دریا که شکافت" شهید گمنام برانگیخته شد

پاسدار شهید مفقودالاثر " احمد مومنی
حاشیه دریا روی رمل ها در کنار ساحل نگاه میکردم به دور دست ها" دریا بیکرانه بود. موج می زد. تنهائی قدم میزدم. صدائی رسا" وحی گونه از عمق آسمان " گفت: هنگامی که احمد مومنی شهید شد، افتاد تو ی آب ما اینجا دفنش کردیم... به هرکجا نگاه کردم صاحب صدا نبود" هراسان شدم. دریا یک باره مواج شد. ناگهان آب شکافته شد. دریا که شکافت، مواج و و هراسان شدم" شگفت بود، صحنه ائی که هرگز در بیداری و خواب ندیده بودم. در فیلم حضرت موسی دیده بودم. ئلی اینگونه نبود" اینجا یک جورائی خاص بود" بعد راهی برایم باز شد، در شکاف دریا، ناگهان قبری با سنگ مرمرین، بسیار زیبا نمایان شد...
آن وحی"گونه" آن صدای خوش دوباره مرا صدا زد. رفتم به دنبال صدا، دو طرفم مثل دو خاکریز بلند" در شکاف دریا ناگهان همه چیز تغییر یافت. پر شد وسط دو شکاف از گل های گوناگون زیبا" گلزار شد. نزدیک قبر شدم. کنارش که ایستادم. قبر به اذن خدا شکافته شد.
شهید احمد مومنی با لباس فرم سیز سپاه، با همین چهره که در تصویرش می بینید" از قبر بلند شد مقابلم ایستاد" آنقدر نورائی بود که چشمانم را میزد" همانجا بیاد آوردم وقتی در برنامه افلاکیان پدرش گریه می کرد که احمد داماد نشده بود"مثل علی اکبر"مادرش می گفت"احمد هنوز زنده است" حتی بهمان اجازه نداد فاتحه بخوانیم. لحظه اول که وارد منزلشان شدیم مادر شهید گفت: برای احمدم فاتحه نخوانید"احمد زنده است.
همان دم که حدیث نفس بود و با خیال خودم گفتگو می کردم" صدائی بهم گفت" احمد هنگامی که شهید شد" ما اینجا دامادش کردیم. کلی خوشحال شدم. با خودم گفتم برم به مادر احمد بگم که دیگه گریه نکند. احمد هم زنده است" شهید شده است" ولی زنده است" داماد هم شده "برم به بابای احمد بگم. گوشی همراهم را همانجا گرفتم" مثل همیشه که از پدر مادرای شهدا عکس می گیرم" تو دلم گفتم بزار چند تا عکس ازش بگیرم. صدائی گفت: تو که اینهمه عکس داری ازش... عکس که انداختم از خواب پریدم....
گردان مسلم ابن عقیل نگین درخشان لشگر 25 کربلا بود، گردانی که در عملیات های دفاع مقدس حماسه های بی بدیلی را خلق کرد، در سال های پس از جنگ متاسفانه از سوی مسئولین فرهنگی در شناسایی و معرفی شهدا و فرماندهان و رزمندگان این گردان و لشگر کم کاری هایی صورت گرفت