خاطراتی از کربلای5

اشك شوق
24 ساعت قبل از اينكه گردان مسلم بن عقيل (ع ) جمعي لشگر 25 كربلا وارد خط مقدم شلمچه شود , هنرمند بسيجي « محمد قاسم خمسيه » اعزامي از محله كاظم آباد شهرستان بابلسر كه 16 سال از بهار زندگي اش نگذشته بود داخل چادر چهار پنجره گروهانمان خوابيده بود. يكهو در عالم خواب ديدم شروع به حرف زدن نمود و زير لب آرام , سلام كرد و دستانش را روي سينه گذاشت و بعد از چند لحظه بغض گلويش تركيد و صورتش سرخ شد و بلند بلند گريه كرد. من فكر كردم چون قرار است فردا به خط مقدم اعزام شويم او نگراني داشته باشد و يا خداي ناكرده .... چند دقيقه اي بالاي سرش نشستم و اشكش را با چفيه ام پاك نمودم وقتي از آن حالت اوليه خارج شد از خواب پريد و دنبال كسي مي گشت . از چادر بيرون رفت و با پاي برهنه در حالي كه ذكر يا صاحب الزمان (عج ) را زمزمه مي كرد روي خاكهاي صحراي هفت تپه مي دويد , من هم به دنبالش دويدم و او را در بغل گرفتم و از او خواهش كردم كه موضوع خواب را به من بگويد چون با هم خيلي صميمي و بچه محل بوديم و به اتفاق هم به جبهه اعزام شده بوديم و قصد خواندن صيغه برادري داشتيم ! از او خواستم قضيه را برايم بگويد. او قبول كرد و قسمم داد كه تا زنده است به كسي چيزي نگويم . او گفت : مجيد جان بخدا قسم در عالم خواب امام زمان (عج ) به داخل چادرمان آمد و به من نويد شهادت داد و قتلگاه مرا به من نشان داد. من از خوشحالي شهادت اشك شوق ريختم و مولايم را با اشكهاي چشم بدرقه نمودم , آري ! فرداي آن روز شهيد محمد قاسم خمسيه عاشورائي شد و پر كشيد!
« ذكر خدا زير آتش گلوله ها »
در ادامه عمليات كربلاي 5 بعد از اينكه مرحله قبل با گردان مسلم بن عقيل جمعي لشگر 25 كربلا وارد عمل شده بوديم و تعداد زيادي از كادر گردان مجروح و شهيد شده بودند. گردان جهت تقويت نيرو و سازماندهي جديد به عقبه بازگشته بود. بنده بعد از مرخص شدن از بيمارستان شوشتر خودم را به مقر لشگر 25 كربلا رساندم و به موقعيت گردان رفتم . متاسفانه سكوت غمباري گردان را فراگرفته بود. طاقت نياوردم و از آنجا رفتم به موقعيت گردان حضرت موسي بن جعفر(ع ) پيش برو بچه هاي بابلسري . در آنجا دوستانم را ديدم كه عازم خط مقدم « شلمچه » بودند من كه دلم داشت براي خط مقدم و شركت در ادامه عمليات كربلاي پنج پر مي كشيد با يك صلوات بر محمد و آل محمد , خودم را به بچه ها رساندم . هنگام سوار شدن از عقب تويوتا , با بي سيم به سردار رحيميان خبر شهادت پاسدار شهيد « كريم آقا پوركاظمي » فرمانده گروهان ويژه ضد زره لشگر را ابلاغ كردند. با اين خبر حال بچه ها دگرگون شد. شهيد حاج ميرهادي خوشنويس كه در اين عمليات جانشين گردان موسي بن جعفر(ع ) را بعهده داشت و تازه چند روزي از شهادت يار و همسنگرش سردار شهيد كاظم عليزاده فرمانده گردان 2 موسي بن جعفر(ع ) گذشته بود به همراه شهيد منصور عليپور فرمانده گروهان از گردان موسي بن جعفر(ع ) از ابتداي حركت از هفت تپه تا شلمچه در سكوت مطلق فرو رفته بودند. حاج ميرهادي قرآن كوچكي را از جيبش درآورد و شروع به تلاوت كرد به گونه اي كه اشك فراق از چشمانش سرازير بود.
وقتي به شلمچه رسيديم اشتباها بخاطر تاريكي منطقه از مسيري وارد خط شديم كه توپخانه هاي دشمن و گاهي اوقات خوديها بر اطراف ما آتش مي ريختند. بنا به دستور سردار رحيميان از پشت تويوتا وانت پائين پريديم و خيز رفتيم . متاسفانه هيچ جان پناهي در نزديكي ما نبود كه سنگر بگيريم و از گزند تركشها در امان باشيم . زماني كه من روي زمين خيز رفتم . و نفسهايم را در سينه حبس نمودم , شهيد حاج ميرهادي خوشنويس بر روي من خيمه زد به گونه اي كه گوش سمت راستم بر روي قلب حاجي قرار گرفت و من صداي قلبش را كه آرام مي تپيد مي شنيدم همچنين نجواي زير لبش را. بعدا وقتي از ايشان سوال نمودم كه چرا اينكار را انجام داديد , ايشان در جوابم گفت : « تو يادگار شهيد هستي و بايد وارث خون پدرت باشي و حالا حالاها اسلام به وجود شما جوانان احتياج دارد. »
راز و نياز در خاك شلمچه
وقتي به منطقه عملياتي كربلاي پنج , شلمچه رسيديم هوا تاريك شده بود و ما نتوانسته بوديم بچه هاي يگان لشگر 25 كربلا را پيدا كنيم بنا به دستور حاج آقا رحيميان قرار شده بود كه در يك قسمتي جان پناه بگيريم تا صبح اول وقت به سمت بچه هاي لشگرمان حركت كنيم . چون من تازه از بيمارستان شوشتر مرخص شده بودم و لحظه حركت به دوستانم ملحق شدم نه كيسه خوابي داشتم و نه كوله پشتي و نه آذوقه اي شهيد حاج ميرهادي خوشنويس , آن شب , هم به من آذوقه داد و هم از قمقمه اش كه داخل كوله پشتي اش بود آب و هم از من خواهش نمود كه شب را در كيسه خوابش استراحت كنم . من كه 15 سال بيشتر نداشتم و بيشتر در فكر راحت طلبي بودم به راحتي قبول نمودم و در جواب حاجي گفتم : « پس شما چي » ايشان گفتند كه شما استراحت كن هر وقت من خسته شدم تو را پيدا مي كنم و جايمان را عوض خواهيم نمود. هنگام خواب چراغ قوه اش را هم بالاي سرم گذاشت و گفت : شب اگر خواستي جا به جا شوي و احتياج داشتي مي تواني استفاده كني . نيمه هاي شب بلند شدم و ديدم حاجي نيست . چراغ قوه را روشن كردم و از كيسه خواب زدم بيرون . كمي كه جلوتر رفتم حاجي را در گوشه اي ديدم . او در دل شب به سجده رفته و در حال راز و نياز با خداوند تبارك و تعالي بود.
شهيدي كه مي خواست گمنام باشد
در عمليات كربلاي 5 در شلمچه محور عملياتي لشگر 25 كربلا خط حد گردان مسلم بن عقيل (ع ) هنگامي كه وارد خط مقدم شدم جنازه شهيد عزيزي را ديديم كه قد و قامت رشيدي داشت يا به قول بچه هاي جبهه و جنگ هيكل علمداري داشت , با لباس بسيجي و پوتين گرت كرده اما بدون سر! رفتم جلو و در كنارش زانو زدم تا بوسه اي از سينه اش بگيرم و او را زيارت كنم شايد بتوانم شناسائيش كنم . دكمه هاي لباس غرق در خونش را باز نمودم , ديدم روي پيراهن زيرش با ماژيك سبز رنگ نوشته شده است : برادر عزيزم ! خسته نباشي ـ خدا قوت دلاور ـ اگر براي خداست بگذار گمنام باشم . اين مطلب تنم را لرزاند وقتي جيب هايش را گشتم تا آدرس , عكس و يا شماره تلفن يا دفترچه يادداشتي پيدا كنم چيزي حاصلم نشد جز ـ عكس مبارك حضرت امام خميني (ره ) كه پشت آن نوشته شده بود.
نام : جندالله , نام خانوادگي : حزب الله , فرزند : روح الله , متولد : ايام الله , محل شهادت : جاده ايران , كربلا!
هديه فرمانده
در ادامه عمليات كربلاي 5 در محور شلمچه , موقعيت حضرت حمزه استراحتگاه بروبچه هاي لشكر 25 كربلا , حدود ساعت 11 شب سردار شهيد حميدرضا نوبخت را ديدم كه پا برهنه در آن هواي سرد و باراني بدون پوتين , شلوار بسيجي اش را تا زانو بالا زده و در حال سوار شدن به ماشين بود. از يكي از دوستانش سوال كردم كه چرا حميد آقا پا برهنه شده است گفت : پوتين يكي از برو بچه هاي بسيجي تحت امرش پاره شده بود و قابل استفاده نبود لذا حميد آقا پوتين خودش را به او هديه داد.
لحظه اي در خودم فرو رفتم و گفتم درود بر تو فرمانده گمنام . طولي نكشيد كه شهيد حميدرضا نوبخت در عمليات كربلاي 8 در منطقه شلمچه به برادر شهيدش (عليرضا) ملحق شد!
حاج حسين ; مانند يك پدر
بعد از اتمام عمليات كربلاي 4 و شروع عمليات كربلاي 5 با كاروان سپاهيان حضرت محمد(ص ) براي شركت در ادامه عمليات , اعزام منطقه جنگي شديم . بعد از سازماندهي , هنگامي كه مازندران را ترك نموديم , فردا ظهر به پادگان شهيد جعفرزاده انديمشك ; پادگان زرهي لشكر 25 كربلا رفتيم .
به ناچار بخاطر ناامن بودن منطقه و بمباران هوائي توسط هواپيماهاي دشمن تمام نيروها بعد از نماز مغرب و عشا در ميدان صبحگاه جمع شدند و فرمانده هان لشگر براي تقسيم نيروهاي مورد نياز يگانشان به پادگان آمدند. در آن تاريكي من به يك باره صداي دوستانم را شنيدم كه براي سلامتي شير مرد جبهه ها; فرمانده شجاع , پير ميدان نبرد حاج حسين آقا بصير صلوات مي فرستادند و با صداي بلند مي گفتند صل علي محمد مالك اشتر آمد. من هم بخاطر عشق و علاقه اي كه به حاج آقا داشتم خودم را با زحمت به جمع حلقه دوستانم رساندم . چند لحظه اي كه بچه ها ساكت شدند يكي از بچه ها در آن تاريكي مرا به حاج حسين معرفي كرد. حاج آقا آغوشش را باز نمود و مرا در بغل گرفت و دستي بر سر و رويم كشيد. من كه از خوشحالي زيارت حاجي خودم را گم كرده بودم حاجي را محكم بغل زدم و دست بر روي كتف چپش گذاشتم و فشار دادم , حاجي يك يا زهرا(س ) گفت و آرام نشست , وقتي از يكي از همراهانش سوال نمودم كه چرا حاجي يك مرتبه نشست , گفت : هنوز زخمهاي بدن حاجي كه در كربلاي 4 مجروح شده خوب نشده است
سبقت از ديگر همرزمان
سردار شهيد حاج ميرهادي خوشنويس با اينكه مسوليتهاي زيادي در دوران جنگ داشت (آخرينش مسئول ستاد تيپ سوم از لشگر 25 كربلا بود) و با آنكه دانشجوي رشته مهندسي فيزيك دانشگاه فردوسي مشهد بود , هيچ وقت روحياتش با آن زماني كه يك بسيجي ساده بود فرقي نمي كرد. او هر شب بعد از نماز شب تا هنگام نماز صبح در جاي خلوتي مشغول راز و نياز بود و هميشه بعد از نماز صبح , صبحانه همرزمانش را آماده مي كرد و ظرفهاي غذاي بچه ها را مي شست . حتي بيشتر اوقات پوتين بچه ها را واكس مي زد و لباسهاي بچه ها را مي شست . هر وقت از او سوال مي كردند چرا شما اينكارها را انجام مي دهيد او لبخندي مليحانه مي زد و مي گفت : كار براي خدا دلسردي و خستگي ندارد.
شفاعت
قبل از آغاز عمليات كربلاي پنج , طلبه شهيد سيد علي اكبر آقا ميري در روي خاكها و خارهاي صحرائي هفت تپه آمادگاه شهادت لشگر 25 كربلا در مقر گردان موسي بن جعفر(ع ) پا برهنه راه مي رفت و زمزمه حسين حسين جانم را به لب داشت و به سينه اش مي كوبيد و آرام آرام اشك مي ريخت وقتي از او سوال نمودند كه علت اين كار شما چيست چرا پا برهنه شده اي گفت : مي خواهم بعداز شهادت , پيش مادرم حضرت زهرا(س ) شرمنده نباشم و به ]ره [بگويم كه من هم در عصر عاشوراي نهضت خميني كبير فرمان امام و مولايم لبيك گفته و با پاهاي برهنه آماده نبرد شده ام . شايد با اين كار صادقانه و خالصانه كمي از گناهانم در اين دنيا كاسته شود و مورد شفاعت جد غريبم قرار بگيرم .
توكل به خدا
با وجود اينكه يك صنعت كار بسيجي و داراي سه فرزنددختر و دو پسر بود و بچه هايش هم كوچك بودند و خودش هم در بابلسر غريب بود او رادر هنگام ثبت نام در محل پذيرش اعزام نيروهاي بسيجي ديديم كه قصد ثبت نام به منطقه جنگي را داشت از او سوال نمودم كه با اين وضعيت خانوادگي و شغل آهنگري كه داري و بغير از اين شغل هيچ گونه پشتوانه مالي نداري چرا در كاروان راهيان كربلا ثبت نام نموده اي
با آن قد و قامت رشيد , اخلاق خوش و رفتار نيكش با يك تبسم , دستي بر سرم كشيد و گفت : چه پشتوانه اي از خدا بهتر. من آمده ام كه با دستان پينه بسته و كارگري ام به فرمان امام خميني لبيك بگويم و روز قيامت شرمنده ائمه اطهار(ع ) و دوستان شهيدم نشوم . توكل من به خداست .
با جوابش مهر سكوت را بر لبانم دوخت و در همان اعزامي كه رفت ديگر او را نديدم تا هنگامي كه از منطقه برگشتم ودر گلزار شهدا عكس او را ديدم . سنگ قبرش را كه روي آن نوشته شده بود. فرزندانم : شهادت اولين و آخرين آرزوي من در زندگيست . او بسيجي شهيد محمد خوشرفتار بود.

راوي خاطرات : برادر بسيجي مجيد كريمي

شهید نشدید، لااقل مرد باشید

   
پدید آورنده : معصومه حیدری

ستاره های پرفروغ و نورانی محلة مهدی آباد ساری، همیشه در آسمان این شهر درخشیده اند. در جست وجوی یافتن یکی از این ستاره ها وارد کوچه شهید معلم کلایی می شوی. نمی دانی خانه مهدی کجاست. پاهایت بی اختیار تو را به سمت کوچه ای تنگ می کشاند. نوشته ای کم رنگ روی دیوار و تصویر مهدی راهنمایت می شود تا خانة او را پیدا کنی. زنگ در را می فشاری. پیرزنی با چشم های کم سو در را باز می کند و با رویی گشاده پذیرایت می شود. وارد اتاق می شوی. صفا و معنویت خانه تو را مجذوب می کند؛ چرا که این همه را از حضور مهدی وام گرفته است. نسیم ملایمی از پنجره اتاق می وزد. هنوز ننشسته ای که پدر شهید وارد می شود. آن قدر صمیمی و دلنشین حرف می زند که دوست داری تمام خاطرات مهدی را از زبان او بشنوی، اما این توفیق نصیبت نمی شود. واکمن را روی میز می گذاری و از مادر مهدی می خواهی از شهیدش بگوید.

دلم نیامد از او، از دل باصفایش، آن دم که نور شهادت را در چهرة دوستانش می نگریست و بشارتش را به آن ها می داد برایتان ننویسم. شیطنت، مهربانی، اخلاص، تواضع، خلاقیت، ادب، توکل، علم، تلاش و امید و... از او شخصیتی منحصر به فرد و دوست داشتنی ساخته بود. دفترچة مشکی دست نوشته اش را که ببینی، هرچه بیشتر ورق می زنی، بیشتر متعجب می شوی. دفترچه پر است از ترجمة مناجات های امام سجاد(ع). گویا مهدی گم شده اش را میان مناجات های امام سجاد(ع) جستجو می کرد. و اینک خاطراتی که از زبان مادر و برادر و دوستانش گرد آمده است.

لحظة تحویل سال که می شد، همه با لباس نو، دور سفرة هفت سین می نشستیم، ولی مهدی با همان لباس های قدیمی اش می آمد. پدر و مادرمان ناراحت می شدند و می گفتند: «مهدی! چرا لباس های نو را نمی پوشی؟» سرش را پایین می انداخت و به آرامی می گفت: «همین لباس ها خوبه». بعد ها فهمیدیم لباس های نو را به نیازمندان هدیه می داد. این کار هر سالش بود.

از همان کودکی، مهدی و برادرش، محمد که یک سال از او کوچک تر بود، کنار پدرشان می ایستادند و نماز می خواندند. بعضی وقت ها هنگام خواندن نماز، زیر چشمی به هم نگاه می کردند و می خندیدند. نماز که تمام می شد، پدرش با عصبانیت یک پس گردنی به مهدی می زد و یکی به محمد و می گفت: «بچه جان! آدم که موقع نماز نمی خنده.» بعد ها طوری شده بود که همین آقا مهدی، اشکال ما را در نماز می گرفت.

خیلی به تیراندازی علاقه داشت. برای خودش تفنگ بادی خریده بود. چندروزی که گذشت دیدم پرتقال های درخت حیاط پوسیده شده و به زمین افتاده است. به او گفتم: «مهدی جان! چرا این کار رو کردی؟ اینا برکت خداست.» دستپاچه شد و گفت: «من نکردم.» من که می دانستم کار، کار اوست، گفتم: «به جز تو کسی تو خونه تفنگ بادی نداره!» خندید و در رفت. ولی دیگر دست به چنین کاری نزد. بعد ها که از دوستانش شنیدم تو جبهه تیرش خطا نمی رفت، به یاد این شیطنتش در نوجوانی می افتادم.

شوخی های آقا مهدی هم بامزه بود، هم منحصربه فرد. از مجموعه نوار های استاد انصاریان، یک نوار گلچین از مصیبت ها، روایت ها و احادیث ضبط کرده بود. یک روز همة بچه ها را جمع کرد و گفت: «بیاین این نوار آقای انصاریان رو گوش کنیم، بریم تو حال. این دیگه آدم رو منفجر می کنه.» تبلیغاتش گرفت و خیلی از بچه ها جمع شدند تا نوار گلچین شده اش را گوش کنند. واقعا ًهم جالب بود و بیشتر بچه ها رو به فکر فرو برد. آقا مهدی وقتی دید حواس همة بچه ها به صحبت های نوار است، شیطنتش گل کرد. یواشکی نوار را خاموش کرد و از چادر پرید بیرون. چون می دانست اگر بماند، بچه ها حسابش را خواهند رسید.

یک روز دیدم با مشتی از سنگ مرمر به خانه آمد. کنار چاهی که در وسط حیاط بود، نشست و یکی یکی آن ها را به داخل چاه انداخت و گفت: «اینا رو از بچه ها بردم.» با تعجب گفتم: «مهدی! تو هم؟ تو که اهل بازی با سنگ مرمر نبودی؟» خندید و گفت: «آخه صبح تا غروب کارشون شده تو کوچه با اینا بازی کردن! درس و مشق رو به کلی گذاشتن کنار. باید به فکر درسشون باشن.»

یک بار آقا مهدی گفت: «بیاین پول بذاریم، یک دوربین فیلمبرداری بخریم، نحوة شهادت بچه ها رو فیلمبرداری کنیم.» گفتیم: «کی می خواد فیلمبرداری کنه؟» گفت: «من! هم می جنگم، هم فیلم می گیرم. این فیلم ها بعداً میلیارد تومن می ارزه!»

مجروح که شد، آمد خانه مدتی استراحت کند. برایش تشک پهن کردم تا روی آن دراز بکشد. ولی هر بار که از اتاق بیرون می رفتم، تشک ها را جمع می کرد و روی فرش می خوابید. می گفتم: «مهدی جان! تو زخمی هستی، نباید روی زمین بخوابی!» می گفت: «مامان! دلم نمی یاد بچه ها تو جبهه رو زمین می خوابن، من اینجا روی تشک بخوابم؟»

هربار که به مرخصی می آمد، از او می خواستم درسش را بخواند. چون تا اول دبیرستان بیشتر درس نخوانده بود. خیلی دوست داشتم دیپلمش را بگیرد. آن وقت ها مدرک دیپلم خیلی ارزش داشت. هر وقت زیاد اصرار می کردم، می گفت: «مامان! الان جبهه رفتن از درس خواندن واجب تره.» ولی من دست بردار نبودم. بالاخره قبول کرد. یادم می آید شب ها تا دیروقت بیدار می ماند و در گوشه ای از اتاق زیر نور چراغ خواب درس می خواند. خیلی مواظب بود تا مزاحم دیگران نشود. دو ماه درس خواند دیپلمش را گرفت.

یک روز که تو چادر نشسته بودیم، عظیم باقری(1) و ناصرسوادکوهی(2) وارد شدند. اولین بار بود به گردان مسلم بن عقیل(ع) می آمدند. آقا مهدی نگاهی به آن ها کرد و آهسته به من گفت: «مرتضی! به چهرة این بچه ها نگاه کن. چهره شون داد می زنه موندنی نیستن.» خندیدم و گفتم: «همه که دارن می رن، پس ما چی؟» گفت: «تو یکی می مونی و شهید نمی شی! باید خیلی از سختی ها و مشکلات رو تحمل کنی؛ ولی سعی کن در همه حال مرد باشی.» همین طور هم شد. همة آن ها شهید شدند و من ماندم.

گاهی اتفاق می افتاد که بچه ها سفره را پهن می کردند و منتظر می ماندند تا او نمازش تمام شود. یکی دو تا از بچه ها که اهل مزاح بودند، داد و بیداد راه می انداختند و می گفتند: «آقا! بلند شو دیگه! خسته شدیم. می خوایم غذا بخوریم، داریم از گشنگی می میریم.» یک روز علت سجده های طولانی اش را پرسیدم. در جوابم گفت: « امام سجاد(ع) سجده هایی داشتندکه مردم فکر می کردن امام خوابیده.»

هیچ وقت ندیدم به کمبود های جبهه اعتراض کند. اگر چند روز متوالی، غذا و آب برای مان نمی رسید، شکایتی نمی کرد. شب تا صبح اگر در خطرناک ترین نقطه او را برای نگهبانی می گذاشتند، اعتراضی نمی کرد. همیشه می گفت: «بدترین نقطه تو جبهه، بهترین نقطه است؛ چون احتمال شهادت برامون اونجا بیش تره.»

سال 64، پادگان لشکر 25 کربلا از جادة سوسنگرد به هفت تپه انتقال یافت و ما هم برای اولین بار به آنجا رفتیم. بعد از چند روز بچه های گردان مسلم بن عقیل(ع) به مرخصی رفتند. پادگان در سکوت دلگیری فرو رفت. یک روز به آقا مهدی گفتم: «اینجا کجاست ما رو آوردن؟ همة بچه ها رفتن کنار خانواده هاشون. من و تو موندیم اینجا کار عقرب و رتیل که چی؟» برگشت و با ناراحتی گفت: «مرتضی! دیگه این حرف رو نزن، اینجا قطعه ای از بهشته. قطعه ای از عرش خداست. اینجا قدمگاه شهدای ماست. آدمایی اینجا نفس کشیدند که حالا تو بهشت همنشین خدا هستند.»

تازه از جبهه آمده بود. خیلی خوشحال بودم. مدت ها بود که او را ندیده بودم. ساکش را گوشة آشپزخانه گذاشت. هنوز چند روزی از مرخصی اش نگذشته بود که با عجله به منزل آمد و مشغول بستن ساکش شد. گفتم: «مهدی چه خبره؟ می خوای برگردی؟» لبخندی زد وگفت: «آره! مگر نشنیدی؟ امام فرمان حمله داده، باید برم.»

بعد از عملیلت والفجر 8 بود. در خانه استراحت می کردم که به عیادتم آمد. غروب که خانه خلوت شد، گفت: «مرتضی! می خوام یه یادگاری بهت بدم ناراحت نمی شی؟» خندیدم و گفتم: «مگه از مهدی معلم کلایی، یادگاری گرفتن نارحتی داره؟ تازه خیلی هم خوشحال می شم.» از جیبش عکسی درآورد و داد به من. عکس خودش بود. گفت: «اینو از من یادگار داشته باش. احتمالاً فردا با بچه ها می ریم خط، قراره تو جاده شنی عملیات کنیم. اگه فردا رفتم که هیچ، اگه نرفتم، بازم می آم دیدنت.» نگاهی کردم و گفتم: «التماس دعا.»

خندة زیبایی کرد و گفت: «رفتن من این دفعه برگشت نداره.» خدا می داند آن روز اصلاً به حرفش توجه نکردم، فقط گفتم: «بس کن مهدی، مگه قراره همه بریم؟ یه عده هم باید بمونن.»

باورم نمی شد آقا مهدی شهید شده باشد. یاد روز آخری افتادم که آمد پیشم. حرف هایش در ذهنم مرور می شد. پرس وجو کردم، فهمیدم آقا بهروز(3) در آن عملیات بود. از او دربارة مهدی پرسیدم، گفت: «مرتضی! تیر به گردن مهدی خورد. خون زیادی ازش رفته بود، خیلی دست وپا می زد. نمی تونستم تحمل کنم، زیر اون آتیش امکان عقب آوردنش نبود، رفتم جلو، اما تیر به دستم خورد، مهدی حدود سی دقیقه دست وپا زد تا شهید شد.

بسیجی شهید مهدی معلم کلایی در سال 1342 در شهرستان ساری دیده به جهان گشود و در عملیات ایذایی( فاو جاده شنی) در 29 اردیبهشت 1365 به شهادت رسید و پیکر مطهرش در گلزار شهدای ساری آرمیده است.

معتقدم امروز سیر و سلوک در حیات آسمانی شهدا راه را برای رسیدن به مقصد نهایی هموارتر می کند و آن گاه که در زیر آتش هجمه های دشمن درون، زندگی دشوار می شود، کافی ست با توسل به دامان پاک شهدا، نسیمی از آن سوی عالم به جان خسته مان دمیده شود که این همان دم مسیحاست و مرد ه ای را زنده می کند.

خدا کند شهدا را به دست روزمرگی ها نسپاریم!

پی نوشت ها:

1. شهید بزرگوار عظیم باقری، در عملیات کربلای 8 در هجدهم فروردین 1366 در شلمچه به شهادت رسید و پیکر مطهرش در گلزار شهدای شهرستان ساری آرمیده است.

2. شهید بزرگوار ناصر سوادکوهی در عملیات کربلای 8 به شهادت رسید و پیکر مطهرش در گلزار شهدای شهرستان ساری آرمیده است.

3. شهید بزرگوار بهروز مستشرق در منطقه عملیاتی شلمچه، در چهارم خرداد 67 به شهادت رسید و پیکر مطهرش در گلزار شهدای ساری آرمیده است.

خاطرات یادگاران دفاع مقدس از شهیدناصرباباجانیان فرمانده گردان مسلم

شهید باباجانیان

يعقوب گل خطير:
عمليات والفجر هشت بود ،اين توفيق را داشتم که به همراه جواد نژاداکبر ،فرمانده ی گردان صاحب الزمان (عج) ،و ناصر باباجانيان به منطقه اعزام شويم ،چند روز از شروع عمليات گذشته بود و يک شب را در پشت اروند رود گذرانديم ؛تقريباً غروب بود که سه نفری برای شناسايي و بازديد ،مجدداً به منطقه ی فاو رفتيم و از قسمتهای مختلف منطقه عملياتي و مشکلاتي که نژاد اکبر در آن قسمت ها قبلاً با او رو به رو شده بود بازديد کرديم .در حقيقت عمليات سخت و مشکلي بود و بيشتر بچه های گردان صاحب الزمان (عج) زخمي و شهيد شدند .از جاده ی فاوـ البهار گذشتيم و سری به کانال زديم و تا نزديک کارخانه نمک پيش رفتيم و در آن جا با محمد علي معصوميان و عده ای از فرماندهان ملاقات کرديم. شب هم به پشت اروند رود برگشتيم .آن شب را در سنگري که به مقر کاتيوشا که تا آن موقع کار مي کرد نزديکتر بود سر کرديم .سيد علي سادات تبار در جمع ما حضور داشت ،من از خستگي دراز کشيدم تا کمي استراحت کنم .سادات تبار خوابي را که چند شب پيش ديده بود تعريف مي کرد ،وی مي گفت :جعفر تبار جعفر قلي از بستگان آقا ناصر که اوايل عمليات به درجه رفيع شهادت نائل آمده بود به خوابم آمد و به من گفت ؛ديدم که دارند در بهشت عمارتهای زيبا و مجلل مي سازند، جلوتر رفتم و از سازندگان بنا پرسيدم که اين عمارتهای زيبا از آن چه کساني است ،گفتند :هر عمارتي کتيبه ای دارد خودتان مي توانيد بخوانيد .خانه ی اول که تقريباً کامل شده بود به علي امامي تعلق داشت ،خانه دوم هم متعلق به فکوری بود .

عزيز اللّه چمني بيشه :
در عمليات والفجر 8 آقا ناصر يک ماشين جيپ عراقي در اختيار داشتند .و هر زمان که مي خواستيم به قرارگاه لشگر برويم يا زماني که غذای بچه ها به دستشان نمي رسيد ،از آن استفاده مي کرديم .آقا ناصر برای مشخص کردن وضعيت داشتن به طرف اسکله مي رفتند اما شهيد جواد به او گفت :«شما برويد و ببينيد که چرا غذا را نياوردن» آقا ناصر به من گفت :«عزيز ! شما هم بياييد تا با هم برويم» ما با هم به مقر حاج جوشن رفته و غذا راتحويل گرفتيم .زماني که در راه برگشتن بوديم ،چند هواپيما بمبهای خوشه ای را رها کردند ،که در 200 متری ما قرارداشت .به طوری که مي شد بمب ها را در هوا ديد .فکر کرديم که ما را ديدند و قصد زدن جيپ را دارند .ما هم برای اينکه خودمان را از محل انفجار دور کنيم حدود 100 متری به سمت جلو دويديم و دقيقاً بمب ها حدود 100 متری جلوتر از ما افتاد و منفجر شد و ما در آن جهنم مشغول خنديدن بوديم .ما مي دويديم که خودمان را نجات دهيم در حالي که به استقبال بمبها مي رفتيم .خلاصه آن روز برگشتيم به گردان و غذا را تحويل داديم .بعد از پايان کار يک خمپاره به کنار ماشين اصابت کرد و ماشين به طور کلي سوخت .ناصر گفت :«ببين اين هم از ماشين ما !،آن پاره ی قراضه بايد خمپاره بخورد ؟»در اين زمان جواد گفت :«اين ترکش حواله ی شما بود آقا ناصر ،اما از بد شانسي شما به ماشين خورد .ديگر از اين به بعد بايد پياده برويم .

ادامه نوشته

خاطره ای از شهید املش گیلان: محمود فرمانبر

ديروز  بعد از ظهر به اتفاق  پنج  تن  از فرمانده هاي  گردان لشکر۲۵کربلا بنام هاي ذبيح الله   عالي  فرمانده  گردان  مسلم بن عقيل ، ناصر  بهداشت فرمانده گردان  حمزه  سيد الشهدا ، حسين  بصير فرمانده   گردان  يا رسول الله و علي  ميرشكار معاون  گردان  امام حسين (ع) ، علي  بادله  جانشين  گردان ثار الله   جهت  آموزش  به قرار  گاه آمديم و امروز  صبح   از قرارگاه خاتم  الانبيا  به شهر دزفول  جهت  آموزش .         اول  به نماز جمعه  رفتيم   كه به امامت  آيت الله  قاضي بود و بعد  به پادگان   تيپ 2 دزفول  آمديم.         انشا الله  از فردا صبح  آموزش ها شروع  مي شود.  لازم  به ياد آوري  است  كه در اين   آموزش همراه  با برادران  ارتشي  که همه آنها درجه سر گردی دارند، هستیم. كلاسها مشترك  است .
۱۳۶۲/۳/۲۰
علاوه بر اينها  در دزفول  مرقد  پاك  برادر  عيني امام رضا (ع)  يعني  امامزاده "سبز قبا" را زيارت  نموديم و موقع  برگشت  از دهران  به شوش رفتيم و مرقد  حضرت  دانيال  پيغمبر  را هم زيارت   كرديم  .       واقعا  روز  فراموش  نشدني براي  اين  حقير  بوده است .


۱۳۶۲/۱/۴ محمود فرمانبر .