شکست فاو به روایت سردار مرتضی قربانی

 

رئیس سازمان موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس گفت: خیلی از اینهایی که می‌آیند و جنگ را تحلیل می‌کنند، اصلاً توی جنگ نبودند. با نوشته و کاغذ و دروغ و شعار و غیبت و تهمت و اینها که نمی‌شود جنگ را تحلیل کرد.


 
 
محسن رضایی فرمانده وقت سپاه درباره نقش سردار قربانی در عملیات فاو می‌گوید: «در بحبوحه عملیات والفجر 8 به ذهن من آمد که از امام رضا(ع) کمک بگیریم. این شد که به آقای طبسی در آستان قدس، از خط مقدم تماس تلفنی گرفتم. به ایشان گفتم: می توانم خواهشی از شما بکنم؟ آقای طبسی گفتند: بفرمایید!

گفتم: شما یک نفر را بفرستید پرچمی که روی حرم امام رضا(ع) است را 24 ساعته به ما برسانند. همینطور هم شد. پرچم را برای ما آوردند. من هم یک نامه ای نوشتم رساندم به مرتضی قربانی که فرمانده لشکر 25 کربلا بود. به برادر قربانی گفتم: تا قبل از ظهر باید این پرچم را بگذارید روی بلند ترین مناره مسجد فاو. این کار را بکن، تا ظهر که بقیه نیروها می رسند من بهشان بگویم بالای سرتان را نگاه کنید، پرچم امام رضا(ع) بالاست. تا با این کار، بچه ها نیروی مضاعفی پیدا کنند که اگر سختی و خستگی آنها را از پای درمی‌آورد، انرژی بگیرند و بکشند جلوتر.

لشکر 25 کربلا زودتر از بقیه توانست خط را بشکند و پرچم را گذاشتند بالای مناره. وقتی هوا روشن شد من در بیسیم به بچه‌ها می‌گفتم: پرچم امام رضا(ع) بالای سرتان است، نگاه کنید و با یاری ایشان به اهدافتان برسید. این لحظات یکی از بهترین لحظه‌های عملیات والفجر 8 بود.»

آنچه در زیر می‌خوانید، گفتگو با سردار مرتضی قربانی فرمانده لشکر 25 کربلا در عملیات فاو است:

اوایل سال 67، جبهه‌های جنوب روزهای سختی را می‌ گذراند که اینها بواسطه عقب نشینی در فاو و به نوعی بازپس گیری فاو توسط عراق بود، شما به عنوان یکی از فرماندهان موثر در فاو، آن زمان کجا بودید و چطور خبر عقب نشینی را شنیدید؟


جنگ، فراز و نشیب زیادی دارد و باید بدانیم که دشمن هم بیکار ننشسته بود. لشکرهای گارد رژیم بعث، در فاو صف آرایی کرده بودند. اینها 80 روز دائم پاتک می کردند و دیگر میدان موانع و مینی هم باقی نمانده بود ولی موفق نشدند.

ما آمدیم عملیات کربلای 4 و 5 را هم انجام دادیم که موفقیت بزرگی بدست آمد و توانستیم تا 10 کیلومتری بصره برویم. بچه‌ها حماسه بزرگی آنجا رقم زدند و ارتش عراق در اینجا تا 90 درصد متلاشی شد و از بین رفت.

بعد از آن، دو طرح داشتیم، یکی اینکه بیاییم عملیات فاو را ادامه بدهیم و تا ام القصر برویم و خودمان را از این جناح به بصره نزدیک کنیم، دوم اینکه برویم در مناطق دیگر هم عمل کنیم تا دشمن آنجا هم درگیر باشد.

نهایتاً عملیات والفجر 10 در مناطقی نظیر آبسیروان و حلبچه طرح ریزی شد. ما هم نیمی از لشکر را گذاشتیم اینجا و بخشی را هم به آبسیروان بردیم. بخش دیگری هم که در شلمچه بودند. به این ترتیب، لشکرها توزیع شده بودند توی محورها و منطقه. این عملیات هم موفق شد و یک پیروزی دیگر بدست آمد.

نزدیک عید بود و پس از بدست آمدن این پیروزی‌ها، فرماندهان با کسب اجازه از فرمانده کل به مرخصی رفتند.

ما هم رفتیم اصفهان و بعد از آن برگشتیم. چند روز به عید مانده بود که برگشتیم و بنا شد ساعت 7 و 8 در یک جلسه در قرارگاه نجف کرمانشاه شرکت کنیم.

جلسه با چه کسانی بود؟


آقایان موسوی اردبیلی و جوادی آملی به همراه  فرماندهان ارتش و سپاه آمده بودند. اینها آمده بودند گزارشی بگیرند و ما هم عملیاتهای بعدی را برنامه ریزی کنیم. فرماندهان هم دعوت شدند که همه از هرجا که بودند، آمدند.

ما صبح رسیدیم که گفتند عراق به فاو حمله کرده است. سراسیمه 2 هلی کوپتر آمد و من و سردار صفوی و شهید احمد کاظمی و دو سه نفر دیگر از نیروهای دور و برمان حرکت کردیم.

سردار سلیمانی هم بودند؟


سردار سلیمانی توی هلی کوپتر ما نبود. فکر می‌کنم حاج قاسم با هلی کوپتر دیگر آمد.

هلی‌کوپتر در دزفول نشست و سوختگیری کرد و دوباره راه افتادیم به سمت آبادان. نزدیک فاو مجددا خلبان گفت که سوخت در حال تمام شدن است. گفتیم باید ما را در فاو بنشانی. گفت سوخت تمام می شود. ما هم گفتیم اشکال ندارد باید بروی توی فاو بنشینی. خلبان شجاعی بود، رفت و در فاو نشست و من و سردار صفوی و احمد کاظمی پیاده شدیم. ساعت 10 بود که به فاو رسیدیم و عراق هم شب قبل حمله کرده بود...

خاطره: زیر آتش فریاد کشید :دیدار ما دشت کربلا

راوی: رضا علی پور

 

شب عملیات «والفجر هشت»، سوار قایق شدیم و به سوی دشمن حرکت کردیم. از نهر خجسته که گذشتیم، قایق‌ها خاموش شدند تا دشمن متوجه حضور نیروها در اروند نشود، خیلی آرام و پارو زنان، پشت سر هم، رفتیم تا به نقطه تلاقی رسیدیم. قایق‌ها به صورت دایره‌وار حلقه زدند، بچه‌ها زمزمه کنان شروع کردند به خواندن زیارت عاشورا، بعد منتظر غواص‌ها شدیم.

 

خیلی طول نکشید که چراغ‌ها علامت دادند که عملیات آغاز شد. همان لحظات اولیه ناگهان آب اروند وحشی شد، مه غلیظی سطح آب را پوشاند، به طوری که دشمن در شروع عملیات دچار سردرگمی شد.

بچه ها مانند رعد برق دشمن را غافلگیر کردند. در کنار ما بچه‌های بسیجی یاسوج، هلهله کنان به سمت دشمن هجوم بردند، صدای شلیک گلوله، انفجار نارنجک‌های زیر آب، صدای تیربارها و هلهله بلند یاسوجی‌ها، رعب عجیبی در دل دشمن ایجاد کرد.

بیشتر بچه‌ها بین ۱۵ تا ۲۵ سال سن داشتند. ما که اصلا نمی‌دانستیم اروند چیست؟ دریا را می‌شناختیم، شمالی بودیم و با دریا و برکه و شالیزار بزرگ شده بودیم. اما این آب وحشی اروند با دریائی که ما دیده بودیم و در کنارش بزرگ شدیم، زمین تا آسمان متفاوت بود.دریا بسیار آرام و دلنشین، اروند متلاطم و خروشان، هوا سرد و سوزناک، آب به درجه انجماد رسیده است، قبلا دریا می‌رفتیم از دور دست که دریا موج می زد فرار می‌کردیم، حالا آمده ایم وسط خروشان‌ترین آب وحشی دنیا، با تجهیزات جنگی، عملیاتی سنگین و سن کم، گردان مسلم ابن عقیل(ع) به فرماندهی علی اکبرنژاد و جانشین گردان شهید یوسفی، هر قایق بین ۱۰ تا ۱۲ نفر نیرو به سمت خط دشمن می رویم. توی قایق ما:۱- من بودم ۲- اصغر مسلمی پور ۳- سعید کاکوئی ۴- سعید بخشی ۵- محمد علی بافندگان ۶- علی قاسمی ۷- حسن سعد ۸ – عباس شیروژن ۹- رمضان فیروزجائی ۱۰ – حجت الله محسن پور در حال حرکت به سمت دشمن هستیم که ناگهان تیر خورد به حجت الله محسن پور، حجت افتاد کف قایق، یک تیر هم خورد به خود قایق، قایق خراب شد و از کار افتاد.

 

 

 حجت گفت: من تیر خوردم.

ژنرال گیلانی که فاتح ارتفاعات ماووت شد

 

 

ژنرال گیلانی که فاتح ارتفاعات ماووت شد / سردار شهید خوش‌سیرت ؛ ۱۶ عملیات و ۱۳ بار جانبازی

شهید خوش سیرت فرمانده گردان مسلم 25 کربلا در روزهای پایانی عمر شریفش (اواخر جنگ) از خجالت خانواده‌های شهیدان و به خصوص پس از شهادت دو برادرش حسین و رضا خوش سیرت، بعد از عملیات نیز به مرخصی نمی‌آمد...


 سردار شهید سپاه اسلام مهدی خوش‌سیرت در 19شهریور سال 1339در روستای چورکوچان شهرستان آستانه اشرفیه دیده به جهان گشود.

با ولادت او همای اوج سعادت برشانه پدر مهدی نشست و مهدی در خانواده مذهبی و متدین و ارادتمند به ائمه اطهار(ع) به ویژه سید و سالار شهیدان زمزمه عشق، مشق می‌کرد و از همان دوران کودکی نشان داد که با دیگر همسالانش متفاوت است.

تحصیلات دوران ابتدایی، راهنمایی و متوسطه را آنگونه که شایسته بود در زادگاهش شهرستان آستانه اشرفیه پشت سر نهاد و در سال 1358 موفق به اخذ دیپلم شد و پس از آن لباس مقدس سربازی را به تن کرد و چون رزمنده‌ای در خنثی نمودن توطئه‌های نوکران و جیره خواران استکبار جهانی در منطقه گنبد، حضوری دلاورانه داشت.

هنوز دوره سربازی را به اتمام نرسانده بود که نامش را در بسیج، مدرسه عشق به خدا نوشت؛ سردار شهید مهدی، زمانی عضو مدرسه عشق شد که خود تدریس عشق می‌کرد، آبدیده و سرد و گرم جبه‌ ها کشیده، لذا دوست داشت با نیروهای رزمنده نه تنها در جبهه و هنگام جهاد و مجاهدت بلکه در پشت جبهه و زادگاه و شهر و حتی منزلشان ارتباط برقرار کند و چون به بسیج عشق می‌ورزید بین جبهه و پشت جبهه همیشه در حال تردد بود.

با معنویتی که در مهدی وجود داشت مهر و محبتش در اولین وهله دیدار هر بیننده‌ای در دلش می‌نشست، کمال عشق، معرفت و خداشناسی مهدی بود که بچه‌های رزمنده خود را مرید او می‌دانستند و پروانه وار گرد شمع وجودش می‌گشتند و گاه حتی شرط حضور در جبهه را بودن در کنار وی می‌دانستند.

 

ما گول نخورده ایم

اگر کسی به وصیت نامه شهدا مراجعه کند می قهمد که شهداء برای چه هدف مقدسی جان را در طبق اخلاص نهادند ( عشق به امام زمان عج ، اسلام ، ولایت ) به چند نمونه از وصیت نامه شهداء اشاره    می کنم .

گویا به چشم خود این روزها رو می دیدند که عده ای و لو در کسوت روحانیت که حتی دم از مرجعیت می زنند خون مقدس آنها را زیر سؤال می برند ( مصداقاً بگویم : آن آقا می گوید جوونها گول نخورید پدران شما گول خوردند ... )پدران این جوونهای امروز ما چه کسانی اند که این آقا می گوید :گول خورده اند . آیا غیر از شهدای گران سنگ ما هستند ؟ با این کلمات برخاسته از غرائض نفسانی که برای ما تازگی ندارد ( در بحبوحه ی دفاع مقدس همین افراد به جای این که از مملکت شیعی امام زمان عج دفاع کنند آب به آسیاب دشمن می ریختند و همین حرفها را می زدند .

در سایه ی امنیت نظام اسلامی که همین شهداء با نثار خونشان پدید آورده اند ارزش کار شهداء را خدشه دار می کنند، قداست خون شهدای ما را زیر سؤال می برند ، ما گول نخورده ایم شهدای ما گول نخوردتد راه درست را تحت رهبری امام خمینی (ره) یافتند و

استمرار راه پاک شهداء را تحت ولایت امام خامنه ای ( حفظه الله ) می دانیم . هرگز زیر پرچم اسلام آمریکایی ( اسلام راحت طلبها ) نمی رویم .( آنها که آمریکا برایشان شبکه های ماهواره ای آماده می کند و به به و چه چه می کنند ره به کجا می برند ؟

امام خمینی ره می فرمودند : «وای بر روزی که دشمنان از ما تعریف کنند.» . (( تا چه رسد از این روزی که آمریکا و انگلیس و اسرائبل جریانی را در مقابل نظام اسلامی تجهیز و تقویت کند و امکانات در اختیارش قرار دهد ))

امام خامنه ای فرمودند : آن تشیّعى که از لندن و از آمریکا بخواهد براى دنیا پخش بشود، آن تشیّع به درد شیعه نمیخورد. . ( در 20 شهریورماه سال 1392 در رابطه با مراسم برائت از مشرکین در حج تمتع فرمودند)

کلامی از امام صادق (ع) است که می‌فرماید: «علی العاقل أن یکون عارفا بزمانه / اصول کافی، ج ۲، ص ۱۱۶ بر خردمند است که نسبت به زمانه‌ی خویش آگاه باشد»

و نیز می‌فرماید: «لایفلح من لایعقل و لایعقل من لایعلم و ...العالم بزمانه لاتهجم علیه اللوابس . همان، ج ۱، ص ۲۷ کسی که تعقل نمی‌کند رستگار نمی‌شود و او که نمی‌داند، تعقل نمی‌کند و ... انسانی که نسبت به زمانه‌اش آگاه باشد، شبهات بر او هجوم نمی‌آورند.»

 

عبرت ازعملیات والفجر مقدماتی

راوی : حجه الاسلام شعبانعلی رزاقی کوچکسرایی

برای عملیات والفجر مقدماتی  به مدت دو هفته آموزش سخت دادند ، نان کپک زده می خوردیم تا ورزیده شویم رنگش آبی شده بود می گفتند دکتر نگاه کرده اشکال نداره .....

ما توجیه عملیات شدیم برای مرحله سوم تا پل العماره اما ... شب عملیات ساعت ۱۱ - بالای کوههای مشداغ ایستاده بودیم و نظاره می کردیم صدای گلوله ها ، تیرهای رسام و گلوله های منوّر و ... فقط نظاره می کردیم و دست به دعا و لحظه شماری برای فردا شب تا نوبت ما برسد .

شب به صبح رسید و صدای مارش عملیات از رادیو بلند شد از این که رزمندگان به قلب دشمن زدند و چنین و جنان ... اما نیم ساعتی نگذشت که صدای مارش عملیات خاموش شد نفهمیدیم .

اما واقعا سخت بود که شبی با تمام تجهیزات آرام و آهسته به فکه بریم و نیم ساعتی پشت خاکریز مستقر شویم ولی یکی یکی به پشت هم بزنیم که آهسته برگردیم چه شد ؟

بچه ها را صبح فراخوان دادند گردان به گردان در یک دشت وسیعی همه ی نیرو هایی که قرار بود در عملیات شرکت کنند جمع شدند چند هزار نفر نمی دانم ؟

اما فرمانده عملیات بر جایگاه ایستاد سخنانی گفت و لبّ مطلب این بود که ما به نیروهای انسانی زیاد و تجهیزات نظامی گسترده مغرور شده ایم به عبارتی به خود غرّه شدیم و از نیروی الهی ( ایمان ) غافل شدیم خدا خواست گوش ما را بگیرد و برگرداند خالص شویم و مخلصانه دست به تفنگ بر داریم ...

تاریخچه آن عملیات را بخوانید گویا بچه های اصفهان در همان شب وارد عملیات شدند ۷ هزار نفر رفتند و ۲ هزار نفر برگشتند و تاوانِ آن مغرور شدن و از خدا غافل شدن این بود این همه بچه ها توی تله های انفجاری تکه تکه شدند .

اخلاق و تواضع در جبهه

راوی : حجه الاسلام شعبانعلی رزاقی کوچکسرایی

قبل از عملیات والفجر مقدماتی جهت آماده شدن برای عملیات در کوههای مشداغ ( پشت فکّه) آموزش سختی می دیدیم ، دو هفته حتی نان کپک زده می خوردیم . یادم هست می گفتیم ضرر داره . می گفتند نه ضرر نداره بخورید . ما از گردان حمزه سید الشهدا بودیم . بعد از این دو هفته آموزش ، گردان مسلم بن عقیل به ما ملحق شدند ، در مورد سنگری که ما در آن مستقر بودیم با بعضی بچه های گردان مسلم اختلاف پیدا کردیم بحث بالا گرفت تا این که فرمانده گردان مسلم آمد و با او در میان گذاشتیم به گونه ای محبت آمیز ، با فروتنی و با حوصله صحبت نمود(مانند پدری که با فرزند خودش سخن می گوید) که ما از خود مان خجالت کشیدیم که اصلاً چرا چنین موضوعی پیش آمده . این فرمانده گردان مسلم بن عقیل کسی نبود جز پاسدار شهید ذبیح الله عالی .

خاطره ای از شهید سبز علی خداداد3

راوی :جواد ظهیری 

قبل از عملیات کربلای۴ به همراه علی چریک وعده ای از فرماندهان گردان های لشکر بوسیله وانت تویوتایی در حال آمدن به شمال بودیم که ناگهان از بینی سردار خداداد خون جاری شد و ایشان بدون هیچ مقدمه ای گفتند: مثل اینکه قسمت نیست من به شمال بیایم مصلحت این است که باید به منطقه برگردم لذا ما ایشان را دوباره به قرار گاه رساندیم و خودمان به طرف شمال حرکت کردیم ایشان به محض ورودشان به قرارگاه سریعاً برای شناسایی عملیات کربلای۴ رفتند و بعد از مدتی به ما خبر دادند که علی چریک به شهادت رسید و همانطوری که خود سردار اشاره کرده بودند جاری شدن خون از بینی ایشان مصلحتی بود تا در منطقه بمانیم و بسوی آسمانها پرواز نماییم .

خاطره ای از شهید سبز علی خداداد2

راوی: مجید قلی پور 

 کمتر ار یک ماه قبل از عملیات کربلای۴، بعدازظهری بود. سنگر بودیم متوجه شدیم آقای بختیاری، سردار کمیل، سردار مهری،شهید طوسی، شهید خداداد و تعدادی از فرماندهان تیپ ها آمده بودند از محدوده اطلاعات که جلوی یک سنگری کنار اروند خط داشت رفتند داخل کانال برای دیدبانی دکل. ما معمولاً هر موقع می خواستیم توی کانال رفت و آمد کنیم یک پرده ای جلوی سنگر می انداختیم بخاطر اینکه عراقی ها کاملاً داخل کانال دید داشتند بعد دقیقاً انتهای کانال که در امتداد رودخانه اروند کشیده می شد و یک منطقه ای بود که دو سه تا قبضه شصت عراق گرای آن نقطه را کاملاً داشت یعنی ما وقتی می خواستیم تردد کنیم معمولاً پرده های جلوی سنگر را می انداختیم که عراقی ها متوجه نشوند ما داخل کانال هستیم متاسفانه آن لحظه ای که اینها آمدند و رفتند بدون اینکه به ما بگویند وارد کانال شدند و این مساله ایمنی را رعایت نکرده بودند و آمدند داخل کانال، و باز هم به داخل سنگرها نرفته بودند. که عراق دقیقاً آن لحظه فکر کنم اولین خمپاره را که زد، بیرون سنگر را خورد. که سردار مهری، سردار کمیل و بقیه فرماندهان داخل سنگر بودند و شهید خداداد آمد لبه سنگر نشسته بود. خمپاره بعدی آمد و خورد به یکی از این آجرهای بتونی و ترکشش آمد به سمت شهید خداداد و شهید زارع از بچه های مخابرات لشکر که درجا شهید زارع همانجا افتاد و شهیدشد. شهید خداداد تقریباً زنده بود،گرفتیم بلندش کردیم و آوردیم داخل سنگر اطلاعات که دیگر شهید شده بود.

خاطره ای از شهید سبز علی خداداد

راوی: سردار علی اکبرنژاد 

در عملیات های مختلف اگر به ایشان می گفتید: خط نگهدار باش انگار به ایشان توهین می شد و همیشه سعی می کردند که اولین فرمانده و گردانی باشند که به خط دشمن می زنند.در عملیات قدس۱ زمزمه ای بود که دو گردان برای خط شکنی هورالعظیم باید آماده شوند ایشان با درایتی که داشت به فرماندهان فهماند که گردان او باید خط شکن باشد و این کار را در عملیات قدس۱ که بعد از عملیات بدر بود، انجام داد.

در عملیات بیت المقدس در آن مقطعی که کیلومتر۷۰ خرمشهر-اهواز بودیم، آن منطقه را گرفته بودیم، دشمن فشار می آورد و ایشان یک تنه ایستاد. تقاضا کردیم که این نقطه را رها کنید، تغییر موضع داده و دوباره بر می گردیم. به هیچ عنوان قبول نکرد و ایستاد. از اولین فرماندهان گردان موفقی بود که طی اولین ساعات وارد شهر خرمشهر شد و من در کنارش بودم، وقتی وارد خرمشهر شدیم اول به شکرانه آزادسازی خرمشهر دو رکعت نمازشکر خوانده بود.

یک شبی قبل از عملیات کربلای۴ بود که فرماندهان تیپ ها و گردان های لشکر جمع شده بودند و قرار شد برویم بالای دکل و شناسایی دیدبانی از دکل داشته باشیم و مناطق مربوط به لشکر۲۵کربلا را برای عملیات توجیه شویم شهید ماموریت سختی هم داشت و قرار بر این بود نیروها را بصورت هلی بورن یعنی با هلی کوپتر در پشت دشمن پیاده کنند.صبح آن روز دیدم دیگی را گرفته و آب گرم می کند و در حال انجام غسل است به شوخی به او گفتم دیگر وقت این کارها نیست. او در جواب گفت: (دیگر وقتش است) من خیلی توجه به حرفش نکردم که منظورش از این جمله چیست. با چهره ای شاد، گشاده و مزاح های آنچنانی تغییرات عجیبی در او ایجاد شده بود. با هم رفته بودیم بندر خرمشهر، دکلی بود و پایین آن نشسته بودیم و قرار بود به نوبت به بالای دکل برویم آتش دشمن هم به این طرف اروند شدید بود در نهایت من در نیمه راه دکل بودم به طرف بالا که چندین انفجار صورت گرفت و پایین را نگاه کردم و دیدم ترکش به خداداد و یکی از بچه های مخابرات اصابت کرد و به سرعت پایین آمدم دیدم خداداد در حال گفتن شهادتین خودش است و یک سلامی به آقا ابی عبدالله داد و با یک لبخندی و یک نگاه معصومانه ای که کرد، به شهادت رسید.

پیوند آسمانی 3 فرمانده شهید

سرداران دلیر لشکر ویژه 25 کربلا، فرماندهان شهید حاج حسین بصیر، ناصر بهداشت و ذبیح‌الله عالی، آلاله‌هایی که در آسمان، نقش بسته‌اند.

خبرگزاری فارس: پیوند آسمانی 3 فرمانده شهید + تصاویر

  
 تصاویری که در ذیل مشاهده می‌شود، قاب‌های سرخ سه فرمانده نامی و دلاور لشکر ویژه 25 کربلا هستند که قرابت خاصی نسبت به یکدیگر داشته و پیوندی زمینی و آسمانی با هم بسته بودند، عزیزانی که یادگاری‌های زیادی را با عکس انداختن‌های متعدد برای ما به جا گذاشتند.

سرداران شهید؛ حاج حسین بصیر «فرمانده گردان یارسول الله (ص) و قائم مقام لشکر»، ناصر بهداشت «فرمانده گردان حمزه سیدالشهدا (ع)» و ذبیح‌الله عالی «فرمانده گردان مسلم ابن عقیل(س)».

                              

                                  سرداران شهید: بهداشت - بصیر - عالی