خاطره: آمدم جبهه شهید شم
همه دور هم نشسته بودیم. یكی از بچهها كه زیادی اهل حساب و كتاب بود و دلش میخواست از كُنه هر چیزی سر در بیاورد گفت: "بچهها بیایید ببینیم برای چه اومدیم جبهه." و بچهها كه سرشان درد میكرد برای اینجور حرفها البته با حاضر جوابیها و اشارات و كنایات خاص خودشان همه گفتند: "باشه." از سمت راست نفر اول شروع كرد: "والله بیخرجی مونده بودم. سر سیاه زمستونی هم كه كار پیدا نمیشه گفتیم كی به كیه میرویم جبهه و میگیم برای خدا آمدیم بجنگیم." بعد با اینكه همه خندهشان گرفته بود او باورش شده بود و نمیدانم تندتند داشت چه چیزی را مینوشت. نفر بعد با یك قیافه معصومانهای گفت: "همه میدونن كه منو به زور آوردن جبهه چون من غیر از اینكه كف پام صافه و كفیل مادرم هستم و دریچه قلبم گشاد شده خیلی از دعوا میترسم، سر گذر هر وقت بچهها با هم یكی به دو میكردند من فشارم پایین میآمد و غش میكردم." دوباره صدای خنده بچهها بلند شد و جناب آقای كاتب یك بویی برده بود از قضیه و مثل اول دیگر تندتند حرفهای بچهها را نمینوشت. شكش وقتی به یقین تبدیل شد كه یكی از دوستان صمیمیاش گفت: "منم مثل بچههای دیگه، تو خونه كسی محلم نمیگذاشت، تحویلم نمیگرفت آمدم جبهه بلكه شهید بشوم و همه تحویلم بگیرن."
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۱ ساعت توسط سیدابوالفضل حسینی
|
گردان مسلم ابن عقیل نگین درخشان لشگر 25 کربلا بود، گردانی که در عملیات های دفاع مقدس حماسه های بی بدیلی را خلق کرد، در سال های پس از جنگ متاسفانه از سوی مسئولین فرهنگی در شناسایی و معرفی شهدا و فرماندهان و رزمندگان این گردان و لشگر کم کاری هایی صورت گرفت