|
گردانهاى يا رسولاللهصلى الله عليه وآله و مالكاشتر بعد از انجام عمليات در دو شب گذشته، بر اثر شدت درگيرى تا حدودى تحليل رفته بودند. حاج عبدالله در تدارك نيروهاى جديد و تازهنفس بود. گردان صاحبالزمان)عج( طبق برنامه در اولويت قرار داشت. نيروهاى گردان صاحبالزمان)عج( با تمام سختىها و زحمات توانستند به خط دو برسند؛ اما بر اثر شدت آتش نمىتوانستند خود را به روى پل كانال ماهى و اطراف آن رسانده و از آن بگذرند. هيچ راهى وجود نداشت جز اينكه همان مقدار نيروى باقىمانده كه دو شب گذشته عمليات آفندى انجام داده بودند، مقاومت كنند. حاج حسين بصير با بىسيم به حاج عبدالله گفت: »عمران جان، از جمع كبوترانم بيشترشان پر كشيدهاند ... من هستم و 4 كبوتر ديگر ...« حاج عبدالله گفت: »حاج حسين، هر كارى بتوانم برايتان انجام مىدهم؛ اما سر پل وضعش زنبورى است.« حاج حسين گفت: »پس به نامِ نامى پنج تن آل عبا، ما پنج نفر مىايستيم. با ادوات ما را همراهى كنيد تا ببينيم لطف خدا چگونه شامل حال ما مىشود.« حاج عبدالله با مرتضى قربانى تماس گرفت تا از او كسب تكليف كند. مرتضى گفت: »من نزديكىهاى شما هستم. گردان صاحبالزمان منتظر است تا با حاج حسين الحاق كند.« حاج عبدالله گفت: »آقا مرتضى، خودت مىدانى كه سر پل بدجورى زنبورى است.« هنوز صحبتهاى اين دو فرمانده تمام نشده بود كه پاتك وحشتناكى از ناحيه عراقىها شروع شد. عراقىها ده برابر نيروهاى پياده ما با خود تانك آورده بودند. مدتى از مقاومت و پايمردى مردان باقىمانده از گردان مالك و يا رسولاللهصلى الله عليه وآله مىگذشت كه از دور ديدم مرتضى قربانى، حاج قاسم سليمانى و حاج محمد كوثرى و هر كدام با بىسيمچىهايشان به صورت زيگزاگ دارند مىروند جلو. تا خواستم داد بزنم آقا مرتضى كجا، با انفجار خمپارهاى افتادم توى كانال. حاج عبدالله گفت: »سيد، مگر آتش را نمىبينى؟« فرماندهان طى چند دقيقه از ديدگان ما محو شدند. رفتم سراغ بىسيم تا شنود كنم چه خبر شده. آقا مرتضى در حال گفتوگو با فرمانده توپخانه لشكر بود. و دستورهايى به آنها مىداد؛ اما ناگهان ارتباط قطع شد و ديگر صداى قربانى به گوش نرسيد. بچههاى توپخانه چند بار ايشان را صدا زدند؛ ولى جوابى نشنيدند. ترسيدم. گفتم: »نكند براى او اتفاقى افتاده باشد!« حركت تانكهاى عراقى به طرف ما شروع شد. وضع عجيبى بود. واقعاً نمىدانستم آن جلو چه خبر است؛ اما هر چه بود، دود بود و آتش. تانكها تا فاصله 100 مترى ما پيش آمدند. تقريباً يك ساعت از جنون آتش عراقىها مىگذشت كه با صداى انفجار مهيبى، حركت تانكها كُند و سپس عقبنشينى آنها شروع شد. نمىدانستيم از آن جمع چند نفرشان شهيد شده و چند نفرشان زنده هستند. بعد از 2 ساعت كه حجم آتش كمتر شد، به اتفاق حاج عبدالله به طرف جلو رفتم. حجتالاسلام سيدجواد شفيعى دارابى و دو نفر ديگر شهيد شده و حاج حسين بصير و شيخ عبدالصمد زارعتى مجروح شده بودند. خوشبختانه فرماندهان همه سالم بودند. حاج عبدالله گفت: »آقا مرتضى، چرا ارتباط شما يكدفعه قطع شد؟« مرتضى قربانى گفت: »ببين چه بلايى به سر بىسيم من آمده ... داشتم صحبت مىكردم كه يك تركش آمد و دهنى بىسيم مرا از وسط نصف كرد.« گفتم: »چطورى عقبنشينى كردند؟« مرتضى گفت: »دست آقاى زراعتى را بايد بوسيد.« گفتم: »چطور؟« گفت: »يك نگاهى به طرف عراقىها بينداز.« برجك يك دستگاه تانك نو عراقى از جايش درآمده بود. شيخ عبدالصمد اين تانك را زده بود. با از كار افتادن اين تانك، عراقىها عقب نشسته بودند. از گوشهاى شيخ عبدالصمد از بس آر پى جى زده بود، خون جارى شده بود. سر و رويش هم خاكى بود. بدنش بوى باروت مىداد. آنقدر خاك انفجار بر روى سر و صورتش نشسته بود كه مژههاى چشمش سفيد شده بود. با خيز بلندى خود را به او رساندم و صورتش را بوسيدم. صداى من به هيچ وجه به گوشش نمىرسيد. بعد از نيم ساعت، گردان صاحبالزمان)عج( خود را به خط رساند. نيروهاى گردان به تدبير جواد نژاداكبر و حاج بصير آرايش مناسب را در خط گرفتند. به دستور آقا مرتضى، حاج عبدالله عمرانى در خط ماند و من و حاج حسين و ديگران عقب آمديم.
از برگشت ما چهار پنج روز مىگذشت. محدوده كانال ماهى و پتروشيمى و كانال زوجى همچنان جزء شلوغترين محورهاى عملياتى به حساب مىآمد. علت اصلى، نزديكى آن منطقه به شهر بصره بود. بصره در تيررس توپهاى كوتاهبرد ما قرار گرفته و صدام به اين نتيجه رسيده بود كه اگر خود و ارتش تا بن دندان مسلحاش دير بجنبد، چه بسا بصره هم خيلى سريع همانند فاو سقوط كند. طوسى در قرارگاه محور 2 مستقر بود. با پيغام بىسيمى از من خواست كه خود را به او برسانم. گردانهايى كه در مراحل اوليه عمليات كربلاى 5 عمل كرده بودند، در حال بازسازى بودند. از جمله آنها گردان يا رسولاللهصلى الله عليه وآله بود كه به هفتتپه رسيده بود، تا بازسازى شود، حاج حسين بصير مسئوليت محور عملياتى را به عهده گرفته بود. با ابلاغ فرماندهى، گردان على بن ابىطالبعليه السلام آماده رفتن به خط مقدم بود. نيروهاى تازهنفس اين گردان را به محور 2 راهنمايى كردم. وقتى به طوسى رسيدم، از چروك پيشانىاش فهميدم كه بار ديگر درد ميگرن او را آزار مىدهد. بعد از احوالپرسى گفت: »از گردان على بن ابىطالب چه خبر؟« گفتم: »الان رسيدند.« به حاج حسين كه در كنارش نشسته بود، گفت: »حاجى، بىزحمت نيروها را ببر به خط و هر طور صلاح مىدانى، آنها را مستقر كن.« حاجى گفت: »چشم، حسنآقا.« فشار و درد ميگرن طوسى به اوج خود رسيده بود. به بىسيمچى گفت: »تقوىزاده را بگير.« وقتى فرماندهى مهندسى لشكر پشت بىسيم قرار گرفت، طوسى گفت: »آقاى تقوىزاده، از نظر خاكريز و موانع وضعمان زياد خوب نيست ... فوراً چند دستگاه لودر يا بلدوزر را بفرست نوك شمشيرى و سمت كانال زوجى.« چند ساعت از رفتن حاج بصير با گردان على بن ابىطالبعليه السلام به خط مىگذشت. طوسى گفت: »به حاج حسين بگو به قرارگاه بيايد.« وقتى حاج حسين به قرارگاه رسيد، چيزى به غروب آفتاب نمانده بود. بصير و طوسى به مدت نيم ساعت با هم به گفتوگو نشستند. موقع خداحافظى طوسى به او گفت: »حاجى، يادت نرود. جان تو و جان نيروها و خط ...« آنگاه طوسى به من گفت: »سيدحبيب، مثل اينكه ميگرن نمىخواهد ولم كند ... بايد براى رهايى از آن و مصرف دارو به عقبه بروم.« وقتى سوار ماشين شديم، گفت: »اول بايد برويم مهندسى، ببينيم تقوىزاده چه كار كرده است.« به قرارگاه مهندسى لشكر رسيديم. نيروهاى مهندسى در حال تلاش بودند. قرارگاه مهندسى در زير آتش عراقىها قرار داشت؛ اما نيروهاى اسلام بدون اعتنا به آن همه خطر، مشغول كار خود بودند. تقوىزاده طبق دستور طوسى عمل كرده و به خط مقدم رفته بود. بار ديگر شب چادر سياهش را روى شلمچه پهن كرده بود كه من و طوسى به عقب آمديم. من از فرط خستگى در ماشين خوابم برد. وقتى به مقر تاكتيكى لشكر در اطراف دژ رسيديم، به اتفاق هم به بهدارى رفتيم. ايشان مقدارى دارو گرفت. پس از مداواى اوليه، او به فرماندهى رفت و من به واحد اطلاعات عمليات. پس از آن به حمام صحرايى رفتم و خودم را تطهير كردم. يكى دو روز بعد، پيكى از فرماندهى به واحد ما آمد و گفت: »سيد، آقا مرتضى با شما كار دارند. خودتان را به ايشان برسانيد.« خود را به ايشان رساندم. نگرانى در سيماى مرتضى ديده مىشد. تا مرا ديد، گفت: »سيد، فوراً برو خط، از طرف من به نژاداكبر بگو كه برابر گزارش دشمن قصد دارد در محور شما تك كند. بچهها بايد آماده باشند.« از سنگر بيرون رفتم و به اتفاق يكى از دوستان با موتور عازم خط شديم. دستور فرماندهى را به نژاداكبر گفتم. نژاداكبر فوراً نيروها را با آرايش مناسبى آماده درگيرى با عراقىها كرد. نيروهاى ادوات و توپخانه آمادگى داشتند تا اگر از ناحيه عراقىها حملهاى انجام شد، روى آنها اجراى آتش كنند. تك دشمن با ريختن آتش تهيه روى ما شروع شد. در مقابل آتشبارى آنها، نيروهاى ما هم بىتفاوت نبودند و پاسخ آنها را مىدادند. نيم ساعت بعد، حركت لاكپشتهاى آهنى عراق شروع شد. آفتاب كم كم در حال غروب كردن بود. البته هنوز خوشههاى طلايىاش را از شلمچه برنچيده بود كه منورهاى عراقى شليك شد. آن شب شلمچه از تلألؤ منورهاى دشمن، روى شب و تاريكى به خود نديد. تانكهاى عراقى با كفشهاى آهنى در حال يورش به سمت ما بودند. به نژاداكبر گفتم: »جواد جان، اين طورى كه نمىشود! بايد كارى كرد.« جواد به معاونش گفت: »برادر موسوى، فوراً چند نفر آر پى جىزن آماده كن.« طولى نكشيد كه هفت آر پى جىزن در كنار جواد قرار گرفتند. جمع 7 نفره كه گروه ضدزره لقب گرفتند، سينهخيز خود را به حاشيه خاكريز اول رساندند و به صورت مثلثى و زيگزاگ آرايش گرفتند. لحظاتى بعد، با صداى »اللهاكبر«، موشكهاى آنان بر سينه تانكها فرو نشست. سه دستگاه تانك عراقى آتش گرفت. همين تلفات كافى بود تا آنها وادار به عقبنشينى شوند. شب به نيمه رسيده بود. با اينكه جلوى پيشروى عراقىها گرفته شده بود، ولى آتش سبك و سنگين آنها روى سر ما مىريخت. گردان صاحبالزمان)عج( به خوبى از پس تك عراقىها برآمده بود. تلفات نيروهاى مظلوم گردان صاحبالزمان)عج( بالا بود. اكثر آنها يا با شليك مستقيم تانك مجروح شده بودند يا با تركش خمپاره 60. مرتضى مرتب با ما در تماس بود. در يكى از تماسهايش گفت: »آقا جواد، سعى كن تا آمدن شاليكار روى پاهايت بايستى!« فهميدم كه گردان موسى بن جعفرعليه السلام آماده شده تا به كمك ما بيايد. طلوع صبح بود كه نيروهاى گردان موسى بن جعفر جايگزين گردان صاحبالزمان)عج( در خط شدند. با كمك امدادگران، شهدا و مجروحين به عقب منتقل شدند. پس از اينكه به قرارگاه تاكتيكى لشكر 25 در اطراف دژ رسيديم، شيوه عراقىها را از روى نقشه به آقا مرتضى توضيح دادم و به دستور ايشان به قرارگاه تاكتيكى در خط 2 برگشتم. پس از نقل و انتقالات و جايگزينى نيروهاى جديد و تازهنفس به جاى نيروهاى پدافندى، در فرماندهى محور نيز تغييرى ايجاد شد و برادر حاج فتحعلى رحيميان به فرماندهى محور عمليات لشكر 25 كربلا در شلمچه منصوب شد. سيدمنصور نبوى كه مسئوليت طرح عمليات لشكر را به عهده داشت نيز در محور حضورى فعّال داشت. بعد از تك عراقىها تصميم بر آن شد كه استحكام خط بهتر شود. مهندسى لشكر مىبايست ايجاد موانع مصنوعى مثل خاكريز و كانال را در دستور كار خود قرار مىداد. از اينرو يك دستگاه لودر به خط اعزام شد. سر و صداى لودر و گرد و خاكى كه از آن به هوا بلند مىشد، حساسيت دشمن را برانگيخت؛ طورى كه در همان مرحله اول لودرچى به شدت زخمى شد. دوباره خط شلوغ شده؛ طورى كه حالت زنبورى به خود گرفت. در آن لحظات هيچ سر يا تنى از تير يا تركش عراقى در امان نبود. ناگاه خمپارهاى نزديك برادر عليزاده، جانشين شاليكار، افتاد و او را غرق در خون كرد. نزديك او رفتم. با تبسمى شيرين به من گفت: »تفنگ را بردار ... كربلا نزديك است.« به رشادت او غبطه خوردم كه با دست گچ گرفته قلههاى شهادت را فتح كرد و با لبخندى زيبا به ديدار خدا شتافت. بر اثر همين آتشبارى، برادر شاليكار هم زخمى شد. حميدرضا نوبخت كه فرماندهى يكى از تيپهاى لشكر را به عهده داشت و تازه قدم در پهنه خط گذاشته بود، با همه مسئوليتهايش گفت: »شاليكار را من به عقب مىبرم.« به هر وضعى بود، شاليكار را پشت موتور برادر نوبخت قرار داديم و كمرش را با چفيه محكم به كمر نوبخت بستيم و آنها را روانه پشت جبهه كرديم. بعد از ماندن در خط و آرامش نسبى، بار ديگر به قرارگاه تاكتيكى لشكر در دژ واقع در ابتداى درياچه مصنوعى در شلمچه برگشتم.
فرمانده لشكر 25، آقا مرتضى كه سختى عملياتهاى كربلاى 4 و 5 را پشتسر گذاشته بود، براى مدتى به اصفهان رفت و به جاى ايشان، محمدحسن طوسى، فرماندهى لشكر را به عهده گرفت. با توجه به نگرانىهايى كه از سوى لشكرها به قرارگاه در مورد مورب بودن بخشى از خط پدافندى شلمچه اعلام شده بود، قرارگاه قدس به برخى از لشكرهاى سپاه پاسداران از جمله لشكر 25 كربلا كه روى نقطه مورب كه شامل كانال زوجى(69) و اطراف آن مىشد، مطالعه كنند و نتيجه آن را هر چه سريعتر به اطلاع قرارگاه برسانند. طبق اين دستور، تيمهاى شناسايى لشكر دست به كار شدند و خيلى سريع نقاط قوت و ضعف دشمن را بررسى و گزارش آن را به قرارگاه ارسال كردند. محور حركت لشكر 25، نوك شمشيرى محسوب مىشد و مسير رزمندگان اين لشكر، پلهايى بود كه عراقىها روى كانالهاى زوجى احداث كرده بودند. در اين تك، مىبايست از نيروهاى زرهى هم استفاده مىشد. با اينكه عمليات محدود بهنظر مىرسيد، نيروهاى لشكرهاى انصارالحسين، 33 المهدى و 27 حضرت رسولصلى الله عليه وآله نيز مىبايست حمايتهاى اصلى و جانبىشان را از ما دريغ نمىكردند. براى موفقيت بيشتر عمليات، جلسات متعدد درونى در لشكر 25 كربلا برگزار شد و آمادهترين گردان لشكر يعنى گردان مسلم بن عقیل(س) براى اجراى آن برگزيده شد و گردانهاى يا رسولاللهصلى الله عليه وآله و حمزهعليه السلام نيز براى پشتيبانى در نظر گرفته شدند. محمدعلى جعفرى - مسئول بهدارى لشكر - بنا به دستور، در نزديكترين مكان به خط مقدم، ملزم به ايجاد اورژانس صحرايى شد. براى پشتيبانى رزمى نيز بيشترين نقش حمايتى به گردان زرهى به فرماندهى قضاوى داده شد. او و گردان تحتامرش هم سينه به سينه نيروهاى پياده براى تصرف محور موّربى كه باعث شكنندگى پدافندى ما محسوب مىشد، شركت مىكردند. مهندسى رزمى لشكر هم تدارك لازم را انديشيده و تقوىزاده دستورهاى لازم را در مورد ايجاد خاكريز و موانع براى نيروهاى پياده و زرهى داده بود. در يكى از جلسات كه با مسئوليت طوسى برگزار شد، بعد از شنيدن صحبت فرماندهان لشكر تصميم گرفته شد كه مسئوليت محور عمليات به عهده حميدرضا نوبخت گذاشته شود. وقتى جلسه به پايان رسيد، طوسى به من گفت: »سيد، برويم.« گفتم: »حسنآقا، كجا؟« با خنده گفت: »مازندران.« گفتم: »حتماً عمليات را از همانجا فرماندهى مىكنى؟« گفت: »بله، فكر كردهاى نمىتوان از دور فرماندهى كرد؟« وقتى سوار ماشين شديم، آفتاب، شلمچه راه خانه مغرب را در پيش گرفته بود. من و طوسى سرگم گفتوگو درباره گذشته و جنگ و ... شديم. ناگاه طوسى در لابهلاى صحبتاش گفت: »سيدحبيب، مىخواهيم برويم پيش برادر كيانى در لشكر انصارالحسين ...« يكراست به قرارگاه تاكتيكى لشكر تحتامر كيانى رفتيم. با ديدن ما، خنده بر لبهاى كيانى نشست. وارد سنگر آنها شديم. طوسى و كيانى در مورد موضوعات متعدد صحبت كردند. نحوه همكارى دو لشكر هم به طور مفصل بررسى شد و درباره آن تصميماتى نيز گرفتند. آن قدر صحبتهاى آن دو به درازا كشيد كه صداى اذان مغرب به گوش رسيد. بعد از نماز، من و طوسى با آنها خداحافظى كرديم. گفتم: »برادر طوسى، جلسهتان خيلى طولانى شد ...« گفت: »خسته شدى سيدحبيب؟!« گفتم: »تقريباً ...« گفت: »هنوز كجايش را ديدهاى! دو جاى ديگر مانده. اول، حاج محمد كوثرى، تهران ... دوم، برادر اسدى، فارس.« آن شب، شام را در لشكر 27 محمد رسولاللهصلى الله عليه وآله پيش حاج محمد كوثرى خورديم و پس از آن به ديدار اسدى رفتيم. وقتى كارمان تمام شد، طوسى خوشحال و راضى از نتايج جلسه، از برخورد فروتنانه اسدى، كوثرى و كيانى چندين بار تعريف كرد و آنان را سربازان واقعى امام زمان)عج( خواند. وقتى به قرارگاه تاكتيكى لشكر 25 كربلا رسيديم، ساعت يك نيمه شب بود. من براى استراحت رفتم؛ اما طوسى انگار براى رسيدگى به كارهاى باقىمانده تا اذان صبح بيدار مانده بود. يكى دو روز مانده بود تا پس از جابهجايى و ارسال تجهيزات؛ نيروها آماده عمليات انجام شوند كه مرتضى قربانى از اصفهان برگشت. نتايج كارها به مرتضى گزارش گرديد. طبق گزارش نوبخت، آمادگى لازم در بين نيروهاى لشكر وجود داشت. در همين جلسه، مرتضى قربانى به من گفت: »سيد، نوبخت دستور لازم را از قرارگاه گرفته ... شما هم بايد با ايشان به خط بروى و زيرنظر ايشان كار كنى ...« من و نوبخت آماده رفتن به سمت قرارگاه در خط دو بوديم كه برادر طوسى را ديديم. طوسى و نوبخت مدتى را با هم سرپايى گفتوگو كردند. موقع خداحافظى، طوسى از من پرسيد: »كجا؟!« گفتم: »با آقا حميد مىرويم به خط.« گفت: »لازم نيست شما با ايشان بروى ... با شما كار دارم.« گفتم: »آقا مرتضى چى؟« گفت: »خودم با ايشان صحبت مىكنم.« من و طوسى به سنگر ستاد رفتيم. رفت و آمد خيلى زياد بود. اكثر فرماندهان براى گرفتن دستور و خيلى كارهاى ديگر پيش طوسى مىآمدند. در بين ايشان، چهره عيسى اتراچالى - فرمانده گردان مسلم - خيلى خسته به نظر مىرسيد. بعد از سلام و عليك گفتم: »آقا عيسى، خسته نباشى ... چه خبر؟« گفت: »همين الان از هفتتپه مىآيم. نيروها با اتوبوس دارند مىآيند و من آمدهام محل استقرار موقت آنها را تعيين كنم تا ببينم خدا چه مىخواهد.« از او خداحافظى كردم. از ساعت 4 بعدازظهر كه نوبخت رفته بود، تا 8 شب كارهاى طوسى تمام نشده بود. گفتم: »حسنآقا، اگر اجازه بدهى، من به سنگر خودمان بروم ... اگر لازم شد، فوراً مىآيم.« هنوز نيم ساعت از رفتنام به سنگر نگذشته بود كه طوسى از بيرون سنگر صدايم كرد. از درد به خود مىپيچيد. گفتم: »چه خبر شده؟« با آخ و واخ گفت: »دوباره ميگرن شروع شد.« به اتفاق هم به بهدارى رفتيم. دردش با تزريق آمپول تسكين يافت. دكتر هم مقدارى دارو برايش تجويز كرد. موقع برگشتن گفت: »حالا كه تا اينجا آمدهايم، خوب است حاج محمد كاظمى را هم ببينيم.« بعد از شهادت حاج حسين خرازى، حاج محمد كاظمى به فرماندهى لشكر 14 امام حسينعليه السلام اصفهان منصوب شده بود. كاظمى توى سنگر با دوستان جلسه داشت. با آمدن ما، جلسه را تعطيل كرد. اصرار طوسى براى ادامه جلسهراه به جايى نبرد. بعد از كلى سلام و احوالپرسى، برادر كاظمى گفت: »برادر طوسى، چه خبر؟ چقدر طولش داديد؟!« برادر طوسى گفت: »انشاءالله همين امشب و فردا سر و صداهايى به گوشت مىرسد. هواى ما را داشته باش.« با اين حرف، هر دو خنديدند. دوباره راه مقر لشكر 25 را در پيش گرفتيم. طوسى گفت: »سيدحبيب، وقتى به مقصد رسيديم، امشب را راحت بخواب تا ببينيم فردا شب چه پيش خواهد آمد.« منظورش را فهميدم. گفتم: »حالا كجا مىرويم؟« گفت: »پيش آقا حميد نوبخت ...« خطوط مقدم شلمچه، عادى به نظر مىرسيد. نوبخت توى سنگر، بود و متفكرانه نقشهها را بررسى مىكرد. من و طوسى وارد شديم. ايشان به احترام طوسى از جا بلند شد. بعد از احوالپرسى، طوسى گفت: »برادر نوبخت، چه خبر؟« نوبخت مو به مو تمام كارهاى انجام شده را براى طوسى تشريح كرد. كارها به وفق مراد بود. شب داشت جايش را به صبحى ديگر مىداد. آن روز براى من هم روز پركارى بود؛ امّا طوسى اجازه فعاليت بيشترى به من نداد و توصيه كرد براى آمادگى در شب حمله استراحت كنم. منتظر شديم تا شب چادر سياهش را بر دشت شلمچه پهن كند. با آمدن شب، حركت نيروهاى پياده طبق برنامه و به دستور نوبخت به سمت خط مقدم شروع شد. نيروهاى تخريب هم كه طبق معمول هر عملياتى، يك ساعت زودتر پاى كار رسيده بودند. كار گشودن معبر را شروع كردند. سكوت راديويى بين ما و نيروهايى كه براى شكستن خط عراقىها رفته بودند، برقرار بود. در انتظار به سر مىبرديم و دل توى دلمان نبود. هزار و يك جور فكرهاى گوناگون به مغز ما فشار مىآورد. نگرانى در چهره همه موج مىزد. البته فقط ما منتظر نبوديم؛ بلكه 4 لشكر ديگر نيز به دستان نيروهاى پياده ما نگاه مىكردند. در آن انتظار، همه چيز آزاردهنده بود و تنها چيزى كه باعث دلدارى ما مىشد، ياد خدا بود. خود را با دعاى قلبى و ذكر صلوات دلدارى مىداديم. زمان، زمان عجيبى بود. كافى بود كه فقط عراقىها نيروهاى ما را ببينند و عمليات لو برود. اين مساوى بود با قتل عام بچههاى مردم. حول و حوش 11 شب بود كه عیسی اتراچالی اعلام كد كرد. با اين تماس، نفسهاى ما كه در سينه حبس شده بود، كمى آزاد شد. مرتضى قربانى فرمان حمله را صادر كرد. با اين فرمان، همزمان آتشبارهاى سنگين ما مثل توپخانه، كاتيوشا و خمپاره 120 به شدت روى دشمن اجراى آتش كردند. نداى تكبير رزمندگان بر فضاى اطراف كانال زوجى طنين انداخت. بچهها خيلى سريع خاكريز اول عراقىها را تصرف كردند. برادر طوسى به من گفت: »سيد، سريعتر به واحد مكانيزه برو و به قضاوى بگو با تانكهايش فوراً از پشتسر نيروها را حمايت كنند.« به مهندسى رزمى لشكر هم دستور داد كه هر چه سريعتر لودر يا بولدوزر به سمت خط بفرستند. گفتم: »حسنآقا، الان درگيرى مستقيم داريم ... زود نيست لودر پاى كار برود؟« گفت: »نه، سيدحبيب! راستى نمىخواهد به واحد زرهى بروى ... من خودم با قضاوى هماهنگ مىكنم. تو برو سراغ مهندسى رزمى.« از سنگر فرماندهى عمليات محور زدم بيرون. آتش دشمن به تلافى آتشبارى و عمليات نيروهاى ايرانى به حد اعلاى خود رسيده بود. در شلمچه، حالت عادى آن هم با جاهاى ديگر جبهه تفاوت داشت؛ اما حالا كه عملياتى شده بود، ديگر نگو و نپرس! به سمت بچههاى مهندسى به راه افتادم. پيش اولين لودر و لودرچى كه رسيدم، گفتم: »چرا حركت نمىكنى؟« نگاهى از سر تعجب به من انداخت و چيزى نگفت. سراغ تقوىزاده را از او گرفتم؛ سنگرى را به من نشان داد. ديدم سيدمرتضى حسينى - جانشين تقوىزاده - مشغول گفتوگو با بىسم است. مرا ديد، شناخت و گفت: »سيد، همين الان با طوسى صحبت مىكردم. ناراحت نباشيد ... فوراً امكانات مهندسى را راهاندازى مىكنم.« دو دستگاه لودر در ميان آن همه آتش و دود و تيرهاى مستقيم و تركشهاى خمپاره به جلو هدايت شدند. با حركت لودرها و ديده شدن آنها از سوى عراقىها، منطقه زير بارانى از تيرهاى مستقيم دوشكا و خمپاره قرار گرفت. ساعات اوليه نبرد پشت سر گذاشته شد اما عراقىها شروع به مقاومت كردند. خيالم از بابت اقدامات مهندسى رزمى راحت شد، راه برگشت به سنگر فرماندهى محور را در پيش گرفتم. در راه يك گلوله دوشكا به پايم اصابت كرد و افتادم روى زمين. خمپارهاى هم در نزديكىام به زمين خورد و تعدادى از تركشهايش را نثارم كرد. خون از پاها و سر و رويم فوران مىزد. امدادگران حاضر بلافاصله پايم را بستند؛ اما خونريزى قطع نمىشد. خبر به طوسى رسيد. به بچهها دستور داد كه بلافاصله سيدحبيب را به سنگر ما بياوريد. آتش خيلى زياد بود و من هم نمىتوانستم سرپا بايستم. مرا روى برانكارد به داخل سنگر بردند. برادر نوبخت، گوشى بىسيم را به من داد و گفت: »سيد، بيا رمز عمليات را تكرار كن ...« من كه از درد به خود مىپيچيدم، گفتم: »نه، من لياقت ندارم ...« نوبخت با خنده گفت: »به تو دستور مىدهم.« امر فرماندهى را مىبايست اطاعت مىكردم. سعى كردم طورى كه صدايم در گلو خفه نشود، با صدايى رسا رمز عمليات را تكرار كنم. بعد از آن از حال رفتم. طبق دستور برادر طوسى، مداواى اوليه روى من انجام شد. به هوش آمدم؛ ولى بىحال و بىرمق بر روى برانكارد در داخل سنگر افتاده بودم. كه از شدت در خوابم نمىبرد. آن شب تا نزديكىهاى صبح مىديدم كه چطور با اين دو يار ديرينه و باصفا در كنار هم با نيروها و فرماندهى لشكر ارتباط دارند و بچهها را هدايت مىكنند. سيستم رازيت را در سنگر فرماندهى محور مستقر كرده بودند و برادر صاحب كه عرب زبان و اهل خرمشهر بود، در آنجا مكالمات دشمن را شنود مىكرد تا به اطلاع قرارگاه برساند. صبح هنوز طلوع نكرده بود كه برادر طوسى و برادر صاحب، مرا از سنگر بيرون بردند و در كنار خشايارى كه در مجاورت سنگر بود، گذاشتند. عده ديگرى از مجروحان را هم آوردند. تا مىخواستند ما را سوار كنند. تكتيراندازان دشمن شليك مىكردند. دو سه بار مرا تا بالاى خشايار بردند؛ اما آتش شديد بود. سرانجام همه مجروحان را سوار كردند. و خشايار به راه افتاد. چون هوا هنوز تاريك بود، خشايار راه را اشتباهى به سمت عراقىها رفت. وضع عجيبى بود. خدا لطف كرد و خشايار ما مورد اصابت موشك آر پى جى عراقىها قرار نگرفت. با همان حال مجروحيتم متوجه شدم كه تير دوشكا و كاليبر دشمن به بدنه خشايار اصابت مىكند. به هر وضعى بود، برگشتم. ديگر روز شده بود و ما جاده را مىديديم. خشايار خود را به اورژانس رساند. مجروحان فراوانى در آنجا بودند و بيشتر ذكر خدا و اسامى ائمه را بر لب داشتند. بلافاصله مداواى اوليه بر روى مجروحين انجام شد. كيسه خونى هم به من تزريق كردند. يكى دو ساعتى كه آنجا مانديم، آمبولانس آمد و ما را به عقبتر منتقل كرد. به يك پايگاه هوانيروز رسيديم. مجروحان سخت را با هلىكوپترهاى شنوك حمل مىكردند. با چند مجروح ديگر، مرا سوار بر اين پرنده سبكبال كردند. شنوك با تكان مختصرى پرواز كرد و به سمت اهواز رهسپار شد. در داخل شنوك احساس كردم كه سبك شدهام و روحم در پرواز است. حالت خوشايندى به من دست داد. در يك آن، در عالم ديگرى سير كردم. حالا ديگر جسمم را مىديدم؛ اما لحظهاى ديگر احساس كردم به همان جسم تعلق دارم و دوباره برگشتم به جسمم و درد و مجروحيت را احساس كردم. در محوطه بيمارستان شهيد بقايى، تعدادى برانكارد به دست، در كمال خوشرويى و متانت به سراغ ما آمدند و ما را به داخل بيمارستان بردند. تير دوشكا استخوان پايم را شكسته و سفيد ران را پاره كرده و از آن طرف در رفته بود. بعد از درمان اوليه و وصل سرم، آمبولانسى آمد و ما را به فرودگاه اهواز برد. راننده آمبولانس، پيرمردى خوشسيما و مو سپيد بود كه با احتياط هر چه تمامتر رانندگى مىكرد. در راه آب طلب كردم؛ اما از آنجا كه آب براى مجروحان شديد ضرر دارد، از دادن آن به من خوددارى كردند. از شدت عطش مىسوختم. ما جزء نفرات آخرى بوديم كه به فرودگاه رسيديم. هواپيماى ارتشى، منتظر ما بود. لحظاتى بعد در آسمان دنيا بر فراز شهرها حركت بوديم؛ حركتى كه ما را از جبهه نور جدا مىكرد و به جمع خاكيان مىرساند. هواپيما با سرعت هر چه تمامتر از جبههها فاصله مىگرفت و به سمت شيراز مىرفت. بعد از پياده شدن، ما را به بيمارستانى نمازى شيرازى منتقل كردند. مدتى كه از بسترى شدنم گذشت، مرا به مازندران انتقال دادند. پايم در گچ بود. درد شديدى احساس مىكردم و اين درد هر روز بيشتر مىشد.
ماه اسفند سال 1365 به اواخر رسيده و عيد در راه بود. تحركات مختلف، همه و همه نويد از سالى نو مىداد. از جبهه و وضعيت آن چندان خبر نداشتم. كمى حالم گرفته بود. به محض اينكه دور و برم خلوت مىشد، قطرات اشك از چشمانم سرازير مىگشت. از محبوب دلم، طوسى خبرى نداشتم؛ تا اينكه روزى همسرم گفت: »سيدحبيب، ميهمان داريم.« گفتم: »كيه؟« گفت: »حاج ولى، برادرخانم حسنآقا طوسى.« بىنهايت خوشحال شدم. براى لحظاتى دردم را فراموش كردم. حاج ولى آمد و مقدارى وسايل هم در دستش بود. ديدهبوسى كرديم و گفتيم: »حاجآقا، شرمنده مىكنى.« عذرخواهى كرد كه چرا زودتر به ديدنم نيامده است. در اثناى صحبتش گفت كه حسنآقا ديشب از منطقه حركت كرده و تلفنى گفته كه فردا ناهار در منزل شما هستند. من خواستم هم حالت را پرسيده و هم بهت خبر داده باشم. با شنيدن اين حرف، ديگر در پوست خودم نمىگنجيدم. چشمم همواره به در بود كه صداى ماشين تويوتا روحم را جلا داد. همسرم به درون اتاق دويد و گفت: »حسنآقا با خانم و بچههايش آمدهاند.« بىاندازه خوشحال شدم. سميه كوچولو هم با آنها بود. وارد اتاق شدند. خواستم از جايم بلند شوم كه نتوانستم. دستم را در گردن او حلقه كردم. با ديدنش، اشك از چشمانم سرازير شد؛ گويا سالها همديگر را نديده باشيم. او هم سرم را روى سينهاش چسباند و گفت: »سيد، آرام باش ... سميه كوچولوى من ناراحت مىشود.« با اين حرف، جلوى گريهام را گرفتم و دستى هم به سر سميه كوچولو كشيدم. زمان به سرعت سپرى شد و صداى مؤذن خبر از نماز ظهر مىداد. نماز خوانده شد و بعد از صرف ناهار كه در حضور پدرم بود، طوسى احساس كرد كه من درد شديدى دارم. گفت: »آقا حبيب، مثل اينكه خيلى درد دارى ...« گفتم: »حسنآقا، نمىدانم چرا اين قدر درد مىكشم.« آقاى طوسى گويا مطلب جديدى كشف كرده باشد، گفت: »آقا حبيب، احتمالاً پايت بدجورى جوش خورده يا زخمش چركى شده ... بايد فكرى كرد. من با دكتر حقانى صحبت مىكنم كه معاينهاى روى پايت انجام دهد.« برادر طوسى و خانوادهاش، غروب آن روز خداحافظى كردند و رفتند. روز بعد، حلول سال 1366 هجرى شمسى بود. ديگر او را نديدم. همچنان از درد مىناليدم. اطمينان داشتم كه برادر طوسى قولى را كه به من داده، فراموش نكرده؛ اما از اينكه يك هفتهاى از موضوع گذشته و ايشان به سراغم نيامده بود، در تعجب بودم؛ غافل از اينكه تعطيلات عيد و جا نداشتن بيمارستانهاى سارى و نبود دكتر. مانع از انجام كار براى من شده بود. سرانجام روز ششم فروردين در بيمارستان اميركلاى بابل برايم تختى خالى گرفتند و قرار شد كه دكتر حقانى در آن بيمارستان پايم را عمل كند. آمبولانسى از سپاه سارى آمد و مرا به سمت بيمارستان اميركلاى بابل برد. وقتى به بيمارستان رسيدم، ديدم همه چيز مهيا است تا به اتاق عمل بروم. خود برادر طوسى هم آنجا منتظر من بود. بعد از آزمايشهاى اوليه به اتاق عمل رفتم. پايم را از گچ درآوردند. بعد از عمل جراحى، آن را دوباره با ميله فلزى قفل و بست كردند. از فرط بىحالى، سه روز پيراهن اتاق عمل را از تنم درنياوردند. به شدت لاغر شده بودم. بعد از سه روز، حالم بهتر شد. دكتر حقانى كه به ديدنم آمد، گفت: »آقاى حسينى، شاكر خدا و قدردان آقاى طوسى باش كه اگر به دادت نمىرسيد، پايت را مىبايست قطع مىكرديم؛ چون در گچ عفونت شديدى كرده بود. در نهايت، اين عفونت سبب سياهشدن استخوان پايت مىشد و ما مجبور بوديم آن را قطع كنيم.« از ته دل خدا را شكر كردم. بعد از رفتن دكتر، ساعت 11 برايم ناهار آوردند. اصلاً حال خوردن ناهار را نداشتم. بىحال و بىرمق در فكر بودم كه پرستار بخش آمد و گفت آقاى حسينى ملاقاتى داريد. تكانى به خود دادم و به در اتاق خيره شدم. حسنآقا طوسى و برادر عليرضا مرادى و برادرخانم ايشان آقاى على عربزاده وارد شدند. كنار تختم آمدند. پايم به وزنه آويزان بود. با ديدنشان، اشك از چشمانم جارى شد. چيزى نگفتم. فقط سرم را پايين انداختم. برادر طوسى بوسهاى بر گونهام زد و گفت: »سيد، احساس غريبى نكن.« دلدارىام داد؛ اما نمىتوانستم جلوى گريهام را بگيرم. ديگر بغضم پاره شد و صداى هق هق گريهام به هوا رفت. طوسى كه وضع را اين چنين ديد، شروع كرد با من شوخى كردن.دستش را به ميله فلزى زد و گفت: »سيد، خيلى دلتنگى كنى، اين را درمىآورم و مىبرمت خانه.« با اين شوخى او لبخندى زدم. حاضرين هم خندهشان گرفت. اشك چشمانم را پاك كردم. چشم برادر طوسى كه به ناهار افتاد، گفت: »سيد، سه تا ميهمان دارى با اين غذاى يكنفره ...« باز هم خنديدم. غذا را با قاشق مىكوبيد و در دهنم مىريخت. پرستارى كه براى دادن داروى سرظهر آمده بود، از اين كار حسنآقا تعجب كرد. غذا كه تمام شد، گفت: »حبيبجان، موقع خداحافظى است ... ميله را كه از پايت درآوردى و خوب شدى، بيا منطقه.« گفتم: »چشم، حسنآقا ...« با هم روبوسى كرديم. تا دم در اتاق رفت. همراهانش كه از اتاق رفتند، دوباره برگشت. از توى جيب بادگيرش، سه هزار تومان پول اسكناس 50 تومانى نو درآورد و توى بغلم گذاشت و گفت: »حبيبجان، خرج خانهات ...« گفتم: »آقا محمدحسن، من نياز ندارم. الان با اين وضعيت ممكن است لازمتان شود.« گفت: »اين پول مال شماست.« ديد كه قبول نمىكنم، از دستم گرفت و زير تختم گذاشت. دوباره ديدهبوسى كرديم. حال ديگرى داشت. هيچوقت آقاى طوسى را اينطورى نديده بودم. بعد از رفتنش، دلشوره عجيبى به جانم افتاد. گفتم: »خدايا، چرا اينطورى شدهام؟« بارها و بارها در عملياتهاى مختلف از هم جدا شده بوديم؛ اما اين بار انگار فرق مىكرد. غمى سنگين بر جانم نشسته بود. باز شروع به گريستن كردم. نمىدانم چقدر گذشت كه چشم باز كردم و ديدم ساعت 4 بعدازظهر است. فرداى آن روز كه روز ملاقاتى بود، يك مينىبوس از شهر نكا و روستاى توسكلا آمدند به بيمارستان اميركلاى بابل به عيادتم. در بين آنها، همسر آقاى طوسى و سميه كوچولو هم بودند. با ديدن آن جمعيت شرمنده شدم. چه روز عجيبى بود! همسر ايشان گفتند: »آقا سيدحبيب، حسنآقا به جبهه برگشتند و اين بار ما همراه ايشان نرفتيم؛ اما سفارش شما را به ما كرد. ضمناً با سپاه هماهنگ كرده كه اگر شما را از بيمارستان مرخص كردند، هر چند روز شما را براى پانسمان به اميركلا بياورند. البته حسنآقا به برادرش حسين گفته كه اين كار را انجام دهد.« بعد از يك هفتهاى كه در بيمارستان بودم، حال عمومىام بهتر شد. به منزل برگشتم. حسينآقا طوسى از نكا مىآمد به سارى و آمبولانسى مىآورد و مرا براى مداوا و پانسمان به اميركلا مىبرد و من هر بار خجلتر از پيش مىشدم. يك بار به او گفتم: »حسينآقا، چرا اينقدر شرمندهام مىكنيد؟« گفت: »آقا سيد، اين چه حرفى است؟ حسنآقا موقعى كه به جبهه مىرفت، سفارش شما را زياد كرد و گفت تا خوب شدن شما بايد در خدمت شما باشم. اين وظيفه من است. حسنآقا بارها به من گفت: »حسين، من نيستم؛ ولى تو سيدحبيب را تنها نگذار.« پس از مدتى، با عصاى زيربغلى مىتوانستم چند مترى را در روز پيادهروى كنم. فصل بهار از راه رسيده بود. صداى چكاوك و بلبل در فضاى سرسبز روستاىمان وركلا، گوشها را نوازش مىداد. اگر چه در كنار خانوادهام بودم، دلم در جبهه بود. در منزل و با حال نقاهت روى تخت درازكش بودم. پيكى اين بار خبرى آورد كه نزديك بود از شنيدنش قالب تهى كنم. يكى از زنان همسايه كه براى خريد به شهر رفته بود و از رابطه ديرينه من و طوسى اطلاع داشت، خبر آورد كه در شهر شايع شده كه آقاى طوسى به شهادت رسيده است. |
برگرفته از کتاب: ستاره شمالی نوشته سید ولی هاشمی(مجموعه خاطرات سیدحبیب الله حسینی)