خاطراتی از کربلای5
اشك شوق 24 ساعت قبل از اينكه گردان مسلم بن عقيل (ع ) جمعي لشگر 25 كربلا وارد خط مقدم شلمچه شود , هنرمند بسيجي « محمد قاسم خمسيه » اعزامي از محله كاظم آباد شهرستان بابلسر كه 16 سال از بهار زندگي اش نگذشته بود داخل چادر چهار پنجره گروهانمان خوابيده بود. يكهو در عالم خواب ديدم شروع به حرف زدن نمود و زير لب آرام , سلام كرد و دستانش را روي سينه گذاشت و بعد از چند لحظه بغض گلويش تركيد و صورتش سرخ شد و بلند بلند گريه كرد. من فكر كردم چون قرار است فردا به خط مقدم اعزام شويم او نگراني داشته باشد و يا خداي ناكرده .... چند دقيقه اي بالاي سرش نشستم و اشكش را با چفيه ام پاك نمودم وقتي از آن حالت اوليه خارج شد از خواب پريد و دنبال كسي مي گشت . از چادر بيرون رفت و با پاي برهنه در حالي كه ذكر يا صاحب الزمان (عج ) را زمزمه مي كرد روي خاكهاي صحراي هفت تپه مي دويد , من هم به دنبالش دويدم و او را در بغل گرفتم و از او خواهش كردم كه موضوع خواب را به من بگويد چون با هم خيلي صميمي و بچه محل بوديم و به اتفاق هم به جبهه اعزام شده بوديم و قصد خواندن صيغه برادري داشتيم ! از او خواستم قضيه را برايم بگويد. او قبول كرد و قسمم داد كه تا زنده است به كسي چيزي نگويم . او گفت : مجيد جان بخدا قسم در عالم خواب امام زمان (عج ) به داخل چادرمان آمد و به من نويد شهادت داد و قتلگاه مرا به من نشان داد. من از خوشحالي شهادت اشك شوق ريختم و مولايم را با اشكهاي چشم بدرقه نمودم , آري ! فرداي آن روز شهيد محمد قاسم خمسيه عاشورائي شد و پر كشيد!
« ذكر خدا زير آتش گلوله ها »
در ادامه عمليات كربلاي 5 بعد از اينكه مرحله قبل با گردان مسلم بن عقيل جمعي لشگر 25 كربلا وارد عمل شده بوديم و تعداد زيادي از كادر گردان مجروح و شهيد شده بودند. گردان جهت تقويت نيرو و سازماندهي جديد به عقبه بازگشته بود. بنده بعد از مرخص شدن از بيمارستان شوشتر خودم را به مقر لشگر 25 كربلا رساندم و به موقعيت گردان رفتم . متاسفانه سكوت غمباري گردان را فراگرفته بود. طاقت نياوردم و از آنجا رفتم به موقعيت گردان حضرت موسي بن جعفر(ع ) پيش برو بچه هاي بابلسري . در آنجا دوستانم را ديدم كه عازم خط مقدم « شلمچه » بودند من كه دلم داشت براي خط مقدم و شركت در ادامه عمليات كربلاي پنج پر مي كشيد با يك صلوات بر محمد و آل محمد , خودم را به بچه ها رساندم . هنگام سوار شدن از عقب تويوتا , با بي سيم به سردار رحيميان خبر شهادت پاسدار شهيد « كريم آقا پوركاظمي » فرمانده گروهان ويژه ضد زره لشگر را ابلاغ كردند. با اين خبر حال بچه ها دگرگون شد. شهيد حاج ميرهادي خوشنويس كه در اين عمليات جانشين گردان موسي بن جعفر(ع ) را بعهده داشت و تازه چند روزي از شهادت يار و همسنگرش سردار شهيد كاظم عليزاده فرمانده گردان 2 موسي بن جعفر(ع ) گذشته بود به همراه شهيد منصور عليپور فرمانده گروهان از گردان موسي بن جعفر(ع ) از ابتداي حركت از هفت تپه تا شلمچه در سكوت مطلق فرو رفته بودند. حاج ميرهادي قرآن كوچكي را از جيبش درآورد و شروع به تلاوت كرد به گونه اي كه اشك فراق از چشمانش سرازير بود.
وقتي به شلمچه رسيديم اشتباها بخاطر تاريكي منطقه از مسيري وارد خط شديم كه توپخانه هاي دشمن و گاهي اوقات خوديها بر اطراف ما آتش مي ريختند. بنا به دستور سردار رحيميان از پشت تويوتا وانت پائين پريديم و خيز رفتيم . متاسفانه هيچ جان پناهي در نزديكي ما نبود كه سنگر بگيريم و از گزند تركشها در امان باشيم . زماني كه من روي زمين خيز رفتم . و نفسهايم را در سينه حبس نمودم , شهيد حاج ميرهادي خوشنويس بر روي من خيمه زد به گونه اي كه گوش سمت راستم بر روي قلب حاجي قرار گرفت و من صداي قلبش را كه آرام مي تپيد مي شنيدم همچنين نجواي زير لبش را. بعدا وقتي از ايشان سوال نمودم كه چرا اينكار را انجام داديد , ايشان در جوابم گفت : « تو يادگار شهيد هستي و بايد وارث خون پدرت باشي و حالا حالاها اسلام به وجود شما جوانان احتياج دارد. »
راز و نياز در خاك شلمچه
وقتي به منطقه عملياتي كربلاي پنج , شلمچه رسيديم هوا تاريك شده بود و ما نتوانسته بوديم بچه هاي يگان لشگر 25 كربلا را پيدا كنيم بنا به دستور حاج آقا رحيميان قرار شده بود كه در يك قسمتي جان پناه بگيريم تا صبح اول وقت به سمت بچه هاي لشگرمان حركت كنيم . چون من تازه از بيمارستان شوشتر مرخص شده بودم و لحظه حركت به دوستانم ملحق شدم نه كيسه خوابي داشتم و نه كوله پشتي و نه آذوقه اي شهيد حاج ميرهادي خوشنويس , آن شب , هم به من آذوقه داد و هم از قمقمه اش كه داخل كوله پشتي اش بود آب و هم از من خواهش نمود كه شب را در كيسه خوابش استراحت كنم . من كه 15 سال بيشتر نداشتم و بيشتر در فكر راحت طلبي بودم به راحتي قبول نمودم و در جواب حاجي گفتم : « پس شما چي » ايشان گفتند كه شما استراحت كن هر وقت من خسته شدم تو را پيدا مي كنم و جايمان را عوض خواهيم نمود. هنگام خواب چراغ قوه اش را هم بالاي سرم گذاشت و گفت : شب اگر خواستي جا به جا شوي و احتياج داشتي مي تواني استفاده كني . نيمه هاي شب بلند شدم و ديدم حاجي نيست . چراغ قوه را روشن كردم و از كيسه خواب زدم بيرون . كمي كه جلوتر رفتم حاجي را در گوشه اي ديدم . او در دل شب به سجده رفته و در حال راز و نياز با خداوند تبارك و تعالي بود.
شهيدي كه مي خواست گمنام باشد
در عمليات كربلاي 5 در شلمچه محور عملياتي لشگر 25 كربلا خط حد گردان مسلم بن عقيل (ع ) هنگامي كه وارد خط مقدم شدم جنازه شهيد عزيزي را ديديم كه قد و قامت رشيدي داشت يا به قول بچه هاي جبهه و جنگ هيكل علمداري داشت , با لباس بسيجي و پوتين گرت كرده اما بدون سر! رفتم جلو و در كنارش زانو زدم تا بوسه اي از سينه اش بگيرم و او را زيارت كنم شايد بتوانم شناسائيش كنم . دكمه هاي لباس غرق در خونش را باز نمودم , ديدم روي پيراهن زيرش با ماژيك سبز رنگ نوشته شده است : برادر عزيزم ! خسته نباشي ـ خدا قوت دلاور ـ اگر براي خداست بگذار گمنام باشم . اين مطلب تنم را لرزاند وقتي جيب هايش را گشتم تا آدرس , عكس و يا شماره تلفن يا دفترچه يادداشتي پيدا كنم چيزي حاصلم نشد جز ـ عكس مبارك حضرت امام خميني (ره ) كه پشت آن نوشته شده بود.
نام : جندالله , نام خانوادگي : حزب الله , فرزند : روح الله , متولد : ايام الله , محل شهادت : جاده ايران , كربلا!
هديه فرمانده
در ادامه عمليات كربلاي 5 در محور شلمچه , موقعيت حضرت حمزه استراحتگاه بروبچه هاي لشكر 25 كربلا , حدود ساعت 11 شب سردار شهيد حميدرضا نوبخت را ديدم كه پا برهنه در آن هواي سرد و باراني بدون پوتين , شلوار بسيجي اش را تا زانو بالا زده و در حال سوار شدن به ماشين بود. از يكي از دوستانش سوال كردم كه چرا حميد آقا پا برهنه شده است گفت : پوتين يكي از برو بچه هاي بسيجي تحت امرش پاره شده بود و قابل استفاده نبود لذا حميد آقا پوتين خودش را به او هديه داد.
لحظه اي در خودم فرو رفتم و گفتم درود بر تو فرمانده گمنام . طولي نكشيد كه شهيد حميدرضا نوبخت در عمليات كربلاي 8 در منطقه شلمچه به برادر شهيدش (عليرضا) ملحق شد!
حاج حسين ; مانند يك پدر
بعد از اتمام عمليات كربلاي 4 و شروع عمليات كربلاي 5 با كاروان سپاهيان حضرت محمد(ص ) براي شركت در ادامه عمليات , اعزام منطقه جنگي شديم . بعد از سازماندهي , هنگامي كه مازندران را ترك نموديم , فردا ظهر به پادگان شهيد جعفرزاده انديمشك ; پادگان زرهي لشكر 25 كربلا رفتيم .
به ناچار بخاطر ناامن بودن منطقه و بمباران هوائي توسط هواپيماهاي دشمن تمام نيروها بعد از نماز مغرب و عشا در ميدان صبحگاه جمع شدند و فرمانده هان لشگر براي تقسيم نيروهاي مورد نياز يگانشان به پادگان آمدند. در آن تاريكي من به يك باره صداي دوستانم را شنيدم كه براي سلامتي شير مرد جبهه ها; فرمانده شجاع , پير ميدان نبرد حاج حسين آقا بصير صلوات مي فرستادند و با صداي بلند مي گفتند صل علي محمد مالك اشتر آمد. من هم بخاطر عشق و علاقه اي كه به حاج آقا داشتم خودم را با زحمت به جمع حلقه دوستانم رساندم . چند لحظه اي كه بچه ها ساكت شدند يكي از بچه ها در آن تاريكي مرا به حاج حسين معرفي كرد. حاج آقا آغوشش را باز نمود و مرا در بغل گرفت و دستي بر سر و رويم كشيد. من كه از خوشحالي زيارت حاجي خودم را گم كرده بودم حاجي را محكم بغل زدم و دست بر روي كتف چپش گذاشتم و فشار دادم , حاجي يك يا زهرا(س ) گفت و آرام نشست , وقتي از يكي از همراهانش سوال نمودم كه چرا حاجي يك مرتبه نشست , گفت : هنوز زخمهاي بدن حاجي كه در كربلاي 4 مجروح شده خوب نشده است
سبقت از ديگر همرزمان
سردار شهيد حاج ميرهادي خوشنويس با اينكه مسوليتهاي زيادي در دوران جنگ داشت (آخرينش مسئول ستاد تيپ سوم از لشگر 25 كربلا بود) و با آنكه دانشجوي رشته مهندسي فيزيك دانشگاه فردوسي مشهد بود , هيچ وقت روحياتش با آن زماني كه يك بسيجي ساده بود فرقي نمي كرد. او هر شب بعد از نماز شب تا هنگام نماز صبح در جاي خلوتي مشغول راز و نياز بود و هميشه بعد از نماز صبح , صبحانه همرزمانش را آماده مي كرد و ظرفهاي غذاي بچه ها را مي شست . حتي بيشتر اوقات پوتين بچه ها را واكس مي زد و لباسهاي بچه ها را مي شست . هر وقت از او سوال مي كردند چرا شما اينكارها را انجام مي دهيد او لبخندي مليحانه مي زد و مي گفت : كار براي خدا دلسردي و خستگي ندارد.
شفاعت
قبل از آغاز عمليات كربلاي پنج , طلبه شهيد سيد علي اكبر آقا ميري در روي خاكها و خارهاي صحرائي هفت تپه آمادگاه شهادت لشگر 25 كربلا در مقر گردان موسي بن جعفر(ع ) پا برهنه راه مي رفت و زمزمه حسين حسين جانم را به لب داشت و به سينه اش مي كوبيد و آرام آرام اشك مي ريخت وقتي از او سوال نمودند كه علت اين كار شما چيست چرا پا برهنه شده اي گفت : مي خواهم بعداز شهادت , پيش مادرم حضرت زهرا(س ) شرمنده نباشم و به ]ره [بگويم كه من هم در عصر عاشوراي نهضت خميني كبير فرمان امام و مولايم لبيك گفته و با پاهاي برهنه آماده نبرد شده ام . شايد با اين كار صادقانه و خالصانه كمي از گناهانم در اين دنيا كاسته شود و مورد شفاعت جد غريبم قرار بگيرم .
توكل به خدا
با وجود اينكه يك صنعت كار بسيجي و داراي سه فرزنددختر و دو پسر بود و بچه هايش هم كوچك بودند و خودش هم در بابلسر غريب بود او رادر هنگام ثبت نام در محل پذيرش اعزام نيروهاي بسيجي ديديم كه قصد ثبت نام به منطقه جنگي را داشت از او سوال نمودم كه با اين وضعيت خانوادگي و شغل آهنگري كه داري و بغير از اين شغل هيچ گونه پشتوانه مالي نداري چرا در كاروان راهيان كربلا ثبت نام نموده اي
با آن قد و قامت رشيد , اخلاق خوش و رفتار نيكش با يك تبسم , دستي بر سرم كشيد و گفت : چه پشتوانه اي از خدا بهتر. من آمده ام كه با دستان پينه بسته و كارگري ام به فرمان امام خميني لبيك بگويم و روز قيامت شرمنده ائمه اطهار(ع ) و دوستان شهيدم نشوم . توكل من به خداست .
با جوابش مهر سكوت را بر لبانم دوخت و در همان اعزامي كه رفت ديگر او را نديدم تا هنگامي كه از منطقه برگشتم ودر گلزار شهدا عكس او را ديدم . سنگ قبرش را كه روي آن نوشته شده بود. فرزندانم : شهادت اولين و آخرين آرزوي من در زندگيست . او بسيجي شهيد محمد خوشرفتار بود.
راوي خاطرات : برادر بسيجي مجيد كريمي
گردان مسلم ابن عقیل نگین درخشان لشگر 25 کربلا بود، گردانی که در عملیات های دفاع مقدس حماسه های بی بدیلی را خلق کرد، در سال های پس از جنگ متاسفانه از سوی مسئولین فرهنگی در شناسایی و معرفی شهدا و فرماندهان و رزمندگان این گردان و لشگر کم کاری هایی صورت گرفت