رضا، از همه دست های دیگر، به سوی آسمان، بالاتر رفت. 

دیده ائی که در یک مراسمی، صلواتی می فرستند، اما یک نفر وسط مجلس، چنان صلوات بلندی می فرستد، ناگهان همه مجلس به او خیره می شوند.

آنها که آن شب، صدای بلند آمین، بعد دست های رو به آسمان رفته رضا را دیدند، با خودشان گفتند: عجبا، این آقارضا، چقدر آرزوی شهادت دارد، و چقدر حسودی شان شد.

این ماجرا گذشت و رفتیم جبهه، همه آن بچه های دور هم در گردان مسلم ابن عقیل، عملیات کربلای پنج توی کانال ماهی، خوردیم به پست هم.

گردان مسلم خط شکن بود، خط را شکستیم و از پل کانال ماهی گذشتیم...

ادامه نوشته

ویژه نامه شهدا:پاپولو(پروانه)


 اردیبهشت ماه امسال چهارمین شماره نشریه پاپولو در قالب ویژه نامه یادواره شهدای نصرآباد گرگان و بزرگداشت شهادت حضرت فاطمه (س) منتشر شد.

در این شماره که یادنامه ی شهدای نصرآباد است مطالبی همچون پیشینه ی برگزاری یادواره شهدای نصرآباد، گزارشی از فعالیت زنان نصرآبادی در طول دوران جنگ، دست نوشته های از سردار حاج عیسی اتراچالی فرمانده گردان مسلم، حاج رسول ولی ئی از ایثارگران نصرآبادی، جانباز حاج صادق روشنی، احسان مکتبی ایثارگر و فعال مطبوعاتی و یادی از شهید دکتر قندهاری در نوشته ای از کریم قربانی، گفت و گوی با رزمنده موفق کریم رحمانی، گفت و گو با رزمنده ی جبهه جنگ و آبادانی رمضان رضایی فرد و گزارشی تصویری دوران دفاع مقدس و ... ارائه شده است.

http://aksup.ir/images/6y9jrru2ab4dkcjzf30.pdf

خبر:"هر شهید یک سنگر مجازی"

قطار نهضت "هر شهید یک سنگر مجازی"، بعد از گذشتن از سنگرهای "علمدار عشق" و "سیمرغ ایران" به سنگر "سردار راز 21" رسید و با دستان پرمهر حاجیه خانم نیکدوز؛ مادر گرانقدر سردار شهید سید علی دوامی و همچنین خواهر محترم سردار شهید محمود نیکدوز، وبلاگ اختصاصی سردار راز 21 در فضای مجازی قرار گرفت.

بر اساس این گزارش، شب گذشته و در سالروز شهادت سردار شهید سید علی دوامی، در فضای روحانی و ملکوتی بیت شهید، "سنگر سردار راز 21" با ده ها تصاویر، خاطرات، روایات و آثار فرمانده گردان مسلم بن عقیل در دسترس کاربران فضای مجازی قرار گرفت.

سردار شهید سید علی دوامی در 21 رمضان 1346 در شهر ساری دیده به جهان گشود و پس از 6 سال رزمندگی و مجاهدت در کربلای ایران، در 18 اردیبهشت ماه سال 1367 مصادف با 21 رمضان و در 21 سالگی، در خاک مقدس شلمچه به فوز شهات نایل گشت.

خاطره:روزقبل ازعرفه(شهادت مسلم بن عقیل) بود...

 

با تیم تفحص داخل خاک عراق شدیم...به همراه یک افسرعراقی که ما را مورد تمسخر قرار داده بود...

وقتی فهمید امروز را متوسل به حضرت مسلم(ع) شدیم خندید و با تمسخر گفت: مسلم!!!کوفه!!!

بغض کرده بودیم. نزدیک ظهر با پیداشدن شهیدی٬افسربعثی غرق درسکوت و بچه ها با روضه حضرت مسلم(ع) سینه می زدند.....

پشت لباس شهیدنوشته بود:

گردان مسلم بن عقیل

 

خاطره:کربلای 5 به روایت رجبعلي فضلي شوركايي

فرماندهان رده هاي بالا اين روزها بيشتر به گردان مي آمدند و سركشي مي كردند .

ارتباط آنها با فرماندهان گردان ـ گروهان ـ دسته ـ بيشتر و بيشتر مي شد تا جايي كه آنها را براي توجيه مناطق عملياتي به جلسات متفاوت به دور از چشم نيروها دعوت مي كردند و ساعاتي چند با هم به خلوت مي نشستند .

تمرينات رزمي ـ رزم شب ـ سوار شدن بر قايق ها ـ آموزش انواع سلاح روز به روز بيشتر و بيشتر مي شد تا جايي كه نوع غذاها رنگ و بوي مخصوص به خود را مي گرفت .

ديگر از عدس پلو و يا به عبارتي كه در بين رزمندگان مشهور شد همان ساچمه پلو خبري نبود غذاها متنوع چلومرغ و ... همه و همه حكايت از داستاني ديگر داشت .

برو بچه هاي تبلیغات در بين دسته ها حنا تقسيم مي كردند . اين شب ها نسبت به شب هاي ديگر فرق داشت . انگار طولاني تر مي شد . خواب از چشم بچه ها پريد . راز و نيازها بيشتر و بيشتر شد نماز شب خوان ها مرتب به تعدادشان افزايش مي يافت .

در نيمه هاي شب كه همه به خواب رفتند يكي پس از ديگري يواش يواش بيدار مي شد و وضو مي ساخت و به آرامي به نماز شب مي خواند تا جائيكه اكثر بچه ها نيمه هاي شب از هم ديگر جهت برگزاري نماز شب سبقت مي گرفتند .

در يكي از اين شب ها پيرمرد بسيجي كه از همه مسن تر بود دست و پايش را حنا بسته بود . خدايا چه خبر شده حاج ملك اهل شهرستان گرگان پيرمرد نزديك به 70 سال بود . دقيقاً سن اش يادم نيست . با اينكه بارها ازاوسؤال كرده بوديم كه سن شما چند سال است ؟ در پاسخ مي گفت : هم سن حبيب بن مظاهر ! با اين منظره اشك در چشمان من حلقه زده بود و ياد شب عاشوراي امام حسين ( ع ) در سال 61 هجري افتادم كه يارانش در آن شب چگونه با خداي خود راز و نياز مي كردند .

آن شب همه خوشحال بوند كه فردا به مهماني بزرگي كه ميزبان آن پروردگار متعال است و سر سفره اش پيامبر اعظم ( ص ) نشسته و منتظر استقبال فرزندان و نوادگان ياران و اعوان خود است . به حاج ملك گفتم شما به قسمت تداركات برويد آنجا راحتيد . سن شما با وضعيت جسمي كه داريد براي رزم تن به تن و رو در رو با دشمن مناسب نيست . ولي او دنياي ديگري داشت و گفت خيال مي كنيد ، اتفاقاً براي همين كارها آمده ام . نيروهاي اطلاعات و عمليات فعال تر شدند ديگر همه فهميدند كه آري ....

فرداي بعدازظهر در شامگاه همه حاضر شديم اطراف آن را درختان نخل گرفته بود انگار شاهداني به استواري كوه ما را نظاره مي كردند و بعد از تلاوت قرآن مجيد وسخنراني فرمانده چشم ها منتظر كسي بود . نگاه ها به اين طرف و آن طرف دوخته شد تا اينكه مجري اعلام كرد اينك توجه شما را به سخنراني استاد فخرالدين حجازي نماينده ي مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي جلب مي كنم .

پس از ايراد سخناني جذاب و عاطفي ، تا اينكه اين جمله را در زبان جاري ساخت و گفت من نور خدا را در پيشاني تك تك شما رزمندگان مشاهده مي كنم . با اين بيان بغض ها تركيد ـ دل هاي بي قرار ـ چشم ها اشكبار و نفس ها آرام گشت . بعد از آن رزمندگان هر يك از هم حلاليت طلبيدند وهمديگر را با همان وسايل سفر در آغوش گرفتند و براي لحظاتي با هم به نجوا پرداختند و اشك ريختند اي كاش مي توانستيم آن اشك ها را در ظرفي جمع نموده وبعد از ساليان سال به ياد و خاطره آنها سرمه چشمان خود مي كرديم .

 بالاخره كاميون ها براي حمل نيرو آمدند با تجهيزات سوار كاميون ها شديم تا اينكه بعد از چند ساعتي پياده مان كردند . بعد از استقرار در محل چند ساعتي استراحت نموده دوباره به راه پيمايي با تجهيزات پرداختيم .

شام را در راه خورديم ديكر وضعيت فرق كرد راه رفتن ها ـ حرف زدن ها ـ نفس كشيدن ها همه و همه حساب شده بود وضعيت جدي و عمليات واقعي . سكوت در همه جا و در سياهي شب خيمه اي سنگين زده بود تا اينكه به پشت خاك ريز بزرگ و طولاني رسيديم ما نيروهاي خط شكن و عملياتي به عبارتي آفندي بوديم آن طرف خاك ريز تا چشم كار مي كرد آب بود و آب و صداي قايق ران ها به آرامي به گوش مي رسيد كه با ديگر تجهيزات آماده نبردي سنگين بودند . در اين محور نيروهاي گردان ما مسلم بن عقيل  از لشكر ويژه 25 كربلا بود پيشاپيش نيروي خط شكن ويژه كه همان غواصان بودند حركت كردند تا به خط اول دشمن شبيخون زده سپس نيروهاي ما وارد عمل شوند .

تاريكي هوا سخت دل ها را مي فشرد و سايه آن فضا را مملو از سياهي كرده بود . اما بر و بچه هاي رزمنده با گفتن ذكر مشغول رازو نياز شدند و بعضي ها اين آيه شريفه را زمزمه مي كردند ( اَلا بذكرالله تطمئن القلوب ) ...

ادامه نوشته