خاطره:خدایا ! پس من کی شهید میشم؟
فرمانده زد زیر خنده، حالا نخند کی بخند. بعد حسابی دستم انداخت... تا چند روز حالم زیر بالا می زد. تمام شبانه روز را در کمین بودیم. نوک اسلحه که بالا می رفت. تفنگ های دوربین دارشان، صدای خاص گلوله سمینوف، از روی سر که می گذشت، آهنگی خاصی را در دل تاریک شب تداعی می کرد.
عصر هشتمین روز، نقطه کمین. ناگهان یک خمپاره درست خورد چند سانتی ام، سنگر بشدت لرزید. خمپاره توی کیسه فرو رفت. داد زدم رستمعلی خمپاره، چسبیدم به زمین، برای لحظاتی تمام بدنم کرخ شد. زمان را از دست دادم. هیچ چیز دیگر جز یک انفجار به ذهنم نمی آمد. هی منتظر ماندم. یک. دو. سه. چهار. پنج.
قلبم داشت می ترکید، دلم داشت از حلقم بیرون می زد. در انتظار انفجار، منتظر مرگ بودن، تن آدم را به رعشه می اندازد. چند ثانیه گذشت، منفجر نشد.
یواشکی سرم را، نیم خیز بلند کردم، از اطرافش بخار بلند می شد. با تمام حقیقت دورنی ام کپ کرده بودم و بدنم می لرزید. تو دلم می گفتم: لعنتی منفجر بشو و خلاصم کن.
تو هول، ولای انفجار بودم که رستمعلی زد پشتم و گفت: چه خبره بلند شو. یک مرتبه بخودم آمدم.
تکیه دادم به سنگر و هاج واج به خمپاره نگاه می کردم.
رستمعلی بهم می خندید.
گفتم: به والله ترس از کشته شدن نیست. همین که داری نگاه می کنی. منتظری که هر لحظه ترکش حنجره آدم را بشکافد. تن آدم را می لرزاند، تا اینکه بی هوا تیر بخوری و تمام.
یک لحظه فکر کردم و توی دلم گفتم: واقعا چی شد؟ من کم آوردم.! ترسیدم؟ اصلا این ها یعنی چی، بعد به خودم گفتم: "حسابی گند زدی مرد، نه نه نه " بحث ترس از مرگ نبود. این خمپاره لعنتی بد جوری غافگیرم کرد.
رستمعلی گفت: دلواپس نباش، قسمت که باشه. هر کجا باشی... وقتش که بشه، صدات که بکنند، منتظرت که باشند.... بعد نگاهی به آسمان کرد و سری تکان داد و نیم خیز بلند شد.
گفت: بزار یه ذره ببینم اوضاع چه خبره، خدا کی صدا مون میزنه... .
نشسته بودم، هاج واج. بعد دستی به کلاه آهنی ام کشیدم یه دوری چرخاندم. زل زدم به بیسیم، آرام گوشی بیسیم را برداشتم که به فرمانده خبر بدم. خمپاره چسیبده توی کمین. منفجر نشده.
رستمعلی هنوز تو حالت نیم خیز بود، یه مرتبه کلاه آهنی، شتلق از سرش افتاد. سر خورد به طرف خمپاره شصت که تو کیسه جا خوش کرده بود. گوشی بیسیم را انداختم و با تمام قوا شیرجه زدم روی کلاه آهنی که به خمپاره نخوره. رو کلاه خیز رفتم. چسبیدم به زمین.
ناگهان صدای غریبی تو گوشم نشست.
"صدای گلوله سمینوف "
سربلند کردم.
رستمعلی ایستاده بود به قامت. غرق در خون، گلوله سمینوف نشسته بود، وسط دو ابروش، پیشانی اش را شکافت، صدای برخورد گلوله با پیشانی، صدای یا زهرای رستمعلی، صدای شکافته شدن وسط دو ابروش، مغزش پاشید رو تنم. رو کیسه های کمین. با پشت سر آرام خوابید رو زمین.
یک حالتی خیلی محض. آخر هر چه غریبانگی.
سربند سبز "یا زهراء(س) " خودش را کشیده بود دور گردنش. یک لحظه، با حیرت نگاه کردم. به سربند. به خون که جاری بود رو صورتش. به پیکر نیمه جانش. به دانه های ریز مغزش که رو تن من و کیسه های کمین چسبیده بود.
رستمعلی آرام می لرزید. داشت قلبم می ترکید، بعد های های زدم زیر گریه. هنوز ده ثانیه نگذشته بود که انگار یک ندای درونی مرا به طرف کوله پشتی ام برد. توی آن وضع که وسط نیستی قرار گرفته ام، تمام من در هیبت رستمعلی فرو رفته، ناگهان یک ندای درونی مرا به طرف کوله پشتی ام سوق داد. دوربین عکاسی را از کوله بیرون کشیدم. رستمعلی هنوز نفس می کشید. یکی از بچه ها روسرش زل زده بود، مات و محو نگاه می کرد. من یک عکس زنده از رستمعلی گرفتم. هنوز زنده بود. قلبش تندتند می زد. نجوای درونش را می شنیدم. عکس را که انداختم، نشستم روی سرش. دهنش باز مانده است و نفس نمی کشد. توگوئی قرن هاست که بخواب رفته. " به همین سادگی شهید شد " همه آن روزها که خیلی هم زیاد نبود، در کنارش بودم، چون سریالی از ذهنم عبور می کند.
یک جوری خاص بود، نحوه رفتارش، حرف زدنش، مهربان، مومن، انیس بود. علاوه بر اینکه شور زیادی برای جنگیدن داشت از شعور بالائی هم برخوردار بود.
پتو را انداختم روی پیکرش، به طرف بیسیم رفتم. گوشی بیسیم را برداشتم. بغض گلویم را می فشرد. گوشی بی سیم و فشردم... حمزه حمزه عباس. صدام گرفته، حنجره ام قفل شده. حمزه حمزه عباس....
ناگهان از توی کانال صدائی شنیدم. داد می زد. رستمعلی. رستمعلی. رستمعلی نامه داری...
گوشی از دستم افتاد. مات و متحیر چشم دوختم به ته کانال. یکی از بچه های بابلی با همان لحن خاص. پشت هم داد می کشید. نزدیک که شد. چند متری ایستاد و گفت: رستمعلی. نامه داره. با تمام وجود لرزیدم، سست و بی رمق افتادم، تکیه کردم به سنگر کمین. دستام می لرزید. انگار تازه متوجه خون تازه ائی شد که اطراف پاشیده، آرام پتو رو کنار می زنه، در دم می زنه زیر گریه... نیم خیز دستم را دراز می کنم. نامه رو بده. آستین اش و می گیرم. با هق هق گریه خودش را، دستش را می کشد. به طرف خط اول به سرعت باد دور می شود. خیلی طول نمی کشه به همراه فرمانده و بچه های دیگه می رسند.
فرمانده نامه را باز می کنه، نامه از طرف همسرش بود که نوشته:
رستمعلی جان، امروز تو پدر شدی، من هول شدم، سلام، وای نمی دانی چقده قشنگه، بابا ابوالقاسم، نام پسرت رو گذاشته مهدی. من گفتم: تو بابای رستمعلی هستی. صاحب اختیاری. گذاشت مهدی. بخدا عین خودته. کشیده و سبزه و ناز، میای؟ باید بیای. شنیدم عملیات شده، رادیو گفت: فاو گرفتین، این فاو چی هست؟ چی داره که ولت نمی کنه؟ تلویزیون نشان داد، هی نگاه کردم. آخه شماها همه مثل هم هستید. مهدی بهانه باباش و می گیره، تو روجان مهدی بیا، دلم بد جوری تنگ شده. یه تکه پا بیا، بعد برو... جنگ که فرار نمی کنه، ناسلامتی بابا شدی ها، چند روز پیش از جهادسازندگی آمده بودند پی ات. یه اخطاریه دستشان بود. زدم زیر خنده میخوان اخراجت کنند. مگه نگفتی شان که جبهه ائی، ننه ات راه برا مهدی رو می بوسه، همه سلام دارند. زود میائی، منتظرتم خیلی... باشه.
دوستت دارم
زهرا
*راوی:غلامعلی نسائی
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۰ ساعت توسط سیدابوالفضل حسینی
|
گردان مسلم ابن عقیل نگین درخشان لشگر 25 کربلا بود، گردانی که در عملیات های دفاع مقدس حماسه های بی بدیلی را خلق کرد، در سال های پس از جنگ متاسفانه از سوی مسئولین فرهنگی در شناسایی و معرفی شهدا و فرماندهان و رزمندگان این گردان و لشگر کم کاری هایی صورت گرفت