گردان‏هاى يا رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله و مالك‏اشتر بعد از انجام عمليات در دو شب گذشته، بر اثر شدت درگيرى تا حدودى تحليل رفته بودند. حاج عبدالله در تدارك نيروهاى جديد و تازه‏نفس بود. گردان صاحب‏الزمان)عج( طبق برنامه در اولويت قرار داشت. نيروهاى گردان صاحب‏الزمان)عج( با تمام سختى‏ها و زحمات توانستند به خط دو برسند؛ اما بر اثر شدت آتش نمى‏توانستند خود را به روى پل كانال ماهى و اطراف آن رسانده و از آن بگذرند. هيچ راهى وجود نداشت جز اين‏كه همان مقدار نيروى باقى‏مانده كه دو شب گذشته عمليات آفندى انجام داده بودند، مقاومت كنند.
حاج حسين بصير با بى‏سيم به حاج عبدالله گفت: »عمران جان، از جمع كبوترانم بيشترشان پر كشيده‏اند ... من هستم و 4 كبوتر ديگر ...«
حاج عبدالله گفت: »حاج حسين، هر كارى بتوانم برايتان انجام مى‏دهم؛ اما سر پل وضعش زنبورى است.«
حاج حسين گفت: »پس به نامِ نامى پنج تن آل عبا، ما پنج نفر مى‏ايستيم. با ادوات ما را همراهى كنيد تا ببينيم لطف خدا چگونه شامل حال ما مى‏شود.«
حاج عبدالله با مرتضى قربانى تماس گرفت تا از او كسب تكليف كند. مرتضى گفت: »من نزديكى‏هاى شما هستم. گردان صاحب‏الزمان منتظر است تا با حاج حسين الحاق كند.«
حاج عبدالله گفت: »آقا مرتضى، خودت مى‏دانى كه سر پل بدجورى زنبورى است.«
هنوز صحبت‏هاى اين دو فرمانده تمام نشده بود كه پاتك وحشتناكى از ناحيه عراقى‏ها شروع شد. عراقى‏ها ده برابر نيروهاى پياده ما با خود تانك آورده بودند.
مدتى از مقاومت و پايمردى مردان باقى‏مانده از گردان مالك و يا رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله مى‏گذشت كه از دور ديدم مرتضى قربانى، حاج قاسم سليمانى و حاج محمد كوثرى و هر كدام با بى‏سيم‏چى‏هايشان به صورت زيگزاگ دارند مى‏روند جلو. تا خواستم داد بزنم آقا مرتضى كجا، با انفجار خمپاره‏اى افتادم توى كانال. حاج عبدالله گفت: »سيد، مگر آتش را نمى‏بينى؟«
فرماندهان طى چند دقيقه از ديدگان ما محو شدند. رفتم سراغ بى‏سيم تا شنود كنم چه خبر شده. آقا مرتضى در حال گفت‏وگو با فرمانده توپخانه لشكر بود. و دستورهايى به آن‏ها مى‏داد؛ اما ناگهان ارتباط قطع شد و ديگر صداى قربانى به گوش نرسيد. بچه‏هاى توپخانه چند بار ايشان را صدا زدند؛ ولى جوابى نشنيدند. ترسيدم. گفتم: »نكند براى او اتفاقى افتاده باشد!« حركت تانك‏هاى عراقى به طرف ما شروع شد. وضع عجيبى بود. واقعاً نمى‏دانستم آن جلو چه خبر است؛ اما هر چه بود، دود بود و آتش. تانك‏ها تا فاصله 100 مترى ما پيش آمدند. تقريباً يك ساعت از جنون آتش عراقى‏ها مى‏گذشت كه با صداى انفجار مهيبى، حركت تانك‏ها كُند و سپس عقب‏نشينى آن‏ها شروع شد. نمى‏دانستيم از آن جمع چند نفرشان شهيد شده و چند نفرشان زنده هستند. بعد از 2 ساعت كه حجم آتش كمتر شد، به اتفاق حاج عبدالله به طرف جلو رفتم. حجت‏الاسلام سيدجواد شفيعى دارابى و دو نفر ديگر شهيد شده و حاج حسين بصير و شيخ عبدالصمد زارعتى مجروح شده بودند. خوشبختانه فرماندهان همه سالم بودند. حاج عبدالله گفت: »آقا مرتضى، چرا ارتباط شما يك‏دفعه قطع شد؟«
مرتضى قربانى گفت: »ببين چه بلايى به سر بى‏سيم من آمده ... داشتم صحبت مى‏كردم كه يك تركش آمد و دهنى بى‏سيم مرا از وسط نصف كرد.«
گفتم: »چطورى عقب‏نشينى كردند؟«
مرتضى گفت: »دست آقاى زراعتى را بايد بوسيد.«
گفتم: »چطور؟«
گفت: »يك نگاهى به طرف عراقى‏ها بينداز.«
برجك يك دستگاه تانك نو عراقى از جايش درآمده بود. شيخ عبدالصمد اين تانك را زده بود. با از كار افتادن اين تانك، عراقى‏ها عقب نشسته بودند.
از گوش‏هاى شيخ عبدالصمد از بس آر پى جى زده بود، خون جارى شده بود. سر و رويش هم خاكى بود. بدنش بوى باروت مى‏داد. آن‏قدر خاك انفجار بر روى سر و صورتش نشسته بود كه مژه‏هاى چشمش سفيد شده بود. با خيز بلندى خود را به او رساندم و صورتش را بوسيدم. صداى من به هيچ وجه به گوشش نمى‏رسيد.
بعد از نيم ساعت، گردان صاحب‏الزمان)عج( خود را به خط رساند. نيروهاى گردان به تدبير جواد نژاداكبر و حاج بصير آرايش مناسب را در خط گرفتند.
به دستور آقا مرتضى، حاج عبدالله عمرانى در خط ماند و من و حاج حسين و ديگران عقب آمديم.

از برگشت ما چهار پنج روز مى‏گذشت. محدوده كانال ماهى و پتروشيمى و كانال زوجى همچنان جزء شلوغ‏ترين محورهاى عملياتى به حساب مى‏آمد. علت اصلى، نزديكى آن منطقه به شهر بصره بود. بصره در تيررس توپ‏هاى كوتاه‏برد ما قرار گرفته و صدام به اين نتيجه رسيده بود كه اگر خود و ارتش تا بن دندان مسلح‏اش دير بجنبد، چه بسا بصره هم خيلى سريع همانند فاو سقوط كند.
طوسى در قرارگاه محور 2 مستقر بود. با پيغام بى‏سيمى از من خواست كه خود را به او برسانم. گردان‏هايى كه در مراحل اوليه عمليات كربلاى 5 عمل كرده بودند، در حال بازسازى بودند. از جمله آن‏ها گردان يا رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله بود كه به هفت‏تپه رسيده بود، تا بازسازى شود، حاج حسين بصير مسئوليت محور عملياتى را به عهده گرفته بود.
با ابلاغ فرماندهى، گردان على بن ابى‏طالب‏عليه السلام آماده رفتن به خط مقدم بود. نيروهاى تازه‏نفس اين گردان را به محور 2 راهنمايى كردم. وقتى به طوسى رسيدم، از چروك پيشانى‏اش فهميدم كه بار ديگر درد ميگرن او را آزار مى‏دهد. بعد از احوالپرسى گفت: »از گردان على بن ابى‏طالب چه خبر؟«
گفتم: »الان رسيدند.«
به حاج حسين كه در كنارش نشسته بود، گفت: »حاجى، بى‏زحمت نيروها را ببر به خط و هر طور صلاح مى‏دانى، آن‏ها را مستقر كن.«
حاجى گفت: »چشم، حسن‏آقا.«
فشار و درد ميگرن طوسى به اوج خود رسيده بود. به بى‏سيم‏چى گفت: »تقوى‏زاده را بگير.«
وقتى فرماندهى مهندسى لشكر پشت بى‏سيم قرار گرفت، طوسى گفت: »آقاى تقوى‏زاده، از نظر خاكريز و موانع وضع‏مان زياد خوب نيست ... فوراً چند دستگاه لودر يا بلدوزر را بفرست نوك شمشيرى و سمت كانال زوجى.«
چند ساعت از رفتن حاج بصير با گردان على بن ابى‏طالب‏عليه السلام به خط مى‏گذشت. طوسى گفت: »به حاج حسين بگو به قرارگاه بيايد.«
وقتى حاج حسين به قرارگاه رسيد، چيزى به غروب آفتاب نمانده بود. بصير و طوسى به مدت نيم ساعت با هم به گفت‏وگو نشستند. موقع خداحافظى طوسى به او گفت: »حاجى، يادت نرود. جان تو و جان نيروها و خط ...«
آن‏گاه طوسى به من گفت: »سيدحبيب، مثل اين‏كه ميگرن نمى‏خواهد ولم كند ... بايد براى رهايى از آن و مصرف دارو به عقبه بروم.«
وقتى سوار ماشين شديم، گفت: »اول بايد برويم مهندسى، ببينيم تقوى‏زاده چه كار كرده است.«
به قرارگاه مهندسى لشكر رسيديم. نيروهاى مهندسى در حال تلاش بودند. قرارگاه مهندسى در زير آتش عراقى‏ها قرار داشت؛ اما نيروهاى اسلام بدون اعتنا به آن همه خطر، مشغول كار خود بودند. تقوى‏زاده طبق دستور طوسى عمل كرده و به خط مقدم رفته بود.
بار ديگر شب چادر سياهش را روى شلمچه پهن كرده بود كه من و طوسى به عقب آمديم. من از فرط خستگى در ماشين خوابم برد. وقتى به مقر تاكتيكى لشكر در اطراف دژ رسيديم، به اتفاق هم به بهدارى رفتيم. ايشان مقدارى دارو گرفت. پس از مداواى اوليه، او به فرماندهى رفت و من به واحد اطلاعات عمليات. پس از آن به حمام صحرايى رفتم و خودم را تطهير كردم.
يكى دو روز بعد، پيكى از فرماندهى به واحد ما آمد و گفت: »سيد، آقا مرتضى با شما كار دارند. خودتان را به ايشان برسانيد.«
خود را به ايشان رساندم. نگرانى در سيماى مرتضى ديده مى‏شد. تا مرا ديد، گفت: »سيد، فوراً برو خط، از طرف من به نژاداكبر بگو كه برابر گزارش دشمن قصد دارد در محور شما تك كند. بچه‏ها بايد آماده باشند.«
از سنگر بيرون رفتم و به اتفاق يكى از دوستان با موتور عازم خط شديم. دستور فرماندهى را به نژاداكبر گفتم. نژاداكبر فوراً نيروها را با آرايش مناسبى آماده درگيرى با عراقى‏ها كرد. نيروهاى ادوات و توپخانه آمادگى داشتند تا اگر از ناحيه عراقى‏ها حمله‏اى انجام شد، روى آن‏ها اجراى آتش كنند. تك دشمن با ريختن آتش تهيه روى ما شروع شد. در مقابل آتشبارى آن‏ها، نيروهاى ما هم بى‏تفاوت نبودند و پاسخ آن‏ها را مى‏دادند.
نيم ساعت بعد، حركت لاك‏پشت‏هاى آهنى عراق شروع شد. آفتاب كم كم در حال غروب كردن بود. البته هنوز خوشه‏هاى طلايى‏اش را از شلمچه برنچيده بود كه منورهاى عراقى شليك شد. آن شب شلمچه از تلألؤ منورهاى دشمن، روى شب و تاريكى به خود نديد. تانك‏هاى عراقى با كفش‏هاى آهنى در حال يورش به سمت ما بودند. به نژاداكبر گفتم: »جواد جان، اين طورى كه نمى‏شود! بايد كارى كرد.«
جواد به معاونش گفت: »برادر موسوى، فوراً چند نفر آر پى جى‏زن آماده كن.«
طولى نكشيد كه هفت آر پى جى‏زن در كنار جواد قرار گرفتند. جمع 7 نفره كه گروه ضدزره لقب گرفتند، سينه‏خيز خود را به حاشيه خاكريز اول رساندند و به صورت مثلثى و زيگزاگ آرايش گرفتند. لحظاتى بعد، با صداى »الله‏اكبر«، موشك‏هاى آنان بر سينه تانك‏ها فرو نشست. سه دستگاه تانك عراقى آتش گرفت. همين تلفات كافى بود تا آن‏ها وادار به عقب‏نشينى شوند. شب به نيمه رسيده بود. با اين‏كه جلوى پيشروى عراقى‏ها گرفته شده بود، ولى آتش سبك و سنگين آن‏ها روى سر ما مى‏ريخت. گردان صاحب‏الزمان)عج( به خوبى از پس تك عراقى‏ها برآمده بود. تلفات نيروهاى مظلوم گردان صاحب‏الزمان)عج( بالا بود. اكثر آن‏ها يا با شليك مستقيم تانك مجروح شده بودند يا با تركش خمپاره 60. مرتضى مرتب با ما در تماس بود. در يكى از تماس‏هايش گفت: »آقا جواد، سعى كن تا آمدن شاليكار روى پاهايت بايستى!«
فهميدم كه گردان موسى بن جعفرعليه السلام آماده شده تا به كمك ما بيايد. طلوع صبح بود كه نيروهاى گردان موسى بن جعفر جايگزين گردان صاحب‏الزمان)عج( در خط شدند. با كمك امدادگران، شهدا و مجروحين به عقب منتقل شدند.
پس از اين‏كه به قرارگاه تاكتيكى لشكر 25 در اطراف دژ رسيديم، شيوه عراقى‏ها را از روى نقشه به آقا مرتضى توضيح دادم و به دستور ايشان به قرارگاه تاكتيكى در خط 2 برگشتم.
پس از نقل و انتقالات و جايگزينى نيروهاى جديد و تازه‏نفس به جاى نيروهاى پدافندى، در فرماندهى محور نيز تغييرى ايجاد شد و برادر حاج فتح‏على رحيميان به فرماندهى محور عمليات لشكر 25 كربلا در شلمچه منصوب شد. سيدمنصور نبوى كه مسئوليت طرح عمليات لشكر را به عهده داشت نيز در محور حضورى فعّال داشت. بعد از تك عراقى‏ها تصميم بر آن شد كه استحكام خط بهتر شود. مهندسى لشكر مى‏بايست ايجاد موانع مصنوعى مثل خاكريز و كانال را در دستور كار خود قرار مى‏داد. از اين‏رو يك دستگاه لودر به خط اعزام شد. سر و صداى لودر و گرد و خاكى كه از آن به هوا بلند مى‏شد، حساسيت دشمن را برانگيخت؛ طورى كه در همان مرحله اول لودرچى به شدت زخمى شد. دوباره خط شلوغ شده؛ طورى كه حالت زنبورى به خود گرفت. در آن لحظات هيچ سر يا تنى از تير يا تركش عراقى در امان نبود.
ناگاه خمپاره‏اى نزديك برادر عليزاده، جانشين شاليكار، افتاد و او را غرق در خون كرد. نزديك او رفتم. با تبسمى شيرين به من گفت: »تفنگ را بردار ... كربلا نزديك است.«
به رشادت او غبطه خوردم كه با دست گچ گرفته قله‏هاى شهادت را فتح كرد و با لبخندى زيبا به ديدار خدا شتافت.
بر اثر همين آتشبارى، برادر شاليكار هم زخمى شد. حميدرضا نوبخت كه فرماندهى يكى از تيپ‏هاى لشكر را به عهده داشت و تازه قدم در پهنه خط گذاشته بود، با همه مسئوليت‏هايش گفت: »شاليكار را من به عقب مى‏برم.«
به هر وضعى بود، شاليكار را پشت موتور برادر نوبخت قرار داديم و كمرش را با چفيه محكم به كمر نوبخت بستيم و آن‏ها را روانه پشت جبهه كرديم.
بعد از ماندن در خط و آرامش نسبى، بار ديگر به قرارگاه تاكتيكى لشكر در دژ واقع در ابتداى درياچه مصنوعى در شلمچه برگشتم.

فرمانده لشكر 25، آقا مرتضى كه سختى عمليات‏هاى كربلاى 4 و 5 را پشت‏سر گذاشته بود، براى مدتى به اصفهان رفت و به جاى ايشان، محمدحسن طوسى، فرماندهى لشكر را به عهده گرفت. با توجه به نگرانى‏هايى كه از سوى لشكرها به قرارگاه در مورد مورب بودن بخشى از خط پدافندى شلمچه اعلام شده بود، قرارگاه قدس به برخى از لشكرهاى سپاه پاسداران از جمله لشكر 25 كربلا كه روى نقطه مورب كه شامل كانال زوجى(69) و اطراف آن مى‏شد، مطالعه كنند و نتيجه آن را هر چه سريع‏تر به اطلاع قرارگاه برسانند.
طبق اين دستور، تيم‏هاى شناسايى لشكر دست به كار شدند و خيلى سريع نقاط قوت و ضعف دشمن را بررسى و گزارش آن را به قرارگاه ارسال كردند. محور حركت لشكر 25، نوك شمشيرى محسوب مى‏شد و مسير رزمندگان اين لشكر، پل‏هايى بود كه عراقى‏ها روى كانال‏هاى زوجى احداث كرده بودند. در اين تك، مى‏بايست از نيروهاى زرهى هم استفاده مى‏شد. با اين‏كه عمليات محدود به‏نظر مى‏رسيد، نيروهاى لشكرهاى انصارالحسين، 33 المهدى و 27 حضرت رسول‏صلى الله عليه وآله نيز مى‏بايست حمايت‏هاى اصلى و جانبى‏شان را از ما دريغ نمى‏كردند.
براى موفقيت بيشتر عمليات، جلسات متعدد درونى در لشكر 25 كربلا برگزار شد و آماده‏ترين گردان لشكر يعنى ‏گردان مسلم بن عقیل(س)  براى اجراى آن برگزيده شد و گردان‏هاى يا رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله و حمزه‏عليه السلام نيز براى پشتيبانى در نظر گرفته شدند.
محمدعلى جعفرى - مسئول بهدارى لشكر - بنا به دستور، در نزديك‏ترين مكان به خط مقدم، ملزم به ايجاد اورژانس صحرايى شد. براى پشتيبانى رزمى نيز بيشترين نقش حمايتى به گردان زرهى به فرماندهى قضاوى داده شد. او و گردان تحت‏امرش هم سينه به سينه نيروهاى پياده براى تصرف محور موّربى كه باعث شكنندگى پدافندى ما محسوب مى‏شد، شركت مى‏كردند. مهندسى رزمى لشكر هم تدارك لازم را انديشيده و تقوى‏زاده دستورهاى لازم را در مورد ايجاد خاكريز و موانع براى نيروهاى پياده و زرهى داده بود.
در يكى از جلسات كه با مسئوليت طوسى برگزار شد، بعد از شنيدن صحبت فرماندهان لشكر تصميم گرفته شد كه مسئوليت محور عمليات به عهده حميدرضا نوبخت گذاشته شود. وقتى جلسه به پايان رسيد، طوسى به من گفت: »سيد، برويم.«
گفتم: »حسن‏آقا، كجا؟«
با خنده گفت: »مازندران.«
گفتم: »حتماً عمليات را از همان‏جا فرماندهى مى‏كنى؟«
گفت: »بله، فكر كرده‏اى نمى‏توان از دور فرماندهى كرد؟«
وقتى سوار ماشين شديم، آفتاب، شلمچه راه خانه مغرب را در پيش گرفته بود. من و طوسى سرگم گفت‏وگو درباره گذشته و جنگ و ... شديم. ناگاه طوسى در لابه‏لاى صحبت‏اش گفت: »سيدحبيب، مى‏خواهيم برويم پيش برادر كيانى در لشكر انصارالحسين ...«
يكراست به قرارگاه تاكتيكى لشكر تحت‏امر كيانى رفتيم. با ديدن ما، خنده بر لب‏هاى كيانى نشست. وارد سنگر آن‏ها شديم. طوسى و كيانى در مورد موضوعات متعدد صحبت كردند. نحوه همكارى دو لشكر هم به طور مفصل بررسى شد و درباره آن تصميماتى نيز گرفتند. آن قدر صحبت‏هاى آن دو به درازا كشيد كه صداى اذان مغرب به گوش رسيد. بعد از نماز، من و طوسى با آن‏ها خداحافظى كرديم. گفتم: »برادر طوسى، جلسه‏تان خيلى طولانى شد ...«
گفت: »خسته شدى سيدحبيب؟!«
گفتم: »تقريباً ...«
گفت: »هنوز كجايش را ديده‏اى! دو جاى ديگر مانده. اول، حاج محمد كوثرى، تهران ... دوم، برادر اسدى، فارس.«
آن شب، شام را در لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله پيش حاج محمد كوثرى خورديم و پس از آن به ديدار اسدى رفتيم. وقتى كارمان تمام شد، طوسى خوشحال و راضى از نتايج جلسه، از برخورد فروتنانه اسدى، كوثرى و كيانى چندين بار تعريف كرد و آنان را سربازان واقعى امام زمان)عج( خواند.
وقتى به قرارگاه تاكتيكى لشكر 25 كربلا رسيديم، ساعت يك نيمه شب بود. من براى استراحت رفتم؛ اما طوسى انگار براى رسيدگى به كارهاى باقى‏مانده تا اذان صبح بيدار مانده بود.
يكى دو روز مانده بود تا پس از جابه‏جايى و ارسال تجهيزات؛ نيروها آماده عمليات انجام شوند كه مرتضى قربانى از اصفهان برگشت. نتايج كارها به مرتضى گزارش گرديد. طبق گزارش نوبخت، آمادگى لازم در بين نيروهاى لشكر وجود داشت. در همين جلسه، مرتضى قربانى به من گفت: »سيد، نوبخت دستور لازم را از قرارگاه گرفته ... شما هم بايد با ايشان به خط بروى و زيرنظر ايشان كار كنى ...«
من و نوبخت آماده رفتن به سمت قرارگاه در خط دو بوديم كه برادر طوسى را ديديم. طوسى و نوبخت مدتى را با هم سرپايى گفت‏وگو كردند. موقع خداحافظى، طوسى از من پرسيد: »كجا؟!«
گفتم: »با آقا حميد مى‏رويم به خط.«
گفت: »لازم نيست شما با ايشان بروى ... با شما كار دارم.«
گفتم: »آقا مرتضى چى؟«
گفت: »خودم با ايشان صحبت مى‏كنم.«
من و طوسى به سنگر ستاد رفتيم. رفت و آمد خيلى زياد بود. اكثر فرماندهان براى گرفتن دستور و خيلى كارهاى ديگر پيش طوسى مى‏آمدند. در بين ايشان، چهره عيسى اتراچالى - فرمانده گردان مسلم - خيلى خسته به نظر مى‏رسيد. بعد از سلام و عليك گفتم: »آقا عيسى، خسته نباشى ... چه خبر؟«
گفت: »همين الان از هفت‏تپه مى‏آيم. نيروها با اتوبوس دارند مى‏آيند و من آمده‏ام محل استقرار موقت آن‏ها را تعيين كنم تا ببينم خدا چه مى‏خواهد.«
از او خداحافظى كردم.
از ساعت 4 بعدازظهر كه نوبخت رفته بود، تا 8 شب كارهاى طوسى تمام نشده بود. گفتم: »حسن‏آقا، اگر اجازه بدهى، من به سنگر خودمان بروم ... اگر لازم شد، فوراً مى‏آيم.«
هنوز نيم ساعت از رفتن‏ام به سنگر نگذشته بود كه طوسى از بيرون سنگر صدايم كرد. از درد به خود مى‏پيچيد. گفتم: »چه خبر شده؟«
با آخ و واخ گفت: »دوباره ميگرن شروع شد.«
به اتفاق هم به بهدارى رفتيم. دردش با تزريق آمپول تسكين يافت. دكتر هم مقدارى دارو برايش تجويز كرد. موقع برگشتن گفت: »حالا كه تا اين‏جا آمده‏ايم، خوب است حاج محمد كاظمى را هم ببينيم.«
بعد از شهادت حاج حسين خرازى، حاج محمد كاظمى به فرماندهى لشكر 14 امام حسين‏عليه السلام اصفهان منصوب شده بود. كاظمى توى سنگر با دوستان جلسه داشت. با آمدن ما، جلسه را تعطيل كرد. اصرار طوسى براى ادامه جلسه‏راه به جايى نبرد. بعد از كلى سلام و احوالپرسى، برادر كاظمى گفت: »برادر طوسى، چه خبر؟ چقدر طولش داديد؟!«
برادر طوسى گفت: »ان‏شاءالله همين امشب و فردا سر و صداهايى به گوشت مى‏رسد. هواى ما را داشته باش.«
با اين حرف، هر دو خنديدند.
دوباره راه مقر لشكر 25 را در پيش گرفتيم. طوسى گفت: »سيدحبيب، وقتى به مقصد رسيديم، امشب را راحت بخواب تا ببينيم فردا شب چه پيش خواهد آمد.« منظورش را فهميدم.
گفتم: »حالا كجا مى‏رويم؟«
گفت: »پيش آقا حميد نوبخت ...«
خطوط مقدم شلمچه، عادى به نظر مى‏رسيد. نوبخت توى سنگر، بود و متفكرانه نقشه‏ها را بررسى مى‏كرد. من و طوسى وارد شديم. ايشان به احترام طوسى از جا بلند شد. بعد از احوالپرسى، طوسى گفت: »برادر نوبخت، چه خبر؟«
نوبخت مو به مو تمام كارهاى انجام شده را براى طوسى تشريح كرد. كارها به وفق مراد بود. شب داشت جايش را به صبحى ديگر مى‏داد. آن روز براى من هم روز پركارى بود؛ امّا طوسى اجازه فعاليت بيشترى به من نداد و توصيه كرد براى آمادگى در شب حمله استراحت كنم.
منتظر شديم تا شب چادر سياهش را بر دشت شلمچه پهن كند. با آمدن شب، حركت نيروهاى پياده طبق برنامه و به دستور نوبخت به سمت خط مقدم شروع شد. نيروهاى تخريب هم كه طبق معمول هر عملياتى، يك ساعت زودتر پاى كار رسيده بودند. كار گشودن معبر را شروع كردند.
سكوت راديويى بين ما و نيروهايى كه براى شكستن خط عراقى‏ها رفته بودند، برقرار بود. در انتظار به سر مى‏برديم و دل توى دل‏مان نبود. هزار و يك جور فكرهاى گوناگون به مغز ما فشار مى‏آورد. نگرانى در چهره همه موج مى‏زد. البته فقط ما منتظر نبوديم؛ بلكه 4 لشكر ديگر نيز به دستان نيروهاى پياده ما نگاه مى‏كردند. در آن انتظار، همه چيز آزاردهنده بود و تنها چيزى كه باعث دلدارى ما مى‏شد، ياد خدا بود. خود را با دعاى قلبى و ذكر صلوات دلدارى مى‏داديم. زمان، زمان عجيبى بود. كافى بود كه فقط عراقى‏ها نيروهاى ما را ببينند و عمليات لو برود. اين مساوى بود با قتل عام بچه‏هاى مردم.
حول و حوش 11 شب بود كه عیسی اتراچالی اعلام كد كرد. با اين تماس، نفس‏هاى ما كه در سينه حبس شده بود، كمى آزاد شد. مرتضى قربانى فرمان حمله را صادر كرد. با اين فرمان، همزمان آتشبارهاى سنگين ما مثل توپخانه، كاتيوشا و خمپاره 120 به شدت روى دشمن اجراى آتش كردند. نداى تكبير رزمندگان بر فضاى اطراف كانال زوجى طنين انداخت. بچه‏ها خيلى سريع خاكريز اول عراقى‏ها را تصرف كردند. برادر طوسى به من گفت: »سيد، سريع‏تر به واحد مكانيزه برو و به قضاوى بگو با تانك‏هايش فوراً از پشت‏سر نيروها را حمايت كنند.«
به مهندسى رزمى لشكر هم دستور داد كه هر چه سريع‏تر لودر يا بولدوزر به سمت خط بفرستند. گفتم: »حسن‏آقا، الان درگيرى مستقيم داريم ... زود نيست لودر پاى كار برود؟«
گفت: »نه، سيدحبيب! راستى نمى‏خواهد به واحد زرهى بروى ... من خودم با قضاوى هماهنگ مى‏كنم. تو برو سراغ مهندسى رزمى.«
از سنگر فرماندهى عمليات محور زدم بيرون. آتش دشمن به تلافى آتشبارى و عمليات نيروهاى ايرانى به حد اعلاى خود رسيده بود. در شلمچه، حالت عادى آن هم با جاهاى ديگر جبهه تفاوت داشت؛ اما حالا كه عملياتى شده بود، ديگر نگو و نپرس!
به سمت بچه‏هاى مهندسى به راه افتادم. پيش اولين لودر و لودرچى كه رسيدم، گفتم: »چرا حركت نمى‏كنى؟«
نگاهى از سر تعجب به من انداخت و چيزى نگفت. سراغ تقوى‏زاده را از او گرفتم؛ سنگرى را به من نشان داد. ديدم سيدمرتضى حسينى - جانشين تقوى‏زاده - مشغول گفت‏وگو با بى‏سم است. مرا ديد، شناخت و گفت: »سيد، همين الان با طوسى صحبت مى‏كردم. ناراحت نباشيد ... فوراً امكانات مهندسى را راه‏اندازى مى‏كنم.«
دو دستگاه لودر در ميان آن همه آتش و دود و تيرهاى مستقيم و تركش‏هاى خمپاره به جلو هدايت شدند. با حركت لودرها و ديده شدن آن‏ها از سوى عراقى‏ها، منطقه زير بارانى از تيرهاى مستقيم دوشكا و خمپاره قرار گرفت.
ساعات اوليه نبرد پشت سر گذاشته شد اما عراقى‏ها شروع به مقاومت كردند. خيالم از بابت اقدامات مهندسى رزمى راحت شد، راه برگشت به سنگر فرماندهى محور را در پيش گرفتم. در راه يك گلوله دوشكا به پايم اصابت كرد و افتادم روى زمين. خمپاره‏اى هم در نزديكى‏ام به زمين خورد و تعدادى از تركش‏هايش را نثارم كرد. خون از پاها و سر و رويم فوران مى‏زد. امدادگران حاضر بلافاصله پايم را بستند؛ اما خون‏ريزى قطع نمى‏شد. خبر به طوسى رسيد. به بچه‏ها دستور داد كه بلافاصله سيدحبيب را به سنگر ما بياوريد. آتش خيلى زياد بود و من هم نمى‏توانستم سرپا بايستم. مرا روى برانكارد به داخل سنگر بردند. برادر نوبخت، گوشى بى‏سيم را به من داد و گفت: »سيد، بيا رمز عمليات را تكرار كن ...«
من كه از درد به خود مى‏پيچيدم، گفتم: »نه، من لياقت ندارم ...«
نوبخت با خنده گفت: »به تو دستور مى‏دهم.«
امر فرماندهى را مى‏بايست اطاعت مى‏كردم. سعى كردم طورى كه صدايم در گلو خفه نشود، با صدايى رسا رمز عمليات را تكرار كنم. بعد از آن از حال رفتم. طبق دستور برادر طوسى، مداواى اوليه روى من انجام شد. به هوش آمدم؛ ولى بى‏حال و بى‏رمق بر روى برانكارد در داخل سنگر افتاده بودم. كه از شدت در خوابم نمى‏برد. آن شب تا نزديكى‏هاى صبح مى‏ديدم كه چطور با اين دو يار ديرينه و باصفا در كنار هم با نيروها و فرماندهى لشكر ارتباط دارند و بچه‏ها را هدايت مى‏كنند.
سيستم رازيت را در سنگر فرماندهى محور مستقر كرده بودند و برادر صاحب كه عرب زبان و اهل خرمشهر بود، در آن‏جا مكالمات دشمن را شنود مى‏كرد تا به اطلاع قرارگاه برساند. صبح هنوز طلوع نكرده بود كه برادر طوسى و برادر صاحب، مرا از سنگر بيرون بردند و در كنار خشايارى كه در مجاورت سنگر بود، گذاشتند. عده ديگرى از مجروحان را هم آوردند. تا مى‏خواستند ما را سوار كنند. تك‏تيراندازان دشمن شليك مى‏كردند. دو سه بار مرا تا بالاى خشايار بردند؛ اما آتش شديد بود. سرانجام همه مجروحان را سوار كردند. و خشايار به راه افتاد. چون هوا هنوز تاريك بود، خشايار راه را اشتباهى به سمت عراقى‏ها رفت.
وضع عجيبى بود. خدا لطف كرد و خشايار ما مورد اصابت موشك آر پى جى عراقى‏ها قرار نگرفت. با همان حال مجروحيتم متوجه شدم كه تير دوشكا و كاليبر دشمن به بدنه خشايار اصابت مى‏كند. به هر وضعى بود، برگشتم. ديگر روز شده بود و ما جاده را مى‏ديديم. خشايار خود را به اورژانس رساند.
مجروحان فراوانى در آن‏جا بودند و بيشتر ذكر خدا و اسامى ائمه را بر لب داشتند. بلافاصله مداواى اوليه بر روى مجروحين انجام شد. كيسه خونى هم به من تزريق كردند. يكى دو ساعتى كه آن‏جا مانديم، آمبولانس آمد و ما را به عقب‏تر منتقل كرد.
به يك پايگاه هوانيروز رسيديم. مجروحان سخت را با هلى‏كوپترهاى شنوك حمل مى‏كردند. با چند مجروح ديگر، مرا سوار بر اين پرنده سبكبال كردند. شنوك با تكان مختصرى پرواز كرد و به سمت اهواز رهسپار شد. در داخل شنوك احساس كردم كه سبك شده‏ام و روحم در پرواز است. حالت خوشايندى به من دست داد. در يك آن، در عالم ديگرى سير كردم. حالا ديگر جسمم را مى‏ديدم؛ اما لحظه‏اى ديگر احساس كردم به همان جسم تعلق دارم و دوباره برگشتم به جسمم و درد و مجروحيت را احساس كردم.
در محوطه بيمارستان شهيد بقايى، تعدادى برانكارد به دست، در كمال خوشرويى و متانت به سراغ ما آمدند و ما را به داخل بيمارستان بردند.
تير دوشكا استخوان پايم را شكسته و سفيد ران را پاره كرده و از آن طرف در رفته بود. بعد از درمان اوليه و وصل سرم، آمبولانسى آمد و ما را به فرودگاه اهواز برد. راننده آمبولانس، پيرمردى خوش‏سيما و مو سپيد بود كه با احتياط هر چه تمام‏تر رانندگى مى‏كرد. در راه آب طلب كردم؛ اما از آن‏جا كه آب براى مجروحان شديد ضرر دارد، از دادن آن به من خوددارى كردند. از شدت عطش مى‏سوختم. ما جزء نفرات آخرى بوديم كه به فرودگاه رسيديم. هواپيماى ارتشى، منتظر ما بود. لحظاتى بعد در آسمان دنيا بر فراز شهرها حركت بوديم؛ حركتى كه ما را از جبهه نور جدا مى‏كرد و به جمع خاكيان مى‏رساند. هواپيما با سرعت هر چه تمام‏تر از جبهه‏ها فاصله مى‏گرفت و به سمت شيراز مى‏رفت.
بعد از پياده شدن، ما را به بيمارستانى نمازى شيرازى منتقل كردند. مدتى كه از بسترى شدنم گذشت، مرا به مازندران انتقال دادند. پايم در گچ بود. درد شديدى احساس مى‏كردم و اين درد هر روز بيشتر مى‏شد.

ماه اسفند سال 1365 به اواخر رسيده و عيد در راه بود. تحركات مختلف، همه و همه نويد از سالى نو مى‏داد. از جبهه و وضعيت آن چندان خبر نداشتم. كمى حالم گرفته بود. به محض اين‏كه دور و برم خلوت مى‏شد، قطرات اشك از چشمانم سرازير مى‏گشت. از محبوب دلم، طوسى خبرى نداشتم؛ تا اين‏كه روزى همسرم گفت: »سيدحبيب، ميهمان داريم.«
گفتم: »كيه؟«
گفت: »حاج ولى، برادرخانم حسن‏آقا طوسى.«
بى‏نهايت خوشحال شدم. براى لحظاتى دردم را فراموش كردم. حاج ولى آمد و مقدارى وسايل هم در دستش بود. ديده‏بوسى كرديم و گفتيم: »حاج‏آقا، شرمنده مى‏كنى.«
عذرخواهى كرد كه چرا زودتر به ديدنم نيامده است. در اثناى صحبتش گفت كه حسن‏آقا ديشب از منطقه حركت كرده و تلفنى گفته كه فردا ناهار در منزل شما هستند. من خواستم هم حالت را پرسيده و هم بهت خبر داده باشم.
با شنيدن اين حرف، ديگر در پوست خودم نمى‏گنجيدم. چشمم همواره به در بود كه صداى ماشين تويوتا روحم را جلا داد. همسرم به درون اتاق دويد و گفت: »حسن‏آقا با خانم و بچه‏هايش آمده‏اند.«
بى‏اندازه خوشحال شدم. سميه كوچولو هم با آن‏ها بود. وارد اتاق شدند. خواستم از جايم بلند شوم كه نتوانستم. دستم را در گردن او حلقه كردم. با ديدنش، اشك از چشمانم سرازير شد؛ گويا سال‏ها همديگر را نديده باشيم. او هم سرم را روى سينه‏اش چسباند و گفت: »سيد، آرام باش ... سميه كوچولوى من ناراحت مى‏شود.«
با اين حرف، جلوى گريه‏ام را گرفتم و دستى هم به سر سميه كوچولو كشيدم.
زمان به سرعت سپرى شد و صداى مؤذن خبر از نماز ظهر مى‏داد. نماز خوانده شد و بعد از صرف ناهار كه در حضور پدرم بود، طوسى احساس كرد كه من درد شديدى دارم. گفت: »آقا حبيب، مثل اين‏كه خيلى درد دارى ...«
گفتم: »حسن‏آقا، نمى‏دانم چرا اين قدر درد مى‏كشم.«
آقاى طوسى گويا مطلب جديدى كشف كرده باشد، گفت: »آقا حبيب، احتمالاً پايت بدجورى جوش خورده يا زخمش چركى شده ... بايد فكرى كرد. من با دكتر حقانى صحبت مى‏كنم كه معاينه‏اى روى پايت انجام دهد.«
برادر طوسى و خانواده‏اش، غروب آن روز خداحافظى كردند و رفتند. روز بعد، حلول سال 1366 هجرى شمسى بود. ديگر او را نديدم. همچنان از درد مى‏ناليدم. اطمينان داشتم كه برادر طوسى قولى را كه به من داده، فراموش نكرده؛ اما از اين‏كه يك هفته‏اى از موضوع گذشته و ايشان به سراغم نيامده بود، در تعجب بودم؛ غافل از اين‏كه تعطيلات عيد و جا نداشتن بيمارستان‏هاى سارى و نبود دكتر. مانع از انجام كار براى من شده بود.
سرانجام روز ششم فروردين در بيمارستان اميركلاى بابل برايم تختى خالى گرفتند و قرار شد كه دكتر حقانى در آن بيمارستان پايم را عمل كند. آمبولانسى از سپاه سارى آمد و مرا به سمت بيمارستان اميركلاى بابل برد. وقتى به بيمارستان رسيدم، ديدم همه چيز مهيا است تا به اتاق عمل بروم. خود برادر طوسى هم آن‏جا منتظر من بود.
بعد از آزمايش‏هاى اوليه به اتاق عمل رفتم. پايم را از گچ درآوردند. بعد از عمل جراحى، آن را دوباره با ميله فلزى قفل و بست كردند. از فرط بى‏حالى، سه روز پيراهن اتاق عمل را از تنم درنياوردند. به شدت لاغر شده بودم. بعد از سه روز، حالم بهتر شد. دكتر حقانى كه به ديدنم آمد، گفت: »آقاى حسينى، شاكر خدا و قدردان آقاى طوسى باش كه اگر به دادت نمى‏رسيد، پايت را مى‏بايست قطع مى‏كرديم؛ چون در گچ عفونت شديدى كرده بود. در نهايت، اين عفونت سبب سياه‏شدن استخوان پايت مى‏شد و ما مجبور بوديم آن را قطع كنيم.«
از ته دل خدا را شكر كردم.
بعد از رفتن دكتر، ساعت 11 برايم ناهار آوردند. اصلاً حال خوردن ناهار را نداشتم. بى‏حال و بى‏رمق در فكر بودم كه پرستار بخش آمد و گفت آقاى حسينى ملاقاتى داريد. تكانى به خود دادم و به در اتاق خيره شدم.
حسن‏آقا طوسى و برادر عليرضا مرادى و برادرخانم ايشان آقاى على عرب‏زاده وارد شدند. كنار تختم آمدند. پايم به وزنه آويزان بود. با ديدن‏شان، اشك از چشمانم جارى شد. چيزى نگفتم. فقط سرم را پايين انداختم. برادر طوسى بوسه‏اى بر گونه‏ام زد و گفت: »سيد، احساس غريبى نكن.«
دلدارى‏ام داد؛ اما نمى‏توانستم جلوى گريه‏ام را بگيرم. ديگر بغضم پاره شد و صداى هق هق گريه‏ام به هوا رفت. طوسى كه وضع را اين چنين ديد، شروع كرد با من شوخى كردن.دستش را به ميله فلزى زد و گفت: »سيد، خيلى دلتنگى كنى، اين را درمى‏آورم و مى‏برمت خانه.«
با اين شوخى او لبخندى زدم. حاضرين هم خنده‏شان گرفت. اشك چشمانم را پاك كردم. چشم برادر طوسى كه به ناهار افتاد، گفت: »سيد، سه تا ميهمان دارى با اين غذاى يك‏نفره ...«
باز هم خنديدم. غذا را با قاشق مى‏كوبيد و در دهنم مى‏ريخت. پرستارى كه براى دادن داروى سرظهر آمده بود، از اين كار حسن‏آقا تعجب كرد. غذا كه تمام شد، گفت: »حبيب‏جان، موقع خداحافظى است ... ميله را كه از پايت درآوردى و خوب شدى، بيا منطقه.«
گفتم: »چشم، حسن‏آقا ...«
با هم روبوسى كرديم. تا دم در اتاق رفت. همراهانش كه از اتاق رفتند، دوباره برگشت. از توى جيب بادگيرش، سه هزار تومان پول اسكناس 50 تومانى نو درآورد و توى بغلم گذاشت و گفت: »حبيب‏جان، خرج خانه‏ات ...«
گفتم: »آقا محمدحسن، من نياز ندارم. الان با اين وضعيت ممكن است لازمتان شود.«
گفت: »اين پول مال شماست.«
ديد كه قبول نمى‏كنم، از دستم گرفت و زير تختم گذاشت. دوباره ديده‏بوسى كرديم. حال ديگرى داشت. هيچ‏وقت آقاى طوسى را اين‏طورى نديده بودم.
بعد از رفتنش، دلشوره عجيبى به جانم افتاد. گفتم: »خدايا، چرا اين‏طورى شده‏ام؟« بارها و بارها در عمليات‏هاى مختلف از هم جدا شده بوديم؛ اما اين بار انگار فرق مى‏كرد. غمى سنگين بر جانم نشسته بود. باز شروع به گريستن كردم. نمى‏دانم چقدر گذشت كه چشم باز كردم و ديدم ساعت 4 بعدازظهر است. فرداى آن روز كه روز ملاقاتى بود، يك مينى‏بوس از شهر نكا و روستاى توسكلا آمدند به بيمارستان اميركلاى بابل به عيادتم. در بين آن‏ها، همسر آقاى طوسى و سميه كوچولو هم بودند. با ديدن آن جمعيت شرمنده شدم. چه روز عجيبى بود! همسر ايشان گفتند: »آقا سيدحبيب، حسن‏آقا به جبهه برگشتند و اين بار ما همراه ايشان نرفتيم؛ اما سفارش شما را به ما كرد. ضمناً با سپاه هماهنگ كرده كه اگر شما را از بيمارستان مرخص كردند، هر چند روز شما را براى پانسمان به اميركلا بياورند. البته حسن‏آقا به برادرش حسين گفته كه اين كار را انجام دهد.«
بعد از يك هفته‏اى كه در بيمارستان بودم، حال عمومى‏ام بهتر شد. به منزل برگشتم. حسين‏آقا طوسى از نكا مى‏آمد به سارى و آمبولانسى مى‏آورد و مرا براى مداوا و پانسمان به اميركلا مى‏برد و من هر بار خجل‏تر از پيش مى‏شدم. يك بار به او گفتم: »حسين‏آقا، چرا اين‏قدر شرمنده‏ام مى‏كنيد؟«
گفت: »آقا سيد، اين چه حرفى است؟ حسن‏آقا موقعى كه به جبهه مى‏رفت، سفارش شما را زياد كرد و گفت تا خوب شدن شما بايد در خدمت شما باشم. اين وظيفه من است. حسن‏آقا بارها به من گفت: »حسين، من نيستم؛ ولى تو سيدحبيب را تنها نگذار.«
پس از مدتى، با عصاى زيربغلى مى‏توانستم چند مترى را در روز پياده‏روى كنم. فصل بهار از راه رسيده بود. صداى چكاوك و بلبل در فضاى سرسبز روستاى‏مان وركلا، گوش‏ها را نوازش مى‏داد. اگر چه در كنار خانواده‏ام بودم، دلم در جبهه بود. در منزل و با حال نقاهت روى تخت درازكش بودم. پيكى اين بار خبرى آورد كه نزديك بود از شنيدنش قالب تهى كنم. يكى از زنان همسايه كه براى خريد به شهر رفته بود و از رابطه ديرينه من و طوسى اطلاع داشت، خبر آورد كه در شهر شايع شده كه آقاى طوسى به شهادت رسيده است.

 برگرفته از کتاب: ستاره شمالی نوشته سید ولی هاشمی(مجموعه خاطرات سیدحبیب الله حسینی)