بسم رب الحسين (عليه السلام)

به بهانه‌ي چهلمين سالگرد تولد سردار شهيد حاج سيد علي دوامي

امروز تولد 40 سالگي‌ات دوباره مادر دوستان و خويشاوندان رو دعوت كرد. به يادت كف زديم و شادي كرديم. همه مي‌خنديدند اما ميون اون همه لب‌هاي خندون چشماي يه نفر باروني بود. خودت مي‌دوني منظورم كيه؟ آره! امروز آسمون چشماي مهربون و خسته‌ي مادر با نم نم بارون صورتش رو خيس مي‌كرد. شايد دلش براي تو تنگ شده بود‍، شايد ياد جشن تولد سه سالگي‌ات افتاد كه با شور كودكانه‌ات شمع‌ها رو فوت مي‌كردي … هر چه بود، امروز ميون او همه آدم فقط دل مادر بي‌قرار بود كه من اونو از تلاطم نگاهش فهميدم، وقتي كه بهش گفتن كه بياد كيك تولد رو به جاي تو نصف كنه همه ديدند قطره‌هاي اشك رو كه تو چشماش برق مي‌زد و آهسته زير لب مي‌گفت: «علي جان تولدت مبارك» اما انگار همون چند قطره اشك واسه دلش كافي بود تا عطر حضور تو رو حس كنه و لبخندي رو لباش بشينه، آخه اون هر سال كه روز تولدت نزديك مي‌شه كارت دعوت تو و دوستاتو روي طاقچه‌ي خونه كنار عكست مي‌چينه، همون عكسي كه شال سبز دور كمرت تو رو بيش‌تر شبيه پسر فاطمه (س) مي‌كنه، آستين پيراهنتو بالا زدي و دست و صورتت از آب وضو خيسِ، لبخند رو لباتِ، با عجله هم داري مي‌آي تا نمازت رو بخوني، بعد چشمش به در مي‌مونه تا شما با اومدنتون برامون عطر بهشت رو به ارمغان بيارين. راستي سيد علي! مادر كنار اون عكس يه سجاده هم پهن كرد‍ هميشه هم مي‌گه: «تموم اين سال‌ها رو با تو زندگي كرده، با تو سر يه سفره مي‌شينه و غدا مي‌خوره با تو مي‌خنده، با تو گريه مي‌كنه. مي‌گه: «علي همين جاست كنار من نشسته، وقتي از پله‌هاي خونه به سختي بالا مي‌يام، مي‌ياد كمكم، دستامو مي‌گيره و اونوقت مي‌شه عصاي دستم.» آخه اون يه مادره و دلش هنوز دلواپس توست و حقشه كه با تو اين گونه عاشقونه زندگي كنه و عاشقونه حرف بزنه.

حرف آخرم:

به محمد بگو بعد از رفتن مادر دلم براش بيش‌تر تنگ مي‌شه، اما كسي نيست تا پناه لحظه‌هاي دلتنگي‌ام باشه، فقط يه نگاه مهربون كه از پشت قاب عكس هميشه همراهه.

در ضمن بهشت خدا خوش بگذره. دعا كنيد دل ما هم با ريسمان ولايت محكم گره بخوره و مثل شما پشت سر ولايت تا ظهور آقا بايستيم.

ما رو فراموش نكنيد بچه‌هاي فاطمه.

                                                                       معصومه حيدري ـ ساري