نیایش

 

پروردگارا!

 شهيدان‌ را در جامعة‌ ما روز به‌ روزعزيزتر فرما و همة‌ مشتاقان‌ شهادت‌ راتوفيق‌ پيوستن‌ به‌ آن‌ كاروان‌ مبارك‌،در سير عرشي‌ و ربوبي‌اش‌، عنايت‌ كن‌و دعاي‌ حضرت‌ بقيّة‌اللّ'ه‌ (ارواحنافداه‌) راساية‌ سر آنان‌ قرار ده‌، و روح‌ امام‌ راحل‌عظيم‌الشّأن‌ را با آنان‌ محشور فرما!آمين‌ يا رب‌ّ العالمين‌.

 

مقام‌ معظم‌ رهبري‌

شهیدسبزعلی خداداد  فرمانده گردان مسلم بن عقيل (ع)درعمليات قدس 1 و والفجر 4(سالهای 63 تا 65)

 
...يک روز بعد از نوشتن وصيت نامه در تاريخ 6 شهريور 1362 به سوی جبهه شتافت. در عمليات قدس 1 و عمليات والفجر 4 با مسئوليت فرماندهی گردان مسلم بن عقيل (ع) شرکت کرد. در عمليات والفجر 4 از ناحيه سر مورد اصابت ترکش قرار گرفت و پس از بهبودی در عمليات والفجر 4 به عنوان فرمانده تيپ 2 در يکی از محورهای عملياتی لشکر ويژه 25 کربلا شرکت کرد. در اين عمليات مسئوليت هدايت چهار گردان ابوالفضل (ع)، امام سجاد (ع)، قمر بنی هاشم (ع) و امام موسی کاظم (ع) را بر عهده داشت. بعد از شش ماه در تاريخ 17 اسفند 1362 به بابل بازگشت اما باز طاقت ماندن در پشت جبهه را نداشت و ديری نپاييد برای چندمين بار در تاريخ 27 فروردين 1363 به سوی جبهه شتافت. اين بار همسر و بچه اش را برای سهولت کار به اهواز برد تا کمتر به زادگاهش بابل بيايد...
ادامه نوشته

شهیدذبیح الله عالی فرمانده گردان مسلم(س)

... اشتياق حضور در جبهه های جنگ سبب شد که کار در پشت جبهه را رها کند و برای چهارمين بار در تاريخ 16 آبان 1361 عازم جبهه شود. اين بار به عنوان فرمانده گردان مسلم عقيل (ع) لشکر 25 کربلا منصوب شد.              
او نسبت به جا ماندن پيکرهای شهدا در منطقه عملياتی حساسيت زيادی داشت و چنانچه جنازه ای در خط مقدم می ماند از هيچ تلاشی برای باز گرداندن آن دريغ نمی کرد. در عمليات محرم پيکر مطهر چند تن از شهدا در خطوط عملياتی باقی ماند. او هر شب برای تخليه آن ها به خط مقدم می رفت تا اينکه عراقی ها با کم شدن تعداد پيکرهای شهدا به موضوع پی بردند و آن ناحيه را تحت مراقبت بيشتری قرار دادند. در يکی از شبها که عالی به خطوط تماس با دشمن رفته بود با شليک گلوله فراوان سربازان دشمن مواجه شد و از ناحيه دست مورد اصابت گلوله قرار گرفت و مجروح شد...
   

ادامه نوشته

حوادث و خاطرات روزهاي پاياني جنگ به روايت سردار سرتيپ پاسدار « مرتضي قرباني »

     
 

 

...لذا دشمن تا بعدازظهر رسيد به قرارگاه . قرارگاه ما هم يك محلي  بود بنام بيمارستان و ما سريع يك خط گسترده اي در مقابلش ايجاد نموديم و تقريبا بصورت گازانبري دشمن را آورديم داخل و به محض  داخل شدن دشمن زمانيكه در برد آرپي چي قرار گرفت يك حمله  گسترده اي را شروع كرديم و من شخصا حدود 5 ـ6 تويوتا نيرو را بردم  روي جاده اهواز و خرمشهر و در آنجا توجيه شان كردم كه به فرماندهي   حاج تقي ايزدفرمانده گردان مسلم بن عقیل(س) بروند وسط تانكهاي دشمن و كار را يكسره كنند و به آنها گفتم : در اين نبرد تا حد شهادت هم بايد پيش بروند , لذا آنها با سرعت  وارد صحنه نبرد شدند , و ما نيز بلافاصله با حضور آنها در صحنه آتش  تير منحني را قطع كرديم و آنها به محض رسيدن به تانكها و انهدام چند تا از آنها بوسيله نارنجك و آرپي چي , عراقي ها ترسيدند و تسليم  شدند...
ادامه نوشته

جشن تولد آسماني ها

بسم رب الحسين (عليه السلام)

به بهانه‌ي چهلمين سالگرد تولد سردار شهيد حاج سيد علي دوامي

امروز تولد 40 سالگي‌ات دوباره مادر دوستان و خويشاوندان رو دعوت كرد. به يادت كف زديم و شادي كرديم. همه مي‌خنديدند اما ميون اون همه لب‌هاي خندون چشماي يه نفر باروني بود. خودت مي‌دوني منظورم كيه؟ آره! امروز آسمون چشماي مهربون و خسته‌ي مادر با نم نم بارون صورتش رو خيس مي‌كرد. شايد دلش براي تو تنگ شده بود‍، شايد ياد جشن تولد سه سالگي‌ات افتاد كه با شور كودكانه‌ات شمع‌ها رو فوت مي‌كردي … هر چه بود، امروز ميون او همه آدم فقط دل مادر بي‌قرار بود كه من اونو از تلاطم نگاهش فهميدم، وقتي كه بهش گفتن كه بياد كيك تولد رو به جاي تو نصف كنه همه ديدند قطره‌هاي اشك رو كه تو چشماش برق مي‌زد و آهسته زير لب مي‌گفت: «علي جان تولدت مبارك» اما انگار همون چند قطره اشك واسه دلش كافي بود تا عطر حضور تو رو حس كنه و لبخندي رو لباش بشينه، آخه اون هر سال كه روز تولدت نزديك مي‌شه كارت دعوت تو و دوستاتو روي طاقچه‌ي خونه كنار عكست مي‌چينه، همون عكسي كه شال سبز دور كمرت تو رو بيش‌تر شبيه پسر فاطمه (س) مي‌كنه، آستين پيراهنتو بالا زدي و دست و صورتت از آب وضو خيسِ، لبخند رو لباتِ، با عجله هم داري مي‌آي تا نمازت رو بخوني، بعد چشمش به در مي‌مونه تا شما با اومدنتون برامون عطر بهشت رو به ارمغان بيارين. راستي سيد علي! مادر كنار اون عكس يه سجاده هم پهن كرد‍ هميشه هم مي‌گه: «تموم اين سال‌ها رو با تو زندگي كرده، با تو سر يه سفره مي‌شينه و غدا مي‌خوره با تو مي‌خنده، با تو گريه مي‌كنه. مي‌گه: «علي همين جاست كنار من نشسته، وقتي از پله‌هاي خونه به سختي بالا مي‌يام، مي‌ياد كمكم، دستامو مي‌گيره و اونوقت مي‌شه عصاي دستم.» آخه اون يه مادره و دلش هنوز دلواپس توست و حقشه كه با تو اين گونه عاشقونه زندگي كنه و عاشقونه حرف بزنه.

حرف آخرم:

به محمد بگو بعد از رفتن مادر دلم براش بيش‌تر تنگ مي‌شه، اما كسي نيست تا پناه لحظه‌هاي دلتنگي‌ام باشه، فقط يه نگاه مهربون كه از پشت قاب عكس هميشه همراهه.

در ضمن بهشت خدا خوش بگذره. دعا كنيد دل ما هم با ريسمان ولايت محكم گره بخوره و مثل شما پشت سر ولايت تا ظهور آقا بايستيم.

ما رو فراموش نكنيد بچه‌هاي فاطمه.

                                                                       معصومه حيدري ـ ساري 

 

سیب سرخ سید

به بهانه اعتکاف دانش اموزی
واعتکاف این مهمانی خصوصی خدا !!!
سلام سید علی دوامی سلام فرمانده ...
چند ماه قبل بود اسم شهید سید علی دوامی رو شنیده بودم .بچه ها در موردش حرف میزند. بچه ها که چه عرض کنم محمد علی رضاپور بیشترازهمه در مورد اون با ما حرف میزد. 21رمضان دنیا اومد. 21سالش بود که21رمضان شهید شد .
واما تلخی سیب سرخ برای من !!!!
اول که اسمش می اومد قبولش نداشتم بعد چند ماهی گذشت تا همایش اندیشه مطهر ، من اونجا به سیدعلی وبه حضورش اعتقاد پیدا کردم توی این چند ماه مادر سید علی سیب سرخ میداد به محمد علی رضایی، خودش تنهای میخورد وهمیشه صدای سیب توی گوش ما می موند؟؟ چه بسیار سیب!! .مهم خوردن سیب نبود؟؟ مهم ادم حساب شدن بود !!!

ومن همیشه می گفتم نوبت من هم میشه حال همه تون بگیرم(ارزو برجوانان عیب نیست ههه ههه) .21رمضان سالگرد سید علی ،کار داشتم یه مقدار دیر که چه عرض کنم 5دقیقه اخر رسیدم دعا تموم شدو میوه تعارف کردن نوبت انتقام شده بود؟؟ سرخ ترین سیب مراسم رسید به من !!!
وحالا باید تصمیم میگرفتم سیب سرخ سید رو باید خورد یا باید هدیه داد!!!
سینا 15ساله اهل ساری علاقه خاص به موزیک و رپ ......هرچی خواست توی کله حسین میرشفیعی فرو کنه رپ چیه نشد.
نگاه اول که توی اعتکاف دیدمش احساس نزدیکی واشنای باهاش کردم تا حالا ندیده بودم اش ،ولی هرکی توی اولین نگاه میدیش می فهمید چه دل پاکی داره !!یک کسی برگه ای چبوند پشتش ؟؟سیب سرخ !!! سید داشت دستور میداد ومنم سرباز زیردست فرمانده !!

چشم سید میدونم من هنوز ادم نشدم سیب سرخ بهم برسه ازبین این همه ادم سینا صاحب سیب سرخ شد و.......
طاقت نداشتم ببینم (شرمنده )بلند شدم رفتم سید تا کجا باید بیام تا کجا؟دلم گرفت !!حالا این سینا بود که پرواز میکرد تا حریم ملکوت وسینا بود که باید دست مارو میگرفت ،سینا دست مارو میگیری ؟؟؟واعتکاف این مهمانی خصوصی خدا !!!

حاج سیدعلی دوامی هنوز هم نشاختمت ولی ممنونم حاجی .....

نقل از وبلاگ سجده بر زمین
                       
                                      

معرفی کتاب/ستاره شمالی

 

ستاره شمالی

: به کوشش:سیدولی هاشمی

تعداد صفحات: 312 قيمت: 2350 تومان

شابک: 964-471-933-6 قطع: رقعی

نوبت چاپ: چاپ دوم: 1385 شمارگان: 2200

معرفی کوتاه کتاب: كتاب حاضر شامل خاطرات سیدحبیب‌الله حسینی از فرماندهان لشكر 25 كربلا می‌باشد. وی از اهالی روستای وركلا شهرستان ساری است...

 

سلام بر عشق ...

 بسم الله الرحمن الرحيم

( فَاينَما تُوَلوا فثم َوجُه الله )
پس به هر سو كه روي آوريد همانجاست روي خدا.

آري اين بود راز شكفتن .آن هنگام كه گروهي با خيال راحت خراميده بودند ؛

عاشقان حسيني و شاگردان مكتب خميني ، در زخمگاه عشق در پي يافتن راهي براي پريدن بودند . اينان رسالت خويش را در دفاع از كيان اسلام و برپائي عدل و داد در جهان و نجات مستضعفين از دست جهانخواران و مستكبران يافتند .

سواراني از قافله عشق كه مظهر فداكاري و گذشت بودند .

مرداني با لباسي به رنگ خاك با دلي پر از شور درشوق ديدار كربلاي حسين (ع) فرياد استقامت سر دادند و سرافرازي خويش را در وصال به معبود مي د يد ند.

چه زيباست يادشان ، سلام بر آنان ؛ سلام بر روح كبوتران خونين بال قافله عشق .
سلام برمردان آهنين ، آزادگان سرافراز، به انتظارشان ، به يادگاران هشت سال دفاع مقدس كه هنوز بوي جبهه مي دهند و لباسشان سرمه اي از خاك آنجاست وتكه تكه قلبشان يادگار رويش هزاران گل شقايق است آنان كه آتش عشق درونشان هنوز روشن است و صداي موج در خاطرشان پيداست .چه زيباست يادشان .
سلام بر آناني كه رنگ خوابشان سرخ بود و زمزمه مستانه شان هر شب به گوش مي رسيد . به آناني كه محو شاهد ازل و سر بر سجاده آتش، سرمست جرعه الست شدند .
سلام بر مادران رنج كشيده اي كه اينچنين فرزندان رشيدي را در دامان خود پروراندند، به مادراني كه در اشكهاشان خون و در رگهاشان اشك جاريست و پيكر پاك فرزندشان ستاره نوراني اين سرزمين..
چه مقدس است اين خاك با پيكر قدسي عزيزاني كه خاكستر وجود پاكشان امانتي است نزد خاك تا لاله ها برويند .

 سلام به تماشاگه راز، شلمچه؛ به ياد آنان كه شلمچه را كربلاي ايران و خاكش را متبرك ساختند.

 سلام بر كرخه.

 سلام بر رود عشق ، اروند ؛ به ياد غواصان رودخانه عشق و زمزمه شبانه آنان با رودي پر خروش ، رودي كه صاحبان دل دريائي را در خود جاي داد. سلام بر نخلهاي بي سر كه حديث ايثار واز خودگذشتگي را بايد از زبان آنان شنيد .
سلام بر دزفول ، مريوان ، قصر شيرين ، تنگه حاج عمران ، بر ماووت ، بر..
وسلام بر شما عزيزاني كه وجودتان چون شمع مي سوزدو بعد از سالها تحمل رنج و مشقت ،با بالهاي شكسته تان دوباره قصد پرواز داريد.
گوئي شما را مي خوانند كه اينچنين عاشقانه سفر مي كنيد... 

يادي از عمليات والفجر 6 و سلحشوري شهیدعالی فرمانده گردان مسلم بن عقیل(س)

پس از عمليات والفجر 1 ، بخش جنوبي استان ايلام با وجود اهميت بسيار، به منطقه‌اي آرام و پدافندي تبديل شد و تصور مي‌شد ديگر در اين بخش راه‌كارهاي نظامي به منظور پيشروي قواي خودي، وجود ندارد.

در عين حال در آستانه عمليات خيبر و تلاش براي طراحي نبرد و آماده سازي اين منطقه جهت اجراي عمليات، آغاز شد.

 بر اين اساس يك روز پس از نبرد والفجر 5 در جنوب مهران، سرانجام در بامداد 2/12/1362 عمليات والفجر 6 با رمز «يا زهرا (س)» در منطقه عمومي چيلات واقع در جنوب دهلران آغاز شد.

نيروهاي خودي به استعداد 8 گردان به منظور تسخير مواضع مستحكم و دست نخورده دشمن با عبور از رودخانه چيلات، وارد عمل شدند و پس از درهم شكستن خطوط دفاعي به حركت خود در عمق مواضع نيروهاي عراقي ادامه دادند.

رزمندگان اسلام در اين يورش موفق شدند ضمن انهدام ده‌ها دستگاه تانك، نفربر و شمار فراواني خودرو دشمن، بخشي از يگان‌هاي سپاه چهارم و تيپ 77 ارتش عراق را متلاشي و منطقه‌اي حدود 50 كيلومتر مربع، شامل ارتفاعات مرزي مشرف به شهر علي غربي و جاده مرزي و تداركاتي «طيب ـ علي‌غربي» عراق را تصرف كنند.

 پس از چند روز نبرد و دفع پاتك‌هاي سنگين دشمن، رزمندگان اسلام ضمن مشغول ساختن ماشين نظامي عراق توانستند چند روزي بر بزرگراه «العماره ـ بغداد» مسلط شوند و آن را هدف آتش خود بگيرند. اما با شروع عمليات گسترده در جنوب، نيروهاي عمل كننده به ياري رزمندگان در نبرد خيبر شتافتند. 
هدف اصلي اين عمليات، سرگرم نمودن و فريب دشمن براي انجام عمليات موفق خيبر بود، تا توان زرهي دشمن در اين منطقه زمين گير شده و خطوط ارتباطي اصلي به سمت جنوب كه از استان العماره مي‌گذشت ناامن گرديده و مورد تهديد واقع شود تا بدين‌وسيله اهداف اصلي عمليات و فريب دشمن را محقق سازند.

  در اين عمليات نيروهاي ارزشمندي چون شهیدذبیح الله عالی فرمانده دلاورگردان مسلم بن عقیل(س) و ده‌ها شهيد و مفقودالاثر تقديم بارگاه ربوبي گردیدند. ياد و نام‌شان كه امنيت امروز ما و سربلندي اسلام و ايران در عصر حاضر وابسته به فداكاري آنان است، همواره گرامي باد. 

 گردان مسلم بن عقیل دو روز بود كه در محور خود مى‏جنگيد و اين حاكى از روحيه جنگاورى بچه‏هابود. بچه های گردان از زمان  تصرف قله  گرفتار درگیری با عراقی ها شده و زمین گیر شده بودند.

خيلى از بچه‏ها از جمله فرمانده گردان يعنى ذبيح‏الله عالى به شهادت رسيده بودند. وقتى  عالى در حال مكالمه با عقبه بود، تركش خمپاره هم او را شهيد كرد و هم بى‏سيم را از كار انداخت.
با كمك اتش ادوات  خودی و پس از كم شدن آتش دوشكاى عراقى ها، نیروهای گردان مسلم بن عقیل با توكل به خدا و از سمت  معبری که به کمک بچه های اطلاعات عملیات  ایجاد شده بود،  برگشت داده شدند.

 شهدا، از جمله شهيد ذبيح‏الله عالى، فرمانده گردان، جنازه‏اش در آن‏جا مانده بود.

پرونده 1554 شهيد استان گلستان در اختيار نويسندگان و مولفان قرار گرفت

 مسوول كميته تدوين و نشر كنگره بزرگداشت سرداران و 4 هزار شهيد استان گلستان طي گفت و گويي با خبرنگار ما گفت: تا كنون پرونده 1554 شهيد پس از جمع آوري توسط تيم‌هاي جمع‌آوري آثار و خاطرات شهدا در اختيار نويسندگان و مولفان قرار گرفت. وي اظهار داشت: پرونده‌ي شهدا ابتدا در اختيار نويسندگان قرار گرفت و پس از عقد قراردادي مابين كنگره و مولف و تعيين زمان مشخص براي تحويل پروژه كار شروع شد و ماحصل تلاش نويسندگان و مولفان در اختيار شوراي كارشناسي كه متشكل از اساتيد ادبيات و كارشناسان نظامي بود قرار گرفت.

وی گفت: تعداد توليدات كميته تدوين و نشر كنگره را بالغ بر 27 اثر اعلام كرد و افزود: تاكنون اين 27 اثر مسير تدوين را طي كردند و مجوز چاپ اين آثار از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دريافت شد كه پس از تامين بودجه اين كتاب‌ها چاپ و توزيع خواهد شد.

 وي عناوين توليدات كميته‌ي مذكور را طلايه داران در 4 شماره، ملك تا ملكوت، نيلوفران خاكي در 40 شماره، چشمان سرخ سپيده، كل صد برگ 1 و 2 ، ناپيدايان پيدا، صد شاخه‌ي گل برشمرد. وي همچنين خاكيان افلاكي، شاهدان شهادت، عاشقانه در سجود، بهشت آفرينان، ميراث شقايق، حماسه سازان محراب، وصاياي سرداران، كرامات شهدا، گل واژه‌هاي شهيدان، خاطرات شهدا زندگي نامه و خاطرات شهيد محمدرضا عسگري در قالب داستان بلند را از ديگر عناوين توليدات كميته تدوين و نشر كنگره سرداران و 4 هزار شهيد گلستان عنوان كرد. 

 اين آثار در قالب داستان كوتاه، داستان بلند، زندگي نامه، شعر و دست نوشته‌ مي‌باشد.

خاطرات رزمندگان مازندران در 13 جلد چاپ شد

 

تاکنون 7 هزار صفحه از خاطرات رزمندگان مازندران از عملیات های مختلف در 13 جلد تدوین و چاپ شد.

در طول فعالیت چند ساله ی کمیته ی تدوین و انتشارات کنگره ی سرداران و ده هزار شهید استان مازندران 7 عنوان کتاب به نام های منصور، لبخندی که ماند، این ها نگهبان تواند، دل و دریا، چهار فصل، خواب گل سرخ، از دیار اقیانوس با موضوع سرگذشت پژوهی و جمع آوری خاطرات شهدا از زبان همسران شهید به چاپ رسید.

در همین خصوص 4 کتاب در قالب مجموعه ی عشق و آتش و سرگذشت پژوهی شهدا به زودی چاپ می شود.

کتاب های تالیف شده 17 عنوان، پژوهشی 3 عنوان کتاب، ویراستاری 4 کتاب و در دست تالیف 10 عنوان کتاب از دیگر اقدامات این کمیته می باشد.

درخصوص  سرگذشت پژوهی شهدای مازندران در قالب دایره المعارف  دست اندرکاران ستاد یادواره شهدای شهرهای رامسر 98 درصد، ساری 95 درصد، قایم شهر 89 درصد، جویبار 87 درصد، و آمل 85 درصد، کار سرگذشت پژوهی را در قالب دایره المعارف به انجام رساندند و در این میان چالوس، تنکابن و شهرهایی هستند که کمترین فعالیت را در این بخش داشتند.

وی تهیه ی 206 مطلب و پیام کوتاه برای نصب بیلبرد در جاده های مواصلاتی، حمایت و هدایت کنگره ی شهرستان و نویسندگان مستقل جهت تالیف کتب و مقالات، بازپروری خاطرات رزمندگان دفاع مقدس استان برای برپایی مراسم شب های خاطره در ایام مختلف، ویراستاری کتاب های شعر، نثر و مقالات برای سازمان های مختلف و اشخاص را از دیگر اقدامات این کمیته برشمرد.

"تو را مادرت چشم در راه است"

باز اينک ياد ياران کرده‌ام                                 ياد گلزار بهاران کرده‌ام

ياد آن پروانه‌هاي سوخته                                آتشي اندر دلم افروخته

جبهه سرداران گمنامت کجاست                     سرخوشان جرعه جامت کجاست

وه که گوهرهاي خود گم کرده‌ايم                      ما برادرهاي خود گم کرده‌ايم

 ياد جبهه ، ياد مجنون کرده‌ام                          ياد بدر و ياد کارون کرده‌ام

يادجبهه ، ياد شبهاي کمين                           ياد رفتن در ميان دشت مين

ياد اشک و ناله‌هاي نيمه شب                       ياد بيتابي و عشق سوز شب

ياد ياران بسيجي کرده‌ام                               ياد شب‌هاي دوئيجي کرده‌ام

ادامه نوشته

کربلای 5 ونقش لشکر ویژه 25 کربلا

بعد از عمليات كربلاى 4 و ناكامى آن، نيروهاى لشكر دوباره به روستاى سيلاويه بازگشتند. نيروها از وضعيت روحى و روانى مناسبى برخوردار نبودند. گردان‏هايى كه پاى در جزاير گذشته بودند، تا 90 درصد خسارت ديده بودند و احتياج به بازسازى داشتند. از همه بدتر اين بود كه نتوانسته بوديم شهدا و مجروحين را به عقب منتقل كنيم و دولت عراق سوژه مناسبى به دست آورده بود و مدام صحنه شهادت ياران ما را از تلويزيون خود نشان مى‏داد.

در فرصت ايجاد شده كه البته نيروها اجازه هيچ‏گونه تماسى با پشت جبهه نداشتند، معمولاً ظهرها و مغرب به نماز جماعت مى‏رفتيم و با فوتبال گل كوچك خود را سرگرم مى‏كرديم. تا اين‏كه عصر يكى از روزها برادر محمد حسن طوسى فرمانده اطلاعات وعملیات لشکر ۲۵ کربلاخود را به مقر واحد رساند. نيروها با ديدن فرمانده‏شان دور او حلقه زدند. او هم با تبسم شيرين و دست دادن، محبت آن‏ها را جبران كرد و در برابر اين پرسش كه پس كى كربلاى 4 را جبران مى‏كنيم، گفت: »ان‏شاءالله به زودى برايتان زحمت خواهيم داشت.«
سپس به من گفت: »سيدحبيب، وسايلت را جمع و جور كن و با من بيا.«
سوار ماشين شديم و به طرف قرارگاه عملياتى قدس حركت كرديم. هنوز بويى از عمليات به مشام نمى‏رسيد. در اتاق جنگ قرارگاه، آقايان: حاج قاسم سليمانى، كيانى، حاج محمد كوثرى، حاج حسين خرازى، على شمخانى، رحيم صفوى، محسن رضايى، مرتضى قربانى و آقاى هاشمى رفسنجانى كه لباس نظامى به تن داشت، حاضر بودند.
وارد كه شديم، كيانى و طوسى با همديگر روبوسى كردند. آقاى طوسى در حلقه فرماندهان نشست و من نيز در كنارى جا خوش كردم.
شمخانى گفت: »آقا مرتضى، چه خبر از لشكر 25؟»
مرتضى با اشاره به طوسى گفت: »فرمانده لشكر ما آمدند!«
اين حرف مرتضى با تبسم بعضى همراه شد!
طوسى، آرام و شمرده توضيحاتى درباره آمادگى لشكر 25، تعداد گردان‏هاى آماده‏ى رزمى و شرايط روحى و روانى نيروها به جمع داد.
آن‏گاه شهیدحاج حسين خرازى، نقشه را روى زمين پهن كرد و فرماندهان مشغول بررسى شدند.
در همين لحظه، آقاى هاشمى رفسنجانى كه در يكى از قسمت‏هاى سنگر بود، با صداى بلند به آقاى محسن رضايى گفت: »آقا محسن، اگر كارتان تمام شده، حركت كنيم.«
آقاى رضايى گفت: »چشم حاج‏آقا.«
محسن رضايى رو به آقاى رحيم صفوى كرد و گفت: »آقا رحيم، تو خودت از جزئيات كار مطلع هستى. من منتظر جمع‏بندى شما با فرماندهان لشكرها هستم. فقط سرعت در كار فراموش نشود.«
پس از خداحافظى فرمانده كل سپاه و آقاى هاشمى رفسنجانى، حرف‏هاى زيادى بين فرماندهان ردّ و بدل شد و تصميماتى نيز در آن جلسه گرفته شد و نظر اكثريت اين بود كه عمليات در جنوب و در محور خرمشهر و اطراف آن انجام شود.
موقع خداحافظى، مرتضى قربانى با كنايه به من رو به طوسى گفت: »آقاى طوسى، اين‏جا اسرار جنگ است!«
طوسى گفت: »آقا مرتضى، خيالتان راحت باشد ... آقا سيدحبيب، محرم اسرار جنگ است.«
من و طوسى به سيلاويه برگشتيم. طوسى موقع خداحافظى گفت: »آقا حبيب، فردا بعدازظهر مى‏آيم، دنبالت كه با هم به اهواز برويم.«
طبق قرار، فردا بعدازظهر طوسى به دنبالم آمد و با هم به سمت اهواز حركت كرديم.
وقتى به شهر اهواز رسيديم، يك ساعت از اذان مغرب گذشته بود. برادر طوسى گفت: »آقا سيد، امشب آقا مرتضى و كميل و مهرى و عده‏اى ديگر از دوستان شام ميهمان منزل من هستند. شايد در آن‏جا حرف‏هاى محرمانه گفته شود. مبادا حرفى يا چيزى از آن جلسه درز كند.
گفتم: »خيالتان راحت باشد.«
طوسى و گروهى ديگر از فرماندهان لشكر، زن و بچه‏هاى‏شان را به اهواز آورده بودند. خانه‏هاى سازمانى كه خانواده‏هاى فرماندهان در آن ساكن بودند، جنب پايگاه شهيد بهشتى كه مقر اصلى لشكر در اهواز بود، قرار داشت. وقتى وارد خانه شديم، حاج‏آقا طوسى - پدر حسن‏آقا - نيز كه از عمليات كربلاى 4 به عقب آمده بود، در منزل ايشان حضور داشت.(66) حاج‏آقا با ديدنم گفت: »آقا حبيب، موى سرت بلند نشده؟«
هر دو خنديديم. وقتى حسن‏آقا قصه را فهميد، او نيز كلى خنديد.
پس از لحظاتى، فرمانده لشكر و عده‏اى ديگر از دوستان به خانه طوسى آمدند. بعد از صرف شام، طوسى توضيح داد كه وقتى براى بار دوم به جلسه قرارگاه رفته، شنيده كه از طرف حضرت امام ابلاغ شده كه هر چه سريع‏تر بايد ناكامى كربلاى 4 جبران شود و چون تمركز نيروها در جنوب قرار دارد، محور مناسبى با مطالعه دقيق براى عمليات در نظر گرفته شود.
طوسى در ادامه توضيح داد كه بعد از جمع‏بندى مناسب و مطالعه عكس‏هاى هوايى، محور شلمچه در اولويت كارى قرار گرفته و كار تخليه نيروهاى ارتشى كه وظيفه پدافندى منطقه به عهده آن‏هاست، شروع شده و احتمالاً تا يكى دو شب ديگر محورها تحويل لشكرهاى سپاه مى‏شود. تقى مهرى پرسيد: »حسن‏آقا، محور لشكر 25 را كجا تعيين كرده‏اند؟« طوسى گفت: »با توجه به تجربه مناسب لشكر در محور فاو و عمليات والفجر 8، نقطه ميانى شلمچه كه همان درياچه مصنوعى است، اسكله لشكر 25 در نظر گرفته شده.«
از اين‏كه عمليات قرار بود محور شلمچه انجام شود، همه متعجب بوديم. طوسى وقتى تعجب همه را ديد، گفت: »خبرهاى رسيده از قرارگاه، حاكى از آن است كه صدام بعد از عمليات كربلاى 4 به نيروهاى خود استراحت داده و آماده باش آن‏ها لغو شده؛ ضمن اين‏كه تمركز قواى زرهى و توپخانه دشمن در اين محور، از محورهاى ديگر جبهه جنوب كمتر است.«
تقى مهرى باز پرسيد: »حسن‏آقا، فرصت ما چقدر است؟«
حسن‏آقا گفت: »به همين زودى بايد شروع كنيم.«
نصفه‏هاى شب، جلسه پايان پذيرفت. من براى استراحت به واحد اطلاعات در پايگاه شهيد بهشتى رفتم. فردايش بعد از استحمام و صبحانه دوباره به استراحت پرداختم. بعد از صرف ناهار، از پيام تلفن فهميدم كه بايد در مقر بمانم؛ چون طوسى با من كار دارد. انتظار آمدن طوسى تا شب طول كشيد. صرف شام و خواندن نماز كه به پايان رسيد، طوسى به واحد آمد. گفت: »سيد، آماده هستى؟ مى‏خواهيم حركت كنيم!«
من حتى كجايش را نپرسيدم. وسايل كارم را برداشته و سوار تويوتاى زوار دررفته‏اى شديم و از مسير جاده اهواز - آبادان به سمت خرمشهر رفتيم. بعد از گذر از گلزار شهداى خرمشهر آرام آرام به سمت شلمچه حركت كرديم. وقتى به محور سنگرهاى مستطيلى رسيديم، طوسى ماشين را بين دو سنگر خالى از نيرو در كنار دژ استتار كرد و به اتفاق هم به سمت خط مقدم راه افتاديم.
وقتى به خاكريز كه پشت آن درياچه مصنوعى قرار داشت رسيديم، نيم‏خيز به بالاى آن رفتيم و با دوربين ديد در شب مشغول ارزيابى منطقه شديم. طوسى گفت: »سيد، اين محور را مى‏شناسى؟«
گفتم: »پس از عمليات رمضان تا به الان به اين محور نيامده‏ام.«
طوسى با آهى جانسوز گفت: »ياد شهيد حسين اكبرى به خير!«
طوسى براى من توضيح داد كه دشمن اين محور را بعد از عمليات رمضان به آب بسته و كانال‏هايى كه از رودخانه دجله به اين‏جا باز شده، باعث ايجاد اين درياچه شده است. در آن‏طرف درياچه، نزديكى‏هاى اسكله، عراقى‏ها موانع بسيارى ايجاد كرده بودند! طوسى گفت: »سيدحبيب، عمليات در اين محور جدى است و با رعايت اصل غافلگيرى بايد در كمترين زمان ممكن به آن‏طرف آب‏ها برسيم.« پس از آن ادامه داد: »فرصت ما بسيار كم است و شما بايد هر چه زودتر با همكارى بچه‏هاى تخريب، معبر آن سوى آب‏ها را باز كنيد. ضمناً اين محور را خوب شناسايى كن كه بايد بچه‏ها را توجيه كنى.«
پس از يادداشت اوليه شاخص‏هاى موجود در منطقه و ترسيم نقشه ابتدايى و ساده توى دفترچه، در حالى كه چيزى تا اذان صبح باقى نمانده بود، به عقب برگشتيم.
با هماهنگى طوسى، يكى از بچه‏هاى واحد جلوى مسجد جامع خرمشهر آمد و مرا با خود به سيلاويه برد. بر مبناى دستور قبلى، دم دماى غروب، نيروهاى واحد مى‏بايست خود را به خرمشهر مى‏رساندند؛ ولى لازم بود كه من زودتر در محور حضور داشته باشم تا براى راهنمايى و خيلى كارهاى ديگر آمادگى داشته باشم.
كليه تجهيزات انفرادى و نظامى را كه در هر مأموريتى به درد ما مى‏خورد، جمع‏آورى كرديم. هنوز خوشه‏هاى طلايى آفتاب به سرخى نگراييده بود كه به سمت خرمشهر حركت كرديم. نيروها واحد با مينى‏بوس حركت كردند. من و آقا رضا - راننده واحد - هم با سرعت بيشترى زودتر خودمان را به منطقه رسانديم. از ماشين كه پياده شديم، هوا كاملاً تاريك شده بود. در منتهى‏اليه جاده شلمچه كنار دژ بودم تا آمدن نيروها جانمازم را كه چفيه‏ام بود، پهن كردم تا نماز مغرب و عشا را بخوانم. نمازم كه تمام شد، متوجه شدم كه سرما كم كم در حال تسخير بدنم است. به بالاى خاكريز رفتم. چشم در چشمى دوربين ديد در شب، به چراغ‏هاى روشن شهر بصره نگريستم. با خيال راحت خفته بود.
از خاكريز پايين آمدم و در امتداد دژ مشغول قدم زدن شدم. هنوز مقدارى از ديوار زمان را طى نكرده بودم كه صداى موتور تريل 125 به گوش رسيد. از بچه‏هاى واحد بود. گفتم: »چه خبر؟ نيروها چرا نيامدند؟«
گفت: »تو راه هستند ... با دو دستگاه مينى‏بوس دارند مى‏آيند.«
وقتى گفت دو مينى‏بوس، با خود گفتم: »عجب، پس نيروهاى محور يك را نيز از چوئيبده آورده‏اند.«
آن برادر پرسيد: »تكليف ما چيست؟«
گفتم: »تحمل داشته باش ... وقتى نيروها رسيدند، معلوم مى‏شود.«
در حال صحبت بوديم كه ماشين‏هاى گل‏آلود سر رسيدند. وارد مينى‏بوس جلويى شدم. پس از خوشامدگويى خواهش كردم هر چه زودتر به سمت سنگرهاى مورد نظر حركت كنند. سنگرها در سمت شرقى دژ قرار داشت. به بچه‏ها گفتم: »پس امكانات تداركاتى چه شد؟«
گفتند: در اختيار آقا رضا - راننده واحد - و در راه است.
نيم ساعت بعد، هر محورى براى خودش سنگرى انتخاب كرده بود. كف سنگرها با پتوهاى اهدايى مردم مفروش و فانوس‏ها روشن شد. گرچه حواس نيروها جمع بود، تذكر دادم كه كارى نكنند تا شك دشمن برانگيخته شود. آقا رضا با ديگ‏هاى بزرگ شام به جمع ما پيوست. بچه‏ها شام را در ظرف يك‏بار مصرف خوردند. به ظاهر كارى غير از تعيين نگهبان‏ها نمانده بود. وقتى لوحه نگهبانى تنظيم شد، با خيال راحت سر به بالين نهاده، به خواب شيرينى فرو رفتيم.
يك شبانه روز آن‏جا بوديم. چشم به راه شلمچه - خرمشهر دوخته بوديم تا طوسى از راه برسد. انتظار ما زياد طول نكشيد. يك‏بار ديگر طوسى با شكوفه‏هاى لبخند از راه رسيد. طبق معمول با حضور معطر خود، روحى دوباره در بچه‏ها دميد. به دستور طوسى، در يك سنگر جمع شديم. سكوت خاص و معنى‏دارى در جمع حاكم بود. طوسى وقتى اين حالت را در بچه‏ها ديد، گفت: »چرا ساكت‏ايد؟!«
همه نگاه‏ها به طرف من چرخيد. گفتم: »راستش برادر طوسى، بچه‏ها علاقه‏مند هستند از مأموريت جديد اطلاعاتى كسب كنند. اگر ممكن است ...«
هنوز حرف‏هايم تمام نشده بود كه با لبانى متبسم گفت: »مطمئن باشيد اين بار ديگر از كردستان خبرى نيست.«
بچه‏هاى قديمى زدند زيرخنده. ناخودآگاه به ياد عمليات والفجر 8 و شهداى واحدمان افتاديم. از اين‏رو خنده بچه‏ها خيلى سريع از بين رفت. طوسى هم رفت سر اصل مطلب: »برادران، عمليات كربلاى 4 براى ردّ گم‏كردن بود تا بتوانيم در اين محور عمليات ديگرى را با امنيت بيشترى اجرا كنيم. به هر حال، فرصت محدود است و راه پرمخاطره در پيش. بايد هر چه زودتر با همكارى بچه‏هاى تخريب براى نيروهاى غواص و گردان‏هاى رزمى معبر باز كنيد تا بچه‏ها خودشان را راحت‏تر به خط اول دشمن برسانند. البته براى همه اين كارها فقط سه شب فرصت داريد. مسئولين محور هم با من جلسه خواهند داشت تا سرتيم‏ها را معرفى كنند. ضمناً هر تيمى بعد از مأموريت‏اش بلافاصله بايد كارهاى انجام‏شده را دسته‏بندى و به مافوق خود گزارش كند؛ البته همراه با نقشه ترسيمى و گزارش نوع موانع.«
جاى هيچ‏گونه سؤالى نمانده بود. بچه‏ها جلسه را با ذكر صلوات و دعا به جان امام تمام كردند.
ساير واحدهاى لشكر هم در حال نقل مكان به اين‏جا بودند و طبق معمول، زودتر از همه، واحد مهندسى رزمى خود را به منطقه رسانده بود.
جلسه كه تمام شد، با اشاره حسن‏آقا طوسى از بچه‏ها جدا شدم. گفت: »جايى نرو ... با تو كار دارم.«
به اتفاق هم به موقعيت نيروهاى مهندسى رفتيم. آن‏ها با يك دستگاه لودر در حال استحكام سنگرهاى‏شان بودند. برادر موسى‏الرضا با اين‏كه از مسئولين واحد مهندسى لشكر به‏حساب مى‏آمد، خود در حال هدايت لودر بود. با ديدن ما، از لورد پايين آمد. بعد از خوش و بش، طوسى روى لودر نشست و او هم حدود 10 دقيقه با لودر كار كرد.! پس از آن، شام را در سنگر آن‏ها خورديم. طوسى به من گفت: »قرار است بچه‏هاى يگان دريايى با قايق‏هاى‏شان بيايند اين‏جا. چون نيرو به اندازه كافى نبود، بايد در تخليه قايق‏ها و ... كمك كنيم.« سپس به برادر موسى‏الرضا گفت: »غير از اين لودر، تجهيزات ديگر شما كى مى‏رسد؟«
گفت: »دو دستگاه بيل مكانيكى را بچه‏ها در نزديكى اسكله پياده كرده‏اند و ما آن‏ها را استتار كرده‏ايم تا دستور جديد برسد.«
طوسى گفت: »تا قايق‏ها نيامده‏اند، كنار اسكله بايد نهرى آماده كنيم تا قرار دادن قايق‏ها در درياچه سخت نباشد. به بچه‏ها بگو فوراً اين كار را انجام دهند و اين كار با نظارت شما انجام شود.«
سه نفرى به اسكله رفتيم. بيل‏هاى مكانيكى كارشان را خيلى زود شروع كردند. لب اسكله ايستاده بوديم كه مصطفى گلگلون و محسن اسحاقى(68) به ما ملحق شدند. طوسى گفت: »خوش آمديد ... چه خبر؟«
سيدمصطفى گفت: »سه دستگاه تريلى در حال انتقال قايق‏ها به اين‏جا هستند و تا چند دقيقه ديگر مى‏رسند.«
طوسى گفت: »خوبه.«
تريلى‏ها يكى پس از ديگرى رسيدند. من، سيدمصطفى، محسن اسحاقى، طوسى، موسى‏الرضا و عده ديگرى از نيروها كه آن‏ها را نمى‏شناختم، خيلى سريع قايق‏ها را تخليه كرديم. همزمان با احداث نهر، كار به آب انداختن قايق‏ها و بلم‏ها در حال انجام بود كه تشنگى شديدى بر من غلبه كرد. به طرف تانكرى كه در كنار خاكريز تعبيه شده بود، رفتم. در آن تاريكى، دهانم را زير شير تانكر قرار دادم و با ولع تمام چند جرعه از آن را نوشيدم. هنوز سرم را بالا نياورده بودم كه فهميدم نفت است. حال عجيبى پيدا كردم؛ سرگيجه همراه با استفراغ. صداهاى عجيب غريبى از دهان و گلويم خارج مى‏شد. طوسى جلو آمد و گفت: »سيدحبيب، چى شده؟«
گفتم: »به سلامتى به اندازه يك پارچ نفت خوردم!«
طوسى فورى به طرف ماشين‏اش رفت و به بچه‏ها گفت: »سيد را بياوريد.«
به سرعت مرا به بهدارى لشكر فجر شيراز رساند. آنجا معده‏ام را شست‏وشو دادند. دكتر از همراهم خواست كه هر طورى شده، براى من ماست تهيه كند. رنگ چهره‏ام زرد شده بود. نزديك صبح بود. طوسى بدون اعتراضى از بهدارى بيرون رفت. نفهميدم چگونه و از كجا برايم ماست تهيه كرد؛ اما وقتى برگشت، چيزى به طلوع آفتاب نمانده بود. از او تشكر كردم. تخت كنارى‏ام خالى بود. گفتم: »حسن‏آقا، از سر شب تا به‏حال نخوابيده‏اى ... يك چرت مختصرى مى‏تواند كمى از خستگى‏ات كم كند.«
با لبخند گفت: »مهم نيست سيد، وقت براى خواب زياد است.«
درمان من تا ظهر طول كشيد. نزديكى‏هاى ظهر، يكى از راننده‏ها كه نمى‏شناختمش، به بهدارى 19 فجر آمد. وقتى بالاى سرم آمد، گفت: »برادر طوسى مرا فرستاده تا جوياى حال شما شوم و اگر كارى هست، انجام دهم.«
گفتم: »خيلى متشكرم. فكر مى‏كنم حالم بهتر است. چه خوب مى‏شد مرا ترخيص مى‏كردى.«
گفت: »با دكتر صحبت مى‏كنم.«
دكتر به بالين‏ام آمد و بعد از چند سؤال و جواب گفت: »مى‏توانى مرخص بشوى.«
دوباره به شلمچه برگشتم و در سنگر محور يك به استراحت مشغول شدم.
كار بچه‏ها، مطالعه روى نحوه عبور نيروها از درياچه مصنوعى بود. درياچه آن‏قدر بزرگ شده بود كه ديدن آن‏طرف آن با چشم غيرمسلح حتى در روز كار مشكلى به نظر مى‏رسيد. نيروهاى اطلاعات شناسايى، هم مى‏بايست معبرها را شناسايى و در موقع مقرر باز مى‏كردند و هم علامت‏هايى را براى راهنمايى قايق‏ها در شب ايجاد مى‏كردند.
دشمن علاوه بر ايجاد درياچه مصنوعى كه با هدايت بخشى از رود دجله به اين منطقه ايجاد شده بود، به طرز عجيبى 200 مترى مانده به اسكله را با موانعى چون: مين‏هاى شناور، سيم‏خاردار حلقوى، هشت‏پرهاى خورشيدى، بشكه‏هاى انفجارى و ... استحكام بخشيده بود كه نيروى ما براى رسيدن به خط اول مقدم عراقى مى‏بايست اين موانع را ردّ مى‏كردند. پس از اين موانع ايذايى، سربازان تا بن دندان مسلح عراقى حضور داشتند.
حال من بعد از دو روز كاملاً خوب شد و در يكى از مأموريت‏هاى شناسايى همراه بچه‏ها رفتم. اين عمليات هم مانند عمليات والفجر 8 عجيب بود. از يك طرف، بردن تجهيزات و امكانات سنگين از محور ما به سمت خطوط دشمن مشكل محال به نظر مى‏رسيد و از طرفى ديگر، مهلت سه روزه نيروهاى اطلاعات شناسايى در حال تمام شدن بود. به لطف خدا و تلاش شبانه‏روزى، كار بر روى نقاط كور دشمن در حال كامل‏شدن بود. نيروهاى مهندسى رزمى در حال احداث استحكامات و خاكريزهاى جديد در اطراف اسكله ما بودند. نيروهاى يگان دريايى لشكر به فرماندهى سيدمصطفى گلگلون، قايق‏ها و بلم‏هايى را كه براى عبور از درياچه لازم بود، با خود آورده بودند. تقريباً تمامى واحدهايى كه در عمليات نقش ايفا مى‏كردند، در گوشه گوشه‏هاى دژ و در امتداد خاكريز و درياچه مصنوعى مستقر شده بودند.
حال و هواى تلاش و مجاهدت دوباره در نيروها زنده شده بود. تلخى ناكامى و شكست عمليات كربلاى 4 از ذهن بچه‏ها پاك شده و نيروها قبراق و سرحال خود را براى شركت در عمليات آماده مى‏كردند.
اسكله تغييرات زيادى پيدا كرده و از خلوت و تنهايى درآمده بود؛ طورى كه مملو از امكانات و نيرو شده بود. نيروهاى ادوات و توپخانه لشكر در جاهاى مناسب موضع‏گيرى كرده بودند تا در وقت مناسب به كمك نيروهاى زرهى و پياده بيايند.
تقويم سال 1365 آرام آرام از اوايل نيمه دوم دى مى‏گذشت. گردان‏هاىمسلم بن عقیل(س)  و مالك‏اشتر و گردان يا رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله، جزء اولين گردان‏هايى بودند كه از سيلاويه به شلمچه نقل مكان كرده بودند. همه اين جابه‏جايى‏ها در شب انجام شده بود تا كنجكاوى عراقى‏ها كمتر برانگيخته شود. مقر گردان‏ها را به ترتيب اولويت حضور در عمليات در نزديكى سنگر فرماندهى لشكر قرار داديم.
به اطلاع نيروها رسانده شد كه نامه‏ها و وصيت‏نامه‏شان را بنويسند. نيروها حال معنوى زيبايى پيدا كرده و نماز شب گل كرده بود. نواى زيارت عاشورا و دعاى توسل از درون هر سنگرى به گوش مى‏رسيد.
غروب روز هجدهم دى، زودتر از هميشه، بچه‏ها را به شامى دلپذير ميهمان كردند. دستور آماده‏باش صد در صد و حركت صادر شد. با صداى گلبانگ اذان مغرب، نمازها به جماعت خوانده شد. آن‏گاه دو تيم از محور 1 و 2 اطلاعات، قبل از نيروهاى پياده با بچه‏هاى غواص و با سلاح‏هاى سبك و نارنجك سوار بلم شدند تا با تاريك شدن هوا در سكوت كامل به سمت خط او دشمن حركت كنند. دو سه گردان غواص از نيروهاى لشكر 41 ثارالله‏عليه السلام در اين نبرد قهرمانانه شركت كردند. از زمانى كه آن‏ها را زير قرآن عبور كرده تا به حالا كه ساعت نه و نيم شب را نشان مى‏داد، دل تو دل ما نبود. هنوز بى‏سيم آن‏ها روشن نشده بود. همه كسانى كه از اعزام آن‏ها خبر داشتند، دست نياز به درگاه خدا بلند كرده بودند و انتظار كمك از خداى بزرگ داشتند.
حول و حوش ساعت 10 شب بود كه نيروهاى خط شكن غواص اعلام كد كردند و معلوم شد كه به نقطه رهايى رسيده‏اند. وقتى رمز عمليات شنيده شد، صداى تيراندازى در خط پيچيد. پس از نيم ساعت، صداى غواص‏ها از بى‏سيم آمد كه مى‏گفتند: خط را شكستيم و وارد جاده خاكى شديم. لبخند رضايت بر لبان بچه‏هاى فرماندهى نقش بست. گردان غواص كه بدون كمترين مانعى خط را شكسته بود، به تعقيب دشمن پرداخته بود.طوسى به من گفت:"سيدحبيب، سريع برو به موقعيت اکبرنژاد(فرمانده گردان مسلم)و بگو طوسى پيغام فرستاد كه طبق برنامه نيروها را به سرعت به اسكله ببر و بزن به خط دشمن. به تقى مهرى هم بگو كه نيروى راهنما را با آن‏ها بفرستد."
نيروهاى ‏گردان مسلم بن عقیل(س) از سنگرهاى‏شان تا اسكله كه حدود يك كيلومتر مى‏شد، پياده آمده و در اسكله منتظر دستور بودند. على اكبرنژاد، فرمانده شجاع و لايقى بود. او مى‏دانست كه پس از شكسته شدن خط اول عراقى‏ها، آن‏ها اسكله را مى‏كوبند. نيروهاى گردان را ستونى با فاصله حدود يك متر در كنار دژ مستقر كرد. پس از ابلاغ دستور، هر گروهانى با دسته‏هايش آماده بود تا پس از عبور از درياچه به خط اول دشمن بزند.
اکبرنژاد و  عیسی اتراچالی (جانشین گردان مسلم) بدون آرام و قرار نيروها را سوار قايق‏ها مى‏كردند.

بچه های گروهان میثم از گردان مسلم، اولين نيروهايى بودند كه با قايق‏ها به وسط درياچه رسيدند. الحاق نيافتن بچه‏هاى لشكر 31 عاشورا در ساعت اول عمليات اگر چه طبيعى بود، باعث شده بود عراقى‏ها بر درياچه مسلط شوند و با چهارلول ضدهوايى شليكا و دولول 23 ميلى‏مترى و خمپاره روى بچه‏ها آتش بريزند.
همزمان چند گلوله خمپاره بى‏هدف به سمت اسكله ما شليك شد. به لطف خدا بعضى‏شان منفجر نشد؛ و الا خسارتى جدى به نيروهاى ما وارد مى‏شد. رفتم داخل ديدگاه. قايق‏ها زير نور منور عراقى‏ها به وضوح ديده مى‏شدند. از آن‏طرف، آتش تيربارهاى مختلف روى بچه‏هاى قايق‏سوار متمركز بود. لطف خدا همچنان شامل حال بچه‏ها بود. گلوله‏ها با برخورد به امواج آب كه بر اثر مانور قايق‏ها ايجاد مى‏شد، كمانه مى‏كردند و از بالاى سر بچه‏ها مى‏گذشتند. فانوس‏هاى سيار، مسير عبور نيروها را مشخص مى‏كردند. تا وقتى به خط برسد، به سمت سنگر فرماندهى به راه‏افتادم. در مسير، در آن شلوغى و ازدحام نيروهاى خودى ديدم؛ چند نفر دارند مى‏آيند و چيزهايى از اين و آن مى‏پرسند اما نتيجه نمى‏گيرند. على‏رضا افشار و همراهانش بودند. با آن‏ها سلام و عليك كردم. برادر افشار گفت: »سنگر فرماندهى لشكر 25 كجاست؟«
گفتم: »الان شما را به آن‏جا مى‏برم.«
افشار و همراهانش بادگير به تن و ماسك ضدشيميايى با خود به همراه داشتند. به راننده‏شان گفتم: »برادر، ماشين را در كنار دژ، لاى بريدگى استتار كن.«
وقتى به سنگر فرماندهى رسيديم، مرتضى قربانى، محمدحسن طوسى، عبدالله عمرانى، پاشا و سيدمنصور نبوى و ... توى سنگر بودند. شدت آتش طرفين در اين زمان به اوج خود رسيده بود و منطقه از شدت آتش‏بازى مى‏لرزيد.
آن‏ها با ديدن افشار با او خوش و بش كردند. پس از آن خيلى سريع رفتند سراغ بى‏سيم‏ها و گزارش‏هايى كه بچه‏ها از جلو مى‏فرستادند. هر چه خبر از بى‏سيم‏ها شنيده مى‏شد، خوش بود. حاج عبدالله عمرانى و سيدمنصور نبوى خواستند در همان موقع شب بزنند به خط كه مرتضى قربانى و طوسى هر دو مانع رفتن آن‏ها شدند.
اولين خبرى كه از گردان مسلم بن عقیل(س) شنيده شد، اين بود: »بچه‏ها را در اسكله عراقى‏ها پياده كرده‏ايم.« نيروهاى موج يك با دادن كمترين شهيد خط عراقى‏ها را شكسته و روى جاده شنى در حال پيشروى هستند.«
صداى تكبير فرماندهان بلند شد. كسانى كه در سنگر بودند، همديگر را به پاس اين پيروزى بغل كردند و بوسيدند و بعضى هم البته اشك شوق ريختند. در همين لحظه،  علی اکبرنژادفرمانده گردان مسلم بن عقیل(س)از طوسى در مورد باقى‏مانده گردان كسب تكليف كرد. طوسى گفت: »على‏آقا، نگران نباش ... خودم با نيروهاى باقى‏مانده مى‏آيم.« سپس به من گفت: »برو اسكله، ببين كدام گروهان از گردان مسلم به خط نزده ... فرمانده‏اش را پيدا كن و بگو نيروهايت را به حالت انتظار نگه‏دار تا دستور بعدى بيايد.«
دستور طوسى را به مسلم یزدانی فرمانده گروهان یاسر گردان مسلم بن عقیل(س) منتقل كردم و به سنگر فرماندهى برگشتم.
چيزى تا اذان صبح نمانده بود. پس از طلوع فجر صادق، نماز صبح را خوانديم و منتظر شديم تا روز بار ديگر سرزمين شلمچه را دربرگيرد. برادر طوسى رو به عمرانى و سيدمنصور كرد و گفت: »آماده باشيد تا حركت كنيم.«
هر يك از فرماندهان با بى‏سيم‏چى‏اش به‏راه افتاد. وقتى به اسكله رسيديم، نيروهاى فراوانى در اطراف آن به چشم مى‏خوردند. طوسى از اين صحنه دل نگران شد. به بى‏سيم‏چى‏اش گفت: »فوراً نوريان رئيس ستاد لشكر را برايم بگير.«
وقتى ارتباط طوسى و نوريان برقرار گرديد. طولى نكشيد كه رئيس ستاد لشكر خود را به ما رساند. طوسى گفت: »آقاى نوريان، اين‏جا خيلى نامنظم است. اگر همين‏طورى پيش برود، نيم ساعت ديگر هواپيماهاى عراقى همه را قتل‏عام مى‏كنند. سازماندهى در اين‏جا نامناسب است. فوراً اسكله را از نيروهاى غيرمسئول تخليه كن.«
در درون قايق و كنار طوسى از بى‏سيم شنيدم كه ديده‏بان‏هاى توپخانه تازه خود را به خط اول رسانده‏اند و مرتب گرا مى‏دهند و به اذن الهى آتش آتشبارهاى سنگين ما روى عراقى‏ها فرود مى‏آيد.
طوسى مرتب با بى‏سيم به فرمانده توپخانه لشكر مى‏گفت: »مبادا بى‏هدف شليك كنيد ... سعى كنيد كارتان دقيق و باحساب باشد.«
قايق به سختى ما را تا اسكله رساند. بچه‏ها در شب گذشته از معبرى تنگ عبور كرده بودند. البته آن‏ها حدود 200 متر مانده به اسكله عراق از قايق پايين پريده و بقيه راه را شنا كرده بودند. جمع ما خود را علی اکبرنژادفرمانده گردان مسلم بن عقیل(س) رساند. هنوز نيم ساعت از رسيدن ما نگذشته بود كه مرتضى قربانى نيز به خط آمد. حركت ما به سمت جلو آغاز شد. شب گذشته، بچه‏ها كار بزرگى انجام داده بودند. جنازه سربازان عراقى كنار جاده عين برگ پاييزى ريخته بود. جليقه‏هاى نجات غواصان ايرانى هم روى خشكى ديده مى‏شد. رنگ مشكى جليقه‏ها حالت خاصى به آن نقطه بخشيده بود.
حاج عبدالله عمرانى خود را آماده كرده بود تا چند روزى در خط بماند. با نظر طوسى پيش حاج عبدالله ماندم. حجت‏الله مستشرق - جانشين مخابرات لشكر - و رحيم طوسى كه بى‏سيم‏چى حاج عبدالله بود نيز در كنار او ماندند. طوسى و قربانى، مكانى را براى مقر تاكتيكى لشكر در خط 2 در نظر گرفتند و بنا شد ما براى نظارت و فرماندهى به خط اول كه هر لحظه تغيير مى‏كرد، برويم. به اتفاق گروهان یاسر و علی اکبرنژاد زودتر خود را به خط رسانديم.

 

کربلای5

http://i34.tinypic.com/k06c05.jpg

بچه‏هاى گردان غواص از لشكر ثارالله و گردان مسلم بن عقیل(س)  درس سختى به دشمن داده بودند. عجيب‏تر اين كه در طى حدود 8 ساعت چقدر دشمن را به عقب رانده بودند! آن قدر آتش دشمن در خط سنگين بود كه با تأخير فراوان از سه‏راه مرگ گذشتيم و به اطراف كانال پرورش ماهى كه نيروهاى خودى تا آن‏جا پيشروى كرده بودند، رسيديم. حاج عبدالله پس از بررسى وضعيت خط و ديدن آرايش تانك‏هاى دشمن متوجه شد كه به‏زودى پاتك سختى شروع مى‏شود. به مشورت با على اكبرنژاد پرداخت. على‏آقا گفت: »حدس من هم همين است.«
پس از شور و مشورت، موضوع فوراً به اطلاع فرماندهى لشكر رسانده شد تا در اسرع وقت تمهيدات لازم انديشيده شود. گردان تازه نفس يا رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله براى پشتيبانى به خط اعزام گرديد. با درخواست ما از توپخانه لشكر، زواياى لوله‏هاى بزرگ آتشبارهاى سنگين ما به طرف مواضع عراقى‏ها دقيق‏تر شد. گروهان ضدزره از گردان يا رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله خود را با سختى فراوان با آر پى جى 7 و آر پى جى 11 به ضلع شرقى سه‏راه مرگ رساند و منتظر دستور شد. راه‏كارهاى مناسب را على اكبرنژاد و حاج عبدالله عمرانى انديشيدند. ما نيز آن نقطه را رها كرده، خود را براى ارزيابى ضلع غربى سه‏راه مرگ خود را به آن‏جا رسانديم. هر كس از آن‏جا ردّ مى‏شد، هديه‏اى اگر چه كوچك از دست عراقى‏ها دريافت مى‏كرد. در همين جا ماشين تداركات گردان مسلم، هدف گلوله مستقيم تانك قرار گرفت و كارنامه برادر قلی زاده مسئول تدارکات گردان مسلم بن عقیل(س)  امضا شد و به ملكوت پر كشيد.
وقتى من، حاج عبدالله و حجت‏الله مستشرق به نزديكى سه‏راه رسيديم، احساس كرديم زمين زير پاهاى‏مان مى‏لرزد! زاويه ديد دشمن روى سه‏راه مرگ طورى بود كه اگر افراد سينه‏خيز هم مى‏رفتند، مورد اصابت قرار مى‏گرفتند، اما ما مجبور بوديم به هر نحو ممكن به ضلع غربى سه‏راه مرگ برويم؛ چون آن‏طرف هنوز بچه‏هاى غواص در حال مقاومت بودند؛ نيرو، اسلحه و مهمات‏شان ته كشيده بود.
به لطف خداى بزرگ، به هر وضعى بود، البته با گرفتن هديه از دست عراقى‏ها به ضلع غربى سه‏راه رسيديم. گروهان ضدزره به دستور عمرانى به زحمت و دادن چندين مجروح به ضلع غربى سه‏راه مرگ آمد. در همين زمان، آتش سنگين پاتك، كاتيوشا و ادوات عراقى‏ها روى سر ما باريدن گرفت. حاج عبدالله، بچه‏هاى ضدزره را با فرياد تشجيع مى‏كرد و به آن‏ها مى‏گفت كه چگونه آرايش بگيرند. از صداى شنى تانك‏ها فهميديم كه عراقى سرانجام كار پاتك را شروع كرده‏اند. تانك‏ها خيلى به ما نزديك شده بودند. با فرياد حاج عبدالله، سه نفر از آر پى جى‏زن به سمت تانك‏ها شليك كردند؛ اما هيچ كدامشان به هدف نخورد. حركت تانك‏ها مثلثى بود و نفرات پياده پشت سر تانك‏ها موضع گرفته بودند. به دستور حاج عبدالله، خدمه آر پى جى 11 به زحمت توانستند در گوشه تلى خاك موضع بگيرند؛ طورى كه تانك‏ها متوجه نشوند. با اولين شليك آن‏ها، برجك يكى از تانك‏ها از جايش كنده شد و مهمات درون آن با صداى مهيبى منفجر شد. صداى تكبير همه بلند شد. بر اثر شليك آتش عقبه آر پى جى 11، خاك شديدى از موضع آن بلند شد و عراقى‏ها هم شروع به اجراى آتش بر روى نقطه استقرار ما كردند. در همين حين، خمپاره‏اى در درون كانالى كه ما در آن بوديم، فرو افتاد. حجت‏الله مستشرق بر اثر تركش‏هاى فراوانى كه بر بدن او نشست، غرق در خون شد. خودم را به او رساندم؛ اما او به شهادت رسيده بود. سرش را با تأثر به دامن گرفتم. مثل فرشته‏اى لب‏هايش را فرو بسته و به خواب رفته بود. همزمان با ضلع غربى، در ضلع شرقى نيز عراقى‏ها اقدام به پيشروى كرده بودند. جنگ نابرابرى بين ما و عراقى‏ها شروع شده بود؛ آن‏ها با تانك‏هاى دورگه و زيتونى‏شان، ما با كلاشينكف و آر پى جى. عراقى‏ها در پناه تانك‏هايشان جلو آمده و ما آماده جنگ تن به تن بوديم. نيروهاى روبه‏روى ما، كماندوهاى عراقى بودند. جنگ تن به تن ما با پرتاب نارنجك شروع شد. با فرياد حاج عبدالله، نيروهاى گردان يا رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله خود را به ما رساندند. حاج حسين بصير - فرمانده گردان - نيز به ما پيوست. از وقتى حجت‏الله مستشرق شهيد شده بود، كارهاى مكالمه با بى‏سيم را رحيم طوسى انجام مى‏داد. وقتى حاج حسين به ما رسيد. با روحيه‏اى شاد و همراه با غرور فوراً جاى هر كدام از نيروها را مشخص كرد. آر پى جى‏زن‏ها دست به كار شدند و پنج شش تانك عراقى زده شد. عراقى‏ها هوا را پس ديدند، فوراً عقب نشستند و به تلافى اين عقب‏نشينى، مواضع ما را به شدت زير باران گلوله گرفتند. در همين اثنا، رحيم طوسى با عجله دهنى بى‏سيم را به حاج عبدالله داد. حاج عبدالله با لبخند گفت: »الله‏اكبر، الله‏اكبر ...«
رفتم جلو و گفتم: »حاج عبدالله، چه خبر؟«
گفت: »همين الان مرتضى به من خبر داد كه رزمندگان اسلام روى عراقى را كم كردند!«
گفتم: »چطورى؟«
گفت: »به گفته مرتضى قربانى، اين تك را كه ما خاموش كرديم، شخص ماهر عبدالرشيد - فرمانده سپاه سوم عراق - و عدنان خيرالله - وزير دفاع - فرماندهى مى‏كردند و صدام هم در چند كيلومترى جبهه خود بر كار نيروهاى عراقى نظارت داشته.«
دشمن ضربه سختى از پايدارى و استقامت نيروهاى گردان يا رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله خورده بود. بچه‏ها هم براى اين‏كه خط محفوظ بماند، كار ساخت سنگرهاى انفرادى را خيلى زود تمام كردند.
آن روز كه روز اول عمليات كربلاى 5 و روز بيستم دى ماه سال 1365 محسوب مى‏شد، براى ما روز سخت و جانفرسايى بود. آفتاب شرمنده از روى شهيدان، در حال غروب‏كردن بود. به حاج عبدالله گفتم: »دستور بده تا بدن مطهر حجت‏الله مستشرق را به عقب ببرند.«
وقتى جنازه مطهر حجت روى برانكارد قرار گرفت، آخرين وداع را او انجام كردم و صورتش را بوسيدم. اين آخرين ديدار من با او در دنيا بود. مراحل بعدى عمليات مى‏بايست اجرا مى‏شد، مرحله بعدى، تصرف كانال ماهى و كارخانه پتروشيمى عراق بود. در اين مرحله، نيروهاى تازه نفس با پشتيبانى توپخانه و ادوات مى‏بايست با هماهنگى لشكرهاى ديگر كه از ساير محورها عمليات را پى‏گيرى مى‏كردند، انجام مى‏شد. مرحله بعدى هم عبور از روى پلى بود كه دشمن بر روى كانال ماهى زده بود. اگر هر يك از طرفين موفق به اين كار مى‏شد، برترى با او بود.
نيمه‏هاى شب بود كه نيروهاى گردان يا رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله به فرماندهى حسين بصير و گردان مالك‏اشتر به فرماندهى بابايى خود را آماده كردند تا به لطف خداى متعال بر دشمن بتازند. در همان شب، كانال ماهى و كارخانه پتروشيمى به طور كلى در اختيار نيروهاى ايرانى قرار گرفت. بر اثر اين تفوق، موضع ما هم تغيير كرد و در يكى از كانال‏هاى فرعى پرورش ماهى استقرار يافتيم.
فردا صبح، بعد از طلوع آفتاب دانستيم كه ۲۱/۱۰/۶۵ روز سخت و پرزحمتى براى ما خواهد بود.
ساعات اول صبح بود. تنوع آتشبارهاى دشمن نشان مى‏داد كه امروز روز ديگرى براى ما خواهد بود. اولين بار بود كه مى‏ديدم گردان‏هاى دشمن همزمان اجراى آتش مى‏كنند. هدف دشمن، كوبيدن نقطه به نقطه عقبه استقرار ما بود.
تانك‏هاى تى - 72، مانور گسترده‏اى را آغاز كرده بودند و با هدف خاصى به صورت افقى تردد مى‏كردند. پروازهاى هواپيماهاى جنگى دشمن نيز بى‏سابقه زياد شده بود.

ادامه نوشته

گزارش چهارمین گردهمایی رزمندگان دفاع مقدس گردان مسلم/بادله ساری.مرداد1386

 مرداد 1386



گردان مسلم لشكر 25 كربلا زبانزد همه بود به مراسم دير رسيديم اما رسيديم تازه آغاز شده بود در اردوگاه دانش آموزي با دله، كيلومتر 10، جاده‌ي نكا ـ ساري، اگر چه ما دير رسیديم اما هنوز آنقدرها هم شلوغ نشده بود خيلي ها بودند كه شايد اگر نامشانرا ببريم، شرمنده آنهايي مي شويم كه نامشان را نبرده ايم.
مجري برنامه جانباز است، اهل جنگ بوده ،اما از اهالي گردان مسلم ابن عقيل نبوده است. مجري عصا زنان به پشت تريبون مي آيد.
بنر بزرگي پشت سر مجري است«چهارمين همايش رزمندگان دوران دفاع مقدس گردان مسلم ابن عقيل (لشکر ويژه 25 كربلا)، استان هاي گلستان، مازندران و گيلان
اين نوشته ی روي بنر بود و اما كاغذ مقابل مجري حرف هاي شيرين داشت.
«مادرش مي گفت يك بار هم او را سير نديدم و حسرت نگاه آخرش در دلم مانده است»، «پدرش لقمه حلال به او داد تا نامش در زمره‌ي اصحاب عاشورايي خمينی ثبت شود»
شب ،شب خاطره ها بود... 

ادامه نوشته

زندگینامه روحانی شهیدحمیدرضاشیرازی شهیدی از دیار قائمشهرو از قبیله گردان مسلم

 روحاني شهيد حميدرضا شيرازيفرزند: عابد
استان: مازندران شهرستان: قائم‌شهر
تولد: 1349- روستاي كردكلا
شهادت:4/3/1367
شهيد حميد رضا شيرازي‌، فرزند عابد در سال1349 ‌ در روستاي‌ «كردكلا» از توابع‌ شهرستان‌ قائم‌ شهر، بخش‌ جويبار‌ در خانواده‌اي‌ مذهبي‌ پا به‌ عرصه‌ گيتي‌ نهاد. ايام‌ كودكي‌ را در روستاي‌ كردكلا سپري‌ نمود. از سن‌ هفت‌ سالگي‌ دردبستان‌ «شهيد سجادي» به‌ دانش‌ اندوزي‌ و كسب‌ علم‌ پرداخت.‌ كلاس‌ سوم‌ ابتدايي‌ بود كه‌ از نعمت‌ پدر محروم‌ گشت‌، ولي ‌مادري‌ دلسوز و مهربان‌ جاي‌ پدر را براي او پر كرد. با اتمام دوران دبستان به مدرسه راهنمايي رفت.‌ سال‌ اول‌ را كه‌ تمام‌ كرد، يعني در سيزده‌ سالگي،‌ به‌ تشويق‌ خانواده‌ براي‌ تحصيل‌ علوم‌ ديني‌ وارد حوزه ‌علميه‌ «كوتنا» قائم‌ شهر شد و در آن‌جا به‌ فراگيري‌ دروس‌ علمي‌ و ديني‌ پرداخت‌ و از طلبه‌هاي‌ ممتازي بود كه‌ در مدت‌ كمي‌ توانست‌ بسياري‌ از كتاب‌هاي‌ درسي‌ حوزه‌ را به‌ پايان برساند. در آن‌ برهه‌ از زمان‌، كه شعله‌هاي جنگ‌ زبانه مي‌كشيد، وجودش‌ را در سنگر جبهه‌ ضروري‌ دانست‌ و باشور و اشتياق‌ نداي‌ «هل‌ من‌ ناصر ينصرني‌» امام را لبيك‌ گفت‌ و عازم‌ ميدان نبرد شد. بعد از مدتي‌ در عمليات‌ والفجر مقدماتي‌ شركت‌ و به‌عنوان‌ پيك‌ و مسؤول تبليغات‌ گردان‌ انجام‌ وظيفه‌ ‌كرد.
از حسن‌ تقوا و راز و نياز او با خدا، سخن‌ها گفته شده. هميشه‌ آرزوي‌ يك‌ زندگي‌ آرام‌ توام با سعادت‌ ورستگاري‌ را داشت. زيبايي و دل‌نشيني و بيان‌ ايشان‌، هميشه‌ باعث‌ ترويج‌ معنويت‌ در رزمندگان‌ بود. بعد از بازگشت‌ از جبهه، مصمم‌تر از دفعه‌ قبل‌، با قلبي‌ آكنده‌ از عشق‌، روانه ميدان شد و در عمليات‌ جزيره‌ مجنون‌ شركت‌ كرد. دفعه بعد كه اعزام‌ شد، شور و اشتياق وصف‌‌ناپذيري‌ داشت‌ و در گردان‌ مسلم‌ بن‌عقيل‌ مسؤوليت‌ پيك‌ گردان‌ را به‌عهده‌ گرفت‌ و در عمليات‌ كربلاي‌ چهار شركت‌ كرد.
شهيد شيرازي‌ در عمليات‌هاي‌ متعددي‌ شركت‌ نمود. يك‌ بار در شلمچه‌، در تاريخ 18/1/66، از ناحيه‌ پاي‌ راست‌ مجروح‌ و به‌ بيمارستاني‌ در اصفهان‌ منتقل‌ شد. شدت‌ جراحت‌ به‌ حدي‌ بود كه‌ پزشكان‌ تصميم‌ به‌ قطع‌پاي‌ ايشان‌ گرفتند، اما آن‌ شهيد با چشماني‌ پر از اشك‌ مي‌گفت‌ كه‌ اين‌ پا را احتياج‌ دارم.‌ در نهايت‌، با جراحي‌اي‌ كه‌ انجام‌گرفت‌، از قطع‌ پا جلوگيري‌ شد. بعد از مدتي‌ به‌ بيمارستان‌ بوعلي‌ سيناي‌ ساري‌ منتقل‌ گرديد. سه‌ ماه بعد‌، دوباره به‌ جبهه‌ اعزام‌شد و در عمليات كربلاي پنج‌ شركت‌ كرد. بعد از عمليات‌، به‌ زيارت‌ امام‌ رضا عليه‌السلام مشرف‌ شد و از او خواست‌ كه‌ در راه‌ خدا شهيد شود. پس‌ از زيارت‌، به‌ منزل‌ برگشت‌ و به‌ مادرش‌ گفت:‌ اگر من‌ شهيد شدم‌، طوري‌ گريه‌ نكن‌ كه‌ صدايت‌ را نامحرم‌ بشنود. سپس با شور و اشتياق براي‌ اعزام‌ به‌ جبهه‌، در گردهمايي‌ عاشقان‌ كربلا در قائم‌ شهر شركت‌ كرد و به‌ لشكر 25 كربلاي‌ مازندران‌ پيوست‌ و با لباس‌ روحانيت‌ در عمليات‌ كربلاي‌ پنج شركت‌ نمود كه‌ با افتخارترين‌ عمليات‌ بود.
زندگي‌ او سراسر شور و اشتياق براي‌ وصال‌ بود؛ وصال‌ با خدا، با معشوق. بسيجي‌ بود و عاشق‌ كربلا، مخلص‌ در راه‌ خدا وعاشق‌ شهادت‌ بود تا با امام‌ حسين عليه‌السلام ديدار كند. بلي‌، ديدار با امام‌، ديدار با پيامبر صلي‌ا... ‌عليه ‌و آله و ديدار با خداوند.
از نظر اخلاقي‌، فردي‌ مودب‌، و با تقوا و پاكيزه‌ بود. براي‌ ديگران‌ احترام‌ زيادي‌ قائل‌ مي‌شد. هميشه‌ مشوق افراد به‌ نماز و روزه‌ و تلاوت‌ قرآن‌ بود. علاقه‌ زيادي‌ به‌ حضرت‌ امام‌ خميني رحمه` ا... عليه داشت.‌
سرانجام‌ در تاريخ4 ‌/367/3 1به‌ درجه‌ رفيع‌ شهادت‌ نايل‌ شد و‌ پس‌ از هشت‌ سال‌، پيكرش‌ در پنجم‌ ماه‌ مبارك‌ رمضان ‌سال1374 ‌ به‌ خاك‌ سپرده‌ شد.
روحش شاد و راهش پررهرو باد

بازپس گیری شهر مهران

مدت زمانى نگذشت كه لشكر اقدام به سازماندهى نيرو و امكانات خود كرد. نيروها به فراخور وظيفه‏شان فراخوان شدند تا هر چه سريع‏تر خود را به منطقه برسانند.
هنوز نصف ايام مرخصى‏ام را نگذرانده بودم كه دستور فرماندهى مبنى بر بازگشت به جبهه به من نيز داده شد. خيلى سريع خود را به هفت‏تپه - مقر لشكر - رساندم. ضرورت بازپس‏گيرى شهر مهران براى نيروها تشريح شد و اين‏كه هيچ عاملى نبايد مانع انجام اين كار شود. در مرحله اول فراخوان، راه‏كارهاى مناسب از روى نقشه‏هاى موجود براى نيروهاى اطلاعات شناسايى تشريح گرديد. در همين جلسه اعلام شد كه از ناحيه قرارگاه به فرماندهان لشكر 25 كربلا دستور داده‏اند تا نزديك‏ترين مكان به مهران را براى قرارگاه تاكتيكى انتخاب كنند تا از آن‏جا روى منطقه كار شناسايى انجام شود.
بعد از اين‏كه طوسى همراه دو سه نفر از نيروهاى اطلاعات شناسايى از منطقه بازديد كرد، با مطالعه مناسب، منطقه »ملكشاهى« را بهترين گزينه براى قرارگاه تاكتيكى يافت.
دو سوم از ماه ارديبهشت سال 1365 گذشته بود. كه نيروهاى اطلاعات شناسايى لشكر 25 در منطقه ملكشاهى مستقر شدند و همزمان فراخوان نيروهاى پياده لشكر از نقاط پدافندى و پشت جبهه به سوى هفت‏تپه نيز شروع گرديد.
نيروهاى اطلاعات شناسايى لشكر، با تشكيل تيم‏هاى مختلف، كار شناسايى اوليه و تكميلى را با ترسيم نقشه و علامت‏گذارى مناسب شروع و تمام كردند.
آزادسازى مهران، عزم و همت بچه‏ها را مى‏طلبيد كه الحمدلله شور و اشتياق آن در نيروها ديده مى‏شد. بعد از گذشت چند روز، انتقال نيروهاى رزمى و پياده به قرارگاه تاكتيكى »ملكشاهى« انجام شد و يكى دو روز قبل از عمليات، دستور تجمع نيروها در ميدان صبحگاه داده شد.
بعد از خواندن نماز صبح، سيل نيروها به طرف ميدان صبحگاه سرازير شدند و در صفوف منظم قرار گرفتند. بعد از تلاوت آياتى چند از كلام‏الله مجيد، حاج يونس محسن‏پور مداحى كرد. رزمنده‏ها با قطرات اشك خود، روح جلسه را صيقل دادند. سپس مرتضى قربانى - فرمانده لشكر - به جايگاه رفت و با سخنان آتشين و دلگرم كننده‏اش، انگيزه‏هاى معنوى نيروها را مضاعف كرد و در آخر صحبت‏هاى كوتاهش، مقدم ميهمان عزيز لشكر، برادر على شمخانى، را گرامى داشت.
همين كه برادر شمخانى در جايگاه قرار گفت، نيروها به احترام ايشان از جا برخاستند و براى خوشامدگويى و نشان دادن روح جنگاورى، اين شعارها را تكرار كردند:

فرمانده آزاده
آماده‏ايم آماده
فرمانده خطشكن
خط جديد را بشكن
جنگ جنگ تا پيروزى

آن‏گاه برادر شمخانى درباره ضرورت آزادسازى مهران و تبعات سياسى آن سخن گفت. در پايان، قبل از روشن شدن كامل هوا، نيروها به چادرها و سنگرهاى خود برگشتند. همه چيز آماده بود تا به سمت مهران يورش ببريم. تا آن را از چنگال عراقى‏ها بيرون بكشيم.
آن روز تا غروب، هر كدام از نيروها مشغول كارى شد. بعضى نامه و برخى وصيت‏نامه نوشتند و بعضى ديگر سلاح‏ها را تميز كردند و گروهى هم به خواندن دعا و قرآن مشغول شدند. در اين بين، فرماندهان فرصت هيچ‏كارى جز طراحى، هماهنگى و ساير موضوعات مرتبط با فرماندهى را نداشتند.
شب وداع از راه رسيد؛ شبى كه يادآور شب عاشوراى امام حسين‏عليه السلام بود. آن شب با گريه و دعا سپرى شد. تا اين‏كه نيروهاى اطلاعات را در چادر طراحى عمليات جمع كردند. در اين جلسه كه با حضور مرتضى قربانى برگزار گرديد، براى نيروهاى اطلاعات چگونگى روند اجراى عمليات را توضيح دادند. بنا بر توضيحات مرتضى قربانى قرار شد گردان حمزه به فرماندهى ولى‏الله نانواكنارى خطشكن باشد؛ گردان يا رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله به فرماندهى حاج على‏اصغر بصير بعد از گردان حمزه‏عليه السلام علاوه بر استمرار عمليات به پاك‏سازى خط و سنگرهاى عراقى بپردازد. گردان امام حسين‏عليه السلام به فرماندهى حاج فتحعلى رحيميان و گردان امام محمدباقرعليه السلام به فرماندهى عليرضا بلباسى و گردان مسلم به فرماندهى على اكبرنژاد در مراحل بعدى عمليات وارد عمل شوند. نيروهاى اطلاعات شناسايى هم نيروهاى تخريب‏چى را راهنمايى كنند تا معبر باز شود.
حاج رحيم بردبار - فرمانده تخريب لشكر - توضيح داد كه ما بعد از باز كردن معبر، با نوار مخصوص و قرص سبزرنگ شب‏نما، معبر را مشخص مى‏كنيم. پس نيروهاى اطلاعات شناسايى موقع عبور دادن نيروها سعى كنند به اين دو موضوع توجه كنند. ضمناً در مرحله اول كه گردان حمزه سيدالشهداء وارد عمل مى‏شود، من خودم در ابتداى معبر خواهم بود.
ساير گردان‏ها و واحدها نيز نظريات‏شان را ارايه دادند. در پايان جلسه، به دستور مرتضى قربانى، من و سيدعلى دوامی(بهارسال ۱۳۶۷ در مقام جانشینی گردان مسلم در منطقه شلمچه به شهادت رسید)، وظيفه انتقال نيروهاى گردان حمزه سيدالشهدا را به عهده گرفتيم.

نيروهاى گردان حمزه سيدالشهدا با رعايت اصول حمله و تاكتيك‏هاى نظامى، آرام و بى‏صدا و به يك ستون خود را به نقطه رهايى رساندند. رأس ستون، من، حاج كميل كهنسال، سيدعلى دوامى، آقا رحيم بردبار و ولى‏الله نانواكنارى قرار داشتيم.
بعد از كمى معطلى كه سخت‏ترين لحظات قبل از عمليات محسوب مى‏شود، با اطلاع حاجى بردبار مبنى بر گشوده‏شدن معبر، حركت كرديم و سنگر كمين خودى را پشت سر گذاشتيم. بعد از ما، نيروهاى گردان به يك ستون و گروهان به گروهان از معبر عبور كردند.
تمام اين اقدامات در سكوت كامل انجام شد. حاج كميل براى اين‏كه خط طبيعى جلوه كند، هر از چند گاهى تك‏رگبارى با كلاش مى‏زد. اين كار همچنين باعث مى‏شد كه بچه‏ها در معبر زمين‏گير نشوند.
كار انتقال نيرو تمام شد. بى‏سيم‏ها روشن و تنظيم شدند. هوا به شدت دم كرده بود و پشه‏هاى خاكى امان‏مان را بريده بودند. به اشاره حاج كميل، بى‏سيم‏چى نانواكنارى كه على تركمان بود، دهنى را به حاجى داد. حاجى آهسته چند بار اعلام كد كرد كه من نفهميدم چى گفت. با اين تماس، فرماندهى متوجه شد كه ما در نقطه رهايى هستيم.
عقربه‏هاى كوچك و بزرگ كه روى اعداد 10 و 12 قرار گرفتند، به دستور نانواكنارى چند آر پى جى‏زن آماده شدند تا سنگرهاى عراقى را بزنند.
با اعلام رمز عمليات، لشكرهاى مجاور نيز آمادگى خود را براى عمليات اعلام كردند. لحظاتى نگذشت كه همزمان چند موشك آر پى جى سنگرهاى مقدم عراقى‏ها را درهم كوبيد. در پى آن، توپخانه، ادوات، كاتيوشا و ... اقدام به ريختن آتش تهيه كردند. نيروهاى گردان حمزه نيز در پناه آتش تهيه مناسب با گفتن تكبير شروع به شكستن خطوط عراقى‏ها كردند. خطوط مقدم خيلى سريع به تصرف ما درآمد. دشمن تا نيم ساعت گيج بود. شايد باور نمى‏كرد كه تصرف مهران به اين زودى در كام آن‏ها تلخ شود.
با طلوع آفتاب زرين، گردان يا رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله به فرماندهى حاج على‏اصغر بصير به صحنه درگيرى آمد تا علاوه بر پاك‏سازى مناطق آزاد شده، به پاتك‏هاى دشمن در محور خود جواب دهد. يكى از مشكلاتى كه سر راه گردان يا رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله پيش آمد، كانالى بود كه از ديد نيروهاى اطلاعات شناسايى ما مخفى مانده بود. با آوردن نردبام خيلى سريع براى اين مشكل تا حدودى چاره‏انديشى شد. حاج كميل به من و سيدمنصور نبوى - فرمانده طرح عمليات لشكر - گفت: »سريع خودتان را به كانال برسانيد و از وضع آن‏جا براى من خبر بياوريد.«
من و سيدمنصور با موتور از جاده‏هاى خاكى به اطراف كانال رسيديم. سر و صداى فراوانى از ناحيه عراقى‏ها و از آن‏طرف به گوش‏مان مى‏آمد. عراقى‏ها روى كانال تسلط كافى داشتند. به تدبير سيدمنصور، راه‏مان را كج كرديم و به دره‏اى رسيديم كه مسيل شهر مهران بود. آتش عين باران روى سرمان مى‏باريد. موتور را در گوشه‏اى پنهان كرديم و خود را سينه‏خيز به تپه‏اى رسانديم. آن‏گاه با ارتباط بى‏سيمى، موضوع را البته با كد و رمز به حاج كميل گفتيم. حاجى گفت: »سيدحبيب، حواستان باشد ... من با توپخانه هماهنگ مى‏كنم، شما فقط گراى مناسب بدهيد.«
با گراى سيدمنصور، امتداد كانال با اجراى آتش دقيق نيروهاى ما كوبيده شد. اين عامل مؤثرى شد تا نيروهاى گردان يا رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله به اهداف خود برسند.
بعد از كسب تكليف از حاج كميل، ايشان گفتند: »خودتان را به جاده آسفالته برسانيد. حاج حسين بصير پاى كار آمده و منتظر شماست.«
هر طور بود، حاج حسين را پيدا كرديم و به او خسته نباشيد و تبريك گفتيم. مثل هميشه لبخندى زد و گفت: »تبريك واقعى را بايد به اين بچه‏ها گفت.«
در همين لحظه، بى‏سيم‏چى، دهنى را به حاجى داد. شنيدم كه حاجى با كد و رمز نشانى مى‏دهد. گفتم: »حاجى، كى آدرس مى‏خواهد؟«
گفت: »آقا مرتضى، فرمانده لشكر.«
بعد از زمان كوتاهى، آقا مرتضى با يكى از بچه‏هاى اطلاعات به نام صمد اصفهانى خود را به ما رساند. در همين لحظه، چند هلى‏كوپتر از هوانيروز به كمك نيروهاى پياده ما آمدند و با شليك بى‏امان راكت، منطقه را در دريايى از آتش فرو بردند.
سرانجام دروازه‏هاى مهران به روى رزمندگان ايرانى لبخند زد و با آمدن گردان امام محمدباقرعليه السلام به صحنه، شهر مهران به سرعت و با كمك ساير لشكرهاى سپاه پاسداران به محاصره درآمد. ارتش عراق وقتى متوجه اين موضوع شد، نيروهايش را از داخل مهران بيرون كشيد و در ارتفاعات قلاويزان در شمال غربى مهران مستقر شد. اين استقرار تا حدودى به ضرر ما تمام شد؛ طورى كه نيروهاى ما را از ارتفاعات مى‏زدند. علاوه بر آن، اين تاكتيك آن‏ها تا حدودى روند عمليات را كند كرد.
هوا به شدت گرم بود و همه تشنه بوديم. بچه‏هاى تداركات به هر وضع ممكن براى بچه‏ها يخ و غذا و ساير امكانات آوردند. حالا ديگر ساعت 2 بعدازظهر را نشان مى‏داد. گردان امام محمدباقرعليه السلام به فرماندهى برادر بلباسى به امر حاج كميل کهنسال مى‏بايست از معبر ميدان مين عبور مى‏كرد. عجب ميدان مين وسيعى بود! اگر چه بچه‏هاى گردان حمزه آن شب از همان معبر گذشته بودند، وسعت آن براى ما نامعلوم بود.
حين عبور بچه‏هاى اين گردان از معبر، پاى يكى از بچه‏ها روى مين رفت و از زانو قطع شد. با اين اتفاق، نيروها خيلى متأثر شدند. امدادگرها اين مجروح را به عقب منتقل كردند. بدين ترتيب، كار عبور بچه‏هاى گردان امام باقرعليه السلام هم تمام شد.
با توجه به تپّه ماهورهاى فراوانى كه در مقابل‏مان قرار داشت و شدت آتش عراقى‏ها، خصوصاً تك‏تيراندازهاى‏شان، آمدن نيروهاى زرهى به صحنه عمليات ضرورى به نظر مى‏رسيد. بچه‏هاى اطلاعات عمليات هم بر اين موضوع اصرار داشتند. از اين‏رو به فرمان آقا مرتضى، نيروهاى زرهى را به صحنه آوردند. نيروى زرهى ما در آن عمليات، علاوه بر تانك‏هاى غنيمتى كه خدمه تانك‏هاى عراقى در حين فرار بر جا گذاشته بودند، تانك‏هاى خودى را هم شامل مى‏شد. در پايين دست قلاويزان كه دشت مسطحى بود، تانك‏ها را به حركت درآوردند. تا قبل از آمدن تانك‏ها به صحنه، تك‏تيراندازها و دوشكاچى‏هاى دشمن، بچه‏ها را مى‏زدند؛ اما با آمدن تانك‏هاى خودى، بچه‏ها توانستند در پناه تانك‏ها بهتر عمل كنند. حاج رسول قضاوى كه مسئوليت زرهى لشكر را به عهده داشت، بر روى اولين تانك سوار شده بود و جلوتر از همه حركت مى‏كرد.
با عبور دادن بچه‏هاى ديگر از مسير اصلى (جاده خاكى مهران به قلاويزان) به سمت بريدگى رفتم. حاج حسين بصير را روى تپه‏اى كه ديدگاه لشكر ما بود و در بالاى بريدگى قرار گرفته بود، ديدم. به تنهايى در حال شليك خمپاره 60 بود. با اشاره دست حاجى به بالاى تپه رفتم. گفتم: »چه مى‏كنى حاجى؟!«
گفت: »دارم با خمپاره 60 درو مى‏كنم.«
سرم را كمى بالا آوردم. از تعجب هاج و واج شدم. حدود 200 نفر عراقى در يك محوطه بزرگ تجمع كرده و بسيارى‏شان بى‏خيال و بى‏توجه به همه چيز در حال كشيدن سيگار بودند. به حاجى گفتم: »حاجى جان، با خمپاره 60 مشكل است. بهتر است با تيربار به حسابشان برسيم.«
از تپه پايين رفتيم و از شيارها خود را به نزديكى‏شان رسانديم در همين موقع احساس كردم كه حاجى حال خوشى ندارد كه ناگهان حاج حسين گفت: »سيدحبيب، اصغر، برادرم شهيد شد ... آن هم در محورى كه مسئوليت آن با من بود ...«
دنيا در مقابلم تيره و تار شد. بى‏اختيار دست حاجى را گرفتم و نشاندمش. گفتم: »حاجى، صلاح نيست حالا كه اصغر شهيد شده، شما اين‏قدر جلو برويد.«
گفت: »نه، سيدحبيب ... هر كس مسئوليتى دارد و بايد به وظيفه خود عمل كند.«
ديدم نمى‏توانم او را قانع كنم، گفتم: »لااقل صبر كن. دو نفرى در مقابل 200 نفر كمى مشكل است.«
سعى كردم با گردان مسلم كه نزديكى‏هاى ما مستقر بود، ارتباط برقرار كنم. على‏اكبرنژاد، فرمانده گردان مسلم، از پشت بى‏سيم صدايم را شناخت. موضوع را گفتم. لحظه‏اى بعد، على‏آقا با چند گلوله آر پى جى و بى‏سيم‏چى‏اش به سمت ما آمدند. موقعيت را بررسى كرديم. اكبرنژاد گفت: »من با آر پى جى مى‏زنم.« قرار شد من و حاج بصير هم تأمين مناسب را با تيربار بدهيم.
على‏آقا با خواندن آيه "و جعلنا ..." اولين آر پى جى را شليك كرد كه درست در وسط عراقى‏ها فرود آمد. عده زيادى از آن‏ها كشته شدند و عده‏اى فرار كردند كه من و حاجى با تيربار به حسابشان رسيديم. آر.پى. جى دوم هم شليك شد. از كشته‏ها پشته ساخته بوديم. عراقى‏ها گيج و گنگ بودند و حتى مسير شليك آر پى جى را هم نمى‏ديدند. از آن جمع فقط 7 يا 8 نفر خود را اسير ما كردند كه آن‏ها را به عقبه منتقل كرديم.
بعد از اين‏كه اين نقطه را كور كرديم، جريان را به اطلاع آقا مرتضى - فرمانده لشكر - رسانديم. از طريق بى‏سيم شنيدم كه ايشان به حاج رسول قضاوى - فرمانده زرهى - دستور داد تا سرعت حمله تانك‏هاى خودى را از دشت به سمت قلاويزان بيشتر كند.
خود را به ديدگاه رساندم. جنازه‏هاى متلاشى‏شده عراقى‏ها را ديدم كه با تير غيب به ديار نيستى قدم گذاشته بودند. همچنين شاهد آرايش زرهى نيروهاى خودى از لشكر 25 بودم كه به سمت كوه‏هاى قلاويزان پيش مى‏رفتند. سعى بر اين بود كه ارتفاعات قلاويزان را به تصرف خود دربياوريم؛ چون دفعه قبل كه مهران آزاد شده بود، قلاويزان در دست دشمن باقى مانده و همين قضيه موجب سقوط مهران شده بود.
از موقعيت حاج كميل، مرا با بى‏سيم فرا خواندند و گفتند هر طو شده، با سيد منصور نبوى به ديدن حاجى برويم. سيد را به سختى پيدا كردم و با هم خود را به حاج كميل رسانديم. وضع عجيبى در آن‏جا بود. ادوات دشمن به شدت محل استقرار آن‏ها را مى‏كوبيد. حاج كميل هم از ناحيه پا زخمى شده بود. ايشان را با اصرار زياد پشت موتور سيد منصور نبوى نشانديم و من كمرش را محكم با چفيه بستم تا از روى موتور سقوط نكند. سيدمنصور حاجى را به عقب جهت مداوا انتقال داد.
تانك‏ها و نفربرهاى خودى همچنان به سوى قلاويزان در حركت بودند. همراه برادر عسگرى با موتور خودمان را به محور انتهايى كوه رسانديم. در آن‏جا با انبوه نفرات و تجهيزات دشمن روبه‏رو شديم. هنوز بچه‏هاى خودى به اين محور نرسيده بودند. در آن بيابان، انبوهى از سلاح‏هاى سبك و سنگين دشمن از قبيل آر پى جى 11 و انواع خمپاره‏ها وجود داشت كه حاكى از فشار سنگين بچه‏ها و دليلى بر ضعف و زبونى دشمن بود كه شتاب‏زده به سمت عقبه خود عقب‏نشينى كرده بودند. به دستور برادر محمدرضا عسگرى، خود را با موتور به آقا مرتضى رساندم و قضيه را گزارش كردم. بلافاصله گردان صاحب‏الزمان(عج) براى درگيرى و پاك‏سازى منطقه همراه من روان شد. نيروهاى خودى با توكل به خداى بزرگ، در دو ستون گازانبرى به خط دشمن زدند و با هماهنگى‏هاى دقيقى كه فرمانده لشكر با آتشبار سنگين يعنى توپخانه و ادوات كرده بود، بارانى از آتش روى عراقى‏ها ريخته شد. همين آتش تهيه مناسب، دشمن را زمين‏گير كرد. بچه‏ها با توسل به حضرت حق، عراقى‏ها را به محاصره درآوردند و اولين تپه - و در واقع كليد قلاويزان - را از چنگ عراقى‏ها درآوردند. آنگاه گردان‏هاى مسلم، يا رسول‏الله(‏ص) و امام محمدباقرعليه السلام بعد از پاك‏سازى محورهاى خود، به سمت قلاويزان يورش آوردند و در آن‏جا مستقر شدند.
بعد از فتح آن نقطه، آقا مرتضى خود را به منطقه آزادشده رسانيد و در يكى از سنگرهاى فرماندهى عراق كه از نظر استحكام مانند نداشت، استقرار يافت و اين نقطه، مركزى براى فرماندهى و عمليات بعدى نيروها شد.
روز پرزحمت و سختى را پشت سر گذاشته بوديم. آثار خستگى در چهره بچه‏ها نمايان بود. آفتاب هم تنور داغ خود را جمع و جور مى‏كرد تا به پشت كوه‏هاى غرب مهران برود. بعد از اعلام فتح مناطق آزاد شده، برادر شوشترى كه اينك فرماندهى لشكر نصر را برعهده دارد و برادر عبدالله مقيمى وارد جمع ما شدند و با آن چهره خندان خود، روحيه دو چندانى به جمع ما بخشيدند.
در جلسه، كليه هماهنگى‏هاى لازم به عمل آمد و در پناه نور فانوس، نقشه عملياتى و همچنين نقاطى را كه در مرحله دوم عمليات مى‏بايست به تصرف در مى‏آمد، بررسى گرديد. قرار شد مراحل بعدى عمليات هر چه سريع‏تر انجام بگيرد. نيروهاى تازه‏نفس گردان‏هاى ديگر، آن شب خود را به منطقه رساندند و همان شب، مرحله دوم عمليات را شروع كردند. آتش حمايتى خوبى ريخته شد و پيشروى بچه‏ها با سرعت هر چه تمام‏تر ادامه يافت.
براى كمك و بردن فيض بيشتر، به امر آقا مرتضى خود را به گردان امام محمدباقرعليه السلام رساندم. همراه با حاج جعفر شيرسوار و گردان تحت‏امرش در حال پيشروى بوديم تا به اوج قله قلاويزان برسيم كه گروه فيلمبردارى روايت فتح سررسيدند و درخواست مصاحبه كردند. برادر شيرسوار گفت: "من كارى نكرده‏ام كه بخواهم خودم را به مردم نشان بدهم. من كاره‏اى نيستم. تمام كارها را نيروهاى اسلام و رزمندگان انجام داده‏اند. برويد با آن‏ها مصاحبه كنيد."
بعد از اتمام مراحل آزادسازى، اسراى زيادى جمع‏آورى شد. آن‏ها با تعجب مى‏گفتند با امكاناتى كه ارتش عراق در اين منطقه صرف كرده بود، ما فكر مى‏كرديم كه هرگز دست ايرانى‏ها به شهر مهران نمى‏رسد؛ در حالى كه امروز ما مغلوب نيروهاى اسلام هستيم.
در اين عمليات، لشكر 6 تن از سرداران خود را تقديم خدا و امام كرد كه هر كدامشان امروز مى‏توانستند لشكرى را اداره كنند: شهيد حاج على‏اصغر بصير، شهيد محمدرضا عسگرى، شهيد رحيم بردبار، شهيد احمد نادعلى‏زاده و شهيدان امير و على اسدزاده.
در حال پيشروى به سمت بالاى قلاويزان بوديم كه برادر محمدرضا عسگرى مفقود شد و بدن مطهرش هرگز به دست ما و خانواده‏اش نرسيد. رحيم بردبار هم فرمانده تخريب لشكر بود. به ياد آخرين حرف شهيد بردبار هنگامى كه در حال خنثى‏سازى مين‏ها براى ايجاد معبر براى بچه‏ها بوديم، مى‏افتم كه: "در تمام مدتى كه در اين لشكر بوده و در عمليات‏هاى مختلف شركت كرده‏ام، هرگز اين همه ميدان مين را يك‏جا نديده‏ام."

بعد از تثبيت خط، به اتفاق اساتيد رزم و سرداران عزيزى كه بيشترشان الان مهمان سيدالشهدا هستند، به مجلس ختم و بزرگداشت شهيد حاج على‏اصغر بصير در شهر فريدون‏كنار مازندران رفتيم؛ مردان بزرگى چون حاج حسين بصير، طوسى، خداداد، شيرسوار، بلباسى، نوبخت، كاظم عليزاده، سيدمنصور نبوى، نوريان، حاج كميل كهنسال و مرتضى قربانى.
مرتضى قربانى در مقام فرماندهى لشكر در آن جلسه سخنرانى كرد. همه همرزمان، به ياد شهيد اصغر، اين فرمانده دلير و شجاع گريستند.
آن روز، بعد از اتمام مراسم ختم، بر مزار شهيد حاج اصغر بصير گرد هم آمديم؛ در حالى كه نمى‏دانستيم بعد از حاج اصغر، كدام يك از افراد حاضر شمعى ديگر براى محفل تاريخ خواهد شد.

برگرفته از کتاب: ستاره شمالی نوشته سید ولی هاشمی(مجموعه خاطرات سیدحبیب الله حسینی)

گزارش لحظه به لحظه‌ي فرماندهی ل25کربلاازعمليات والفجر هشت ونقش گردان مسلم بن عقیل(س)

دريافت مأموريت: 
حدود 5 ماه قبل از عمليات، مأموريت استقرار در منطقه عمومي رأس البيشه جهت تصرف وتأمين شهر استراتژيك فاو وعراق از سوي قرارگاه كربلا به فرمانده وقت لشكر ويژه 25 كربلا برادر مرتضي قرباني ابلاغ شد. 

شورهاي ستادي:
فرمانده وقت لشكر ويژه 25 كربلا، پس از دريافت مأموريت با برگزاري شورهاي ستادي در سطح لشكر با در نظر گرفتن مسايل طبقه بندي مأموريت فوق، تدابير خود را ابلاغ وبا تشكيل گروه‌هاي كاري ذيل اقدامات اوليه خود را براي حفظ آمادگي شروع كرد.
الف) گروه اول: تحويل گرفتن خط ژاندارمري و آماده سازي منطقه 
ب) گروه دوم: كسب و جمع آوري اخبار و اطلاعات از دشمن و شرايط جوي و زمين منطقه 
ت) گروه سوم: آموزش و آماده نمودن نيروها براي جنگ در چهار منطقه مختلف و متفاوت (جنگ در آب، جنگ در شهر، جنگ در نخلستان، جنگ در صحرا و بيابان) 
ج) گروه چهارم: تأمين و بالا بردن ضريب آمادگي امكانات لجستيكي براي پشتيباني از عمليات فوق 
د)گروه پنجم: برنامه ريزي جهت تأمين و تقويت و سازماندهي نيروهاي بسيجي در ادامه عمليات والفجر هشت
ر) طرح ريزي عمليات آفندي لشكر درمنطقه فوق بر اساس مأموريت ابلاغ شده 
فعاليت‌ها و اقدامات ضروري قبل از عمليات والفجر هشت: 
الف) فعاليت‌هاي اطلاعاتي درمنطقه مسووليتي لشكر ويژه 25 كربلا 
1 ـ شناسايي و معبر زني به صورت مداوم ودقيق با رعايت كامل اصول حفاظتي 
2 ـ تهيه بررسي منطقه از نظر وضعيت جوي، زمين، رودخانه اروند (تعداد جزر و مد، زمان‌هاي جزر و مد، سرعت و شدت آب و ....) 
3 ـ به دست آوردن وضعيت گسترش و توانايي هاي دشمن در منطقه (تهيه و تكميل برآورد اطلاعاتي) 
ب) فعاليت‌هاي مهندسي رزمي لشكر ويژه 25 كربلا در منطقه عملياتي : 
1 ـ مسدود نمودن بعضي از نهرهاي فرعي به منظور بهره برداري صحيح از زمين. 
2 ـ احداث جاده هاي عمود بر خط تماس به منظور آمادرساني و... در زمان عمليات. 
3 ـ زدن پل هاي مناسب بر روي نهرها به منظور برقراري ارتباط با جزاير و.... 
4 ـ ايجاد موانع، بنه ها و سنگرهاي مختلف 
5 ـ احداث چندين اسكله كوچك دريايي بر روي نهرهاي اصلي براي پشتيباني عمليات 

ج) فعاليت‌هاي حفاظتي لشكر ويژه 25 كربلا در منطقه عملياتي : 
1 ـ عدم تغيير وضعيت ظاهري منطقه و بهره بردن از اصل اختفاء و پوشش تغييرات از ديد دشمن 
2 ـ جلوگيري از تردد خودرويي نفرات در روز در محورهاي عملياتي 
3 ـ حضور پرسنل در منطقه با پوشش نيروي ژاندارمري 
4 ـ استفاده از سلاح‌هاي سازماني ژاندارمري در شليك‌ها و..... 
5 ـ رعايت كامل تيراندازي و حساس نكردن دشمن به منطقه (جلوگيري از شناسايي دشمن و تعويض نيروهاي قبلي)
6 ـ ممنوعيت ظاهر شدن با لباس غواصي، جلوگيري از تجمع نيروها، عدم تردد با خودروهاي سپاه، لغو مرخصي‌ها، كنترل نامه نگار و نظارت در ارسال نامه‌ها، كنترل دقيق مجروحين و مصدومين هنگام انتقال آن‌ها به بيمارستان‌هاي عقبه.
7 ـ تخليه كامل نيروهاي بومي و محلي منطقه 
8 ـ جا به جايي نيرو و انتقالات و امكانات با رعايت كامل اصول حفاظتي (با استفاده از تانكرهاي خالي آب، خودروهاي سنگين مهندسي، كاميون‌ها و كمپرسي ها، استفاده از مسيرهاي انحرافي)
9 ـ انتقال امكانات، تجهيزات و نيروها از هفت تپه به اهواز، هور العظيم و منطقه عمومي فاو با رعايت كامل اصول حفاظتي به منظور فريب دشمن و.... 

د) فعاليت‌هاي مخابراتي لشكر ويژه 25 كربلا در منطقه عملياتي: 
به منظور رفع هر گونه امكان شنود و عدم كشف حضور نيروها و يگان‌هاي سپاه پاسداران در منطقه و مخفي ماندن مكان هدايت عمليات، تا قبل از خواندن رمز عمليات، هيچ گونه پيام راديويي داده نشد و تمامي مكالمات و ارتباطات از طريق تلفن صحرايي و پيك انجام مي شد. 
مخابرات لشكر مسووليت ايجاد ارتباط بين يگان‌هاي مستقر در محدوده‌ي لشكر با يك‌ديگر ولشكرهاي هم جوار و ارتباط لشكر با قرارگاه كربلا را به عهده داشت. 
تهيه دستور كار مخابرات و پيوست مخابرات، تأمين نيازمندي‌هاي بيسمي و با سيمي، راه اندازي مركز هدايت و فرماندهي لشكر را به عهده داشت كه به فضل الهي در انجام امورات محوله موفق بودند.

ه ـ فعاليت‌هاي آموزشي لشكر ويژه 25 كربلا : 
1 ـ آموزش غواصي: 
از آن‌جايي كه دست يابي به اهداف مورد نظر لشكر عبور از آب خروشان و متلاطم اروند بسيار مشكل وبه سختي بايد صورت مي گرفت پايه و اساس برنامه ريزي آموزش حول محور غواصي با انتخاب افراد وتربيت افرادي كارآمد، شجاع، مقاوم و شهادت طلب بود كه اين افراد بايد رزم در آب و آن هم در رودخانه اي با شرايط مخصوص به خود را انجام مي‌دادند. 
با توجه به اين‌كه آموزش‌هاي غواصي از گذشته در عمليات‌هاي بدر و قدس نيز درلشكر انجام مي گرفت به عنوان يك روش نو وتازه اي به شمار نمي‌رفت. بنابراين براي شروع كار در لشكر، ابتدا اين آموزش در پادگان لشكر 25 كربلا واقع در هفت تپه و در رودخانه‌ي دز انجام گرفت كه از بين افراد، بهترين نفرات انتخاب و به ساحل بهمنشيردر چويبده انتقال داده شدند. اين افراد دو ماه به صورت شبانه روزي در شرايط آب و هوايي متفاوت و با تجهيزات كامل آموزش ديده وبا فنون رزم در آب وگذر از موانع آبي و حمله به ساحل و انهدام سنگرها، نفرات و تجهيزات دشمن آشنا و به حد آمادگي مطلوبي رسيدند. 
2 ـ آموزش نبرد در جنگل(نخلستان): 
مرحله‌ي دوم آموزش، آشنايي و به آمادگي رساندن رزمندگان اسلام براي شرايط نبرد و رزم در جنگل(نخلستان) و بوته زار بود كه در منطقه به عنوان مانع محسوب مي شد و نياز به آشنايي بيشتر نيروها به فنون اين نوع رزم بود كه به همين منظور نخلستان‌هاي اطراف چويبده و بهمنشير انتخاب و تمرينات صامت و رزمي به صورت مانور توسط گردان‌هاي موج اول و دوم صورت گرفت. 
3 ـ آموزش جنگ شهري: 
مرحله سوم آموزش، آموزش افراد در شرايط رزم در شهر و مناطق ساختماني بود كه در اين راستا نيروهاي موج دوم و سوم لشكر كه براي اين رزم انتخاب شده بودند در شهر آبادان و نقاط مسكوني ديگر آموزش ديده و تمرينات صامت و رزمي را به منظور رسيدن به آمادگي لازم انجام دادند.
4 ـ آموزش نبرد در دشت و بيابان : 
مرحله چهارم آموزش، تمرينات لازم در جهت مقابله با دشمن در مناطق دشت و بياباني بوده كه مناسب با اهداف تعيين شده‌ي لشكر، در تصرف لشكر و تصرف قرارگاه فرماندهي، مواضع توپخانه، پايگاه موشكي، محورهاي مواصلاتي و.... برنامه ريزي لازم صورت گرفت و تمرينات قابل توجه اي براي يگان‌ها براي رسيدن به آمادگي در نظر گرفته و اجرا شد. 
5 ـ ساير آموزش‌هاي نظامي: 
علاوه بر يگان‌هاي عمل كننده رزمي در عمليات، در سطح يگان‌هاي پشتيباني رزم وخدمات رزم در جهت پشتيباني و آماد رساني در عمليات به فراخور تخصص هر يگان، آموزش‌هاي مورد نياز در طول زمان آماده سازي عمليات برنامه ريزي و انجام شد. 
از جمله اقدامات مهم در اين مرحله آماده سازي نيروهاي يگان دريايي لشكر جهت پشتيباني و ترابري نيروها، امكانات، تجهيزات و مهمات بود كه اين تمرينات در كنار رودخانه دز در هفت تپه انجام مي گرفت. 
ايجاد پايگاه‌ها و اسكله هاي دريايي در شش نهر منشعب از اروند در حد لشكر جهت پشتيباني از عمليات و عبور لشكر و لشكرهاي عبور كننده و .... ، كه يگان دريايي لشكر با سه گروهان دريايي (يك گروهان تعميرات ودو گروهان ترابري) اين وظيفه را به عهده داشتند. 
قابل ذكر است كه آموزش‌هاي عقيدتي، سياسي، حفاظت و.... در سطح لشكر در تمامي رده ها انجام مي گرفت و علاوه بر آن كليه واحدهاي تخصصي، وظيفه برگزاري آموزش‌هاي مورد نياز را در يگان مربوطه داشتند. 
و ـ سازمان رزم لشكر ويژه 25 كربلا در عمليات والفجر هشت: 
الف) تيپ يكم پياده شامل گردان‌هاي يكم و دوم امام حسين(ع)، گردان‌هاي يكم و دوم امام محمد باقر(ع)، گردان‌هاي يكم و دوم مالك اشتر(س) گروهان ويژه ضربت، گروهان ويژه غواص، گروهان ادوات و ضد زره، آتشبار پدافند هوايي ، دسته زرهي
ب) تيپ دوم پياده شامل گردان‌هاي يكم و دوم يا رسول الله (ص)، گردان‌هاي يكم و دوم حمزه سيد الشهداء(ع)، گردان مسلم بن عقیل(س)، گردان صاحب الزمان (عج)، گروهان ويژه غواص، گروهان ويژه ضربت، ‌گروهان ادوات و ضد زره، آتشبار پدافندهوايي، دسته زرهي. 
ت) تيپ سوم پياده شامل گردان‌هاي سيف الله ، جندالله و روح الله 
ج) تيپ زرهي شامل گردان تانك، گردان سوار زرهي،‌گردان مكانيزه
د) عده هاي لشكري شامل گردان توپخانه صحرايي، تيپ شهداي الحديد(ادوات)، گردان پدافند هوايي، گردان مهندسي رزمي، گردان تخريب، گردان بهداري، گردان مخابرات، گردان قرارگاه، گردان تعاون، يگان دريايي، آماد و پشتيباني و ساير رده هاي ستادي لشكر ويژه 25 كربلا.
فاو2

http://i37.tinypic.com/sct1lu.jpg

گزارش لحظه به لحظه‌ي عمليات والفجر هشت 

اشاره:
شايد خيلي از خوانندگان بخواهند از لحظه به لحظه‌ي عمليات والفجر هشت باخبر شوند. گزارشي كه در ذيل آورده‌ايم شما را به اين منظور مي‌رساند اين گزارش توسط فرمانده‌ي لشكر 25 كربلا به قرارگاه ارسال مي‌شد تا وضعيت منطقه عملياتي را به آن‌ها اعلام كند.

تاريخ 20/11/ 1364 گزارش‌هاي مربوط به قبل از شروع عمليات
در ساعت 38: 20 نيروهاي غواص لشكر ويژه 25 كربلا وارد آب نهرهاي متصل به اروند شدند
در ساعت 20:49 در خط حد لشكر (شهر فاو) يك تيربار دشمن به سطح آب شليك كرده است.
در ساعت 20:55 لشكر طي گزارشي به قرارگاه اعلام كرد كه منطقه‌ي روبروي خود را در كنترل كامل داشته و وضعيت عادي است. فقط دشمن اقدام به شليك چند گلوله كلت منور و تير بار كرده است.
در ساعت 21:7 لشكر طي گزارشي حساس شدن دشمن را اعلام كرده است.
در ساعت 21:8 در منطقه لشكر، دشمن به شليك هفت گلوله كلت منور به رنگ‌هاي زرد و قرمز كرده است
در ساعت 21:15 نيروهاي غواص لشكر حركت خود را از ساحل اصلي اروند(خودي) شروع كردند.
در ساعت 21:37 نيروهاي غواص لشكر به نزديكي ساحل فاو رسيده ودر حال پاكسازي موانع هستند.
در ساعت 21:49 نيروهاي غواص لشكر موانع را پاكسازي و آماده هجوم به مواضع دشمن شدند.
در ساعت 22:2 از قرارگاه به لشكر اعلام شد كه عمل نكنيد تا به شما اعلام كنيم .
گزارش مربوط به شروع عمليات لشكر ويژه 25 كربلا (خط شكني) :
در ساعت 22:5 برادر محتاج فرمانده قرارگاه كربلا رمز عمليات را (يا فاطمه الزهرا(س) ) به فرمانده لشكر برادر مرتضي قرباني اعلام نمود.
درساعت 22:15 نيروهاي غواص گردان يا رسول الله (ص) به مواضع دشمن هجوم بردند و سرپل را تصرف كردند و گردان‌هاي دوم و سوم به مواضع دشمن هجوم برده و خط اول دشمن را تصرف و پاكسازي كردند.
در ساعت 22:15 نيروهاي غواص گردان امام محمد باقر(ع) به مواضع دشمن هجوم بردند ولي موفق به تصرف سرپل نشدند.
در ساعت 22:20 نيروهاي غواص و گروهان‌هاي دوم و سوم گردان امام محمد باقر(ع) مجدداً به مواضع دشمن هجوم برده و موفق به تصرف سرپل شدند.
گردان يا رسول الله (ص) به سمت راست و گردان امام محمد باقر به سمت چپ رخنه را توسعه داده و ضمن پاكسازي مواضع دشمن، پيشروي خود را آغاز كردند.
در ساعت 22:30 نيروهاي موج دوم لشكر ويژه 25 كربلا در جناح راست با وارد عمل شدن  گردان مسلم بن عقیل(س)شروع به تكميل و پاكسازي مواضع دشمن كرده و با عبور از گردان يا رسول الله (ص) پيشروي خود را به منظور تصرف سه راه فاو- البحار آغاز كردند.
در ساعت 22:35 نيروهاي گردان امام محمد باقر (ع) موفق به تصرف مسجد جامع شهر فاو شدند.
در ساعت 22:35 نيروهاي گردان مالك اشتر(س) در جناح چپ از گردان امام محمد باقر(ع) عبور كرده و عمليات خود را در جهت تصرف و پاكسازي شهر فاو آغاز نمودند.
در ساعت 22:40 قرارگاه كربلا از لشكر 25 اعلام وضعيت كرد.
در ساعت 23:5 لشكر 25 به قرارگاه اعلام نمود كه نيروهاي موج اول و دوم وارد عمل شده در جهت تصرف و پاكسازي شهر فاو با دشمن درگير هستند.
در ساعت 23:10 نيروهاي گردان يا رسول الله (ص) در جناح راست شهر فاو ودر حوالي نخلستان متصل به شهر با دشمن شديداً درگير شدند.
در ساعت 23:15 نيروهاي گردان مسلم بن عقیل(س)موفق به تصرف سه راه فاو البحار- بصره شدند.
در ساعت 23:30 گردان مالك اشتر بخش عظيمي از شهر را تصرف و پاكسازي كرد و در نقاط حساس شهر مستقر شدند.
در ساعت 23:45 نيروهاي گردان حمزه سيد الشهدا(ع) در جناح راست با عبور از گردان مسلم ابن عقيل(س) پيشروي خود را براي تصرف چهار راه فاو- بصره –ام القصر آغاز كردند.

«تاريخ 21/11/1364 روز اول عمليات»
در ساعت 20 دقيقه بامداد رزمندگان گردان حمزه سيد الشهدا(ع) موفق به تصرف چهار راه فاو- بصره – ام القصر شده ودر اين منطقه مستقر شدند.
در ساعت 25 دقيقه بامداد نيروهاي گردان يا رسول الله (ص) وگردان مسلم بن عقیل(س) در حوالي سه راه فاو – البحار- بصره در منطقه نخلستان با دشمن به شدت درگير شدند.
در ساعت 30 بامداد يك گروهان (گروهان سوم) از گردان حمزه سيد الشهدا(ع) بنا به دستور فرماندهي به كمك گردان‌يا رسول الله (ص) و گردان مسلم بن عقیل(س) براي پاكسازي نخلستان در حوالي سه راهي فاو- البحار وارد عمل شدند.
در ساعت 45 دقيقه بامداد گران امام حسين (ع) از جناح چپ با عبور از گردان مالك اشتر (س)، پيشروي خود را به منظور تصرف مخزن‌هاي نفت و ايستگاه مخابراتي پشت شهر فاو آغاز كرد.
در ساعت يك بامداد گردان امام حسين(ع) موفق به تصرف و پاكسازي مخزن نفت و ايستگاه مخابراتي شد و درجناح چپ با يك گردان پياده از لشكر 7 ولي عصر(عج) ودر جناح راست در روبروي چهار راه فاو ـ بصره ـ ام القصر به رأس البيشه با گردان حمزه سيدالشهدا (ع) الحاق را برقرار كرد.
در ساعت 1:30 دقيقه بامداد نيروهاي گردان مسلم بن عقیل(س)، يا رسول الله (ص) و گروهان سوم گردان حمزه سيد الشهدا(ع) بخش وسيعي از نخلستان را پاك سازي و موفق به تصرف يكي از مقرهاي فرماندهي تيپ 111 دشمن شدند.
در ساعت دو بامداد الحاق بين گردان‌هاي يا رسول الله (ص)،  مسلم بن عقیل(س) ،حمزه سيد الشهدا(ع)، امام حسين (ع) و لشكر 7 ولي عصر (عج) از نخلستان در جناح راست، سه راه فاو ـ البحاريه تا چهار راه فاو ـ بصره ـ ام القصر و جاده فاو ـ راس البيشه برقرار شد.
در ساعت 2:15 تعدادي از نيروهاي گردان امام حسين (ع) (يك دسته) به سمت پايگاه موشكي مستطيلي حركت كردند كه با مقاومت شديد دشمن مواجه شده و زمين‌گير شدند.
در ساعت 3:30 گردان حمزه سيد الشهدا(ع) وگردان مسلم بن عقیل(س) در جناح راست جاده فاو ـ بصره حركت خود را جهت تصرف مواضع بعدي دشمن شروع كردند.
در ساعت 3:35 لشكر به قرارگاه اعلام كرد كه نگران جناحين مي باشد
در ساعت 4:00 نيروهاي گردان حمزه سيد الشهد(ع) در جناح راست جاده فاو- بصره با دشمن درگير شده و موفق به تصرف يكي از مقرهاي فرماندهي دشمن شدند.
در ساعت 4:15 نيروهاي گردان  حمزه سيد الشهدا(ع) و گردان مسلم بن عقیل(س) در جناح راست جاده فاو- بصره با يكديگر الحاق برقرار كردند.
در ساعت 4:30 گردانهاي سيف الله، روح الله، جندالله از تيپ سوم لشكر به منظور تصرف پايگاه موشكي مستطيلي و پاك سازي و استقرار در سواحل خور عبدالله وارد عمل شدند.
در ساعت 8:10 لشكر به قرارگاه كربلا اعلام كرد كه دشمن در منطقه فاو- بصره اقدام به اعزام نيرو كرده و هنوز الحاق ما با لشكر عاشورا برقرار نشده است.
در ساعت 8:30 فرمانده لشكر ويژه 25 كربلا به قرارگاه كربلا اعلام كرد كه به دشمن شديداً تلفات سنگيني را وارد كرده و مقادير زيادي از خودرو و .... را به غنيمت گرفته‌اند.
در ساعت 9:45 تمامي مناطق ساختماني شهر فاو به طوركامل توسط گردان هاي مالك اشتر (س)، امام حسين (ع)، مسلم بن عقیل(س) ، يا رسول الله (ص) و امام محمد باقر (ع) پاكسازي شد
در ساعت 11:5 نيروهاي گردان‌هاي سيف الله، روح الله، جندالله در منطقه عمومي پايگاه موشكي مستطيلي شديداً با دشمن درگير شده و بخش عظيمي از اين پايگاه را تصرف كردند
در ساعت 12:00 فرمانده لشكر ويژه 25 كربلا به قرارگاه كربلا اعلام كرد: پايگاه موشكي دشمن به طور كامل تصرف شده و تعدادي اسير ومقاديري غنائم جنگي از دشمن گرفته‌اند.
در ساعت 12:30 نيروهاي گردان سيف الله، روح الله، جندالله ضمن پيشروي به سمت راست در سواحل شمالي خور عبدالله مستقر شده و مواضع دفاعي گرفتند.
در ساعت حدوداً 13 نيروهاي گردان مسلم بن عقیل(س) وارد عمل شده و يكي از مقرهاي فرماندهي دشمن را تصرف و پاكسازي كرده و تعدادي را به اسارت گرفتند.
در ساعت 13:46 تمامي گردان‌هاي پياده لشكر به اهداف از پيش تعيين شده رسيدند و يگان‌هاي پشتيباني رزم، مشغول احداث مواضع و استقرار سلاح‌ها در جهت پشتيباني از يگان‌هاي پياده هستند.
درساعت … نيروهاي لشكر در مواضع تصرف شده مستقر و در حال تحكيم مواضع و آماده براي مقابله با پاتك‌هاي احتمالي دشمن بودند.
 
 

کتاب فاتح ماووت/ سردارشهید مهدی خوش سیرت از فرماندهان گردان مسلم(س)

 

 
نام شهيد :  مهدی  
نام خانوادگي :  خوش سیرت
تاريخ تولد :  19/06/1339
محل تولد :  روستای چورکوچان آستانه اشرفیه
تاريخ شهادت :  06/04/1366
محل شهادت :  ماووت عراق
شهادت در عمليات :  
وضعيت تاهل :  متاهل
تعداد فرزند :  1
آخرين مسئوليت :  معاون فرماندهی لشکر قدس
عضويت در :  سپاه
رسته خدمت :  
مزار شهيد :  شهرستان آستانه اشرفیه
محل دفن :  شهرستان آستانه اشرفیه

 

 

کتاب "فاتح ماووت" نوشته محمدحسن پورقربان  نیاکی به چاپ رسیده است...

این کتاب چکیده ای از زندگینامه و خاطرات شهید مهدی خوش سیرت است

که در شش فصل گردآوری شده است.

فصل اول کتاب با عنوان حضور سبز، زندگینامه شهید را شرح می دهد،

در فصل دوم با عنوان روزگار عاشقی روایتگر خاطراتی از شهید است،

در فصل سوم با  عنوان یادمان سرو یادمانی از شهید در قالب شعر بیان

شده است، فصل چهارم متن سخنرانی شهید درج گردیده است فصل پنجم

به وصیتنامه شهید و فصل ششم عکس هایی از شهید به چاپ رسیده است.        

این کتاب در 160 صفحه به شمارگان 3000 نسخه در قطع رقعی توسط

انتشارات نسیم شمال به چاپ رسیده است.

 

   
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

ادامه نوشته

مناجات نامه شهیدبهمن فاتحی شهیدی از دیار بندر انزلی و از قبیله گردان مسلم

v      شهید بهمن فاتحی ـ بندرانزلی

حمد و ستایش ازآن خدایی است که راه حق و باطل را به ما شناساند و

درهرقرنی مبلغی فرستاد.حمدوستایش بیکران بریکتای بی همتا، توانا،

 

قیوم، رحمان و رحیم که به ما روزی، بندگی و اطاعت عطا کرد وگره

 

مشکلات را برای ما گشود و راه و رسم زندگی را به ما آموخت.

 

ای خدای بزرگ، ازتوسپاسگزارم که به من پدر و مادری عنایت کردی

 

که مرا بدین سان تربیت کند و پرورش دهند تا موفق شوم در راه

 

رضای تو جان خود را فدا سازم. حمد و ستایش از آن صمدی است

 

که برای سعادت و رستگاری ما اطاعت از خود، انبیاء و اولی الامر

 

را واجب گردانید.

گزیده ای از سخنان سرداران مسلم بن عقیل(س)

سردار علی اکبرنژاد فرمانده گردان مسلم بن عقيل در دوران دفاع مقدس

 دریادواره شهدای تخریب و اطلاعات عملیات:

آن‌هايي كه منتظرشهادتند، بايد خود رابا شهدا بسنجند و عمل خود رابا قرآن

 منطبق كنند. اگرامروز توانستيم درعرصه‌‌هاي مختلف بين المللي افتخاراتي

را كسب كنيم به خاطر باورواعتقاد ديني و الگو پذيري ازائمه‌ي اطهار (ع)

و شهداي 8 سال دفاع مقدس بود و بس.

امروز استكبار در كنار سياست، تسليحات نظامي خود را به رخ ملت‌هاي

 مظلوم مي‌كشد تا بدين گونه‌ي حرف خود را اثبات كند ولي ما به آن‌چه

امام (ره) گفته‌اند و رهبر معظم انقلاب مي‌گويند، اعتقاد داريم و با تأسي از

فرهنگ عاشورا و 8 سال دفاع مقدس، مي‌توانيم در همه‌ي عرصه‌ها در

سطح بين المللي موفق و سربلند باشيم.

حاج تقي ايزد  فرمانده گردان مسلم بن عقيل در دوران دفاع مقدس

درمراسم وداع با شهداي گمنام در خان ببين اظهار داشت:

 رزمندگان اسلام در جبهه ها شعار "حسين حسين شعار ماست،شهادت

افتخار ماست "را از اعماق دل سردادند. 

جنگ ديروز جنگ تير و تفنگ بود اما جنگ امروز به فرمايش مقام

معظم رهبري شبيخون فرهنگي است ود كشته‌ي ديروز آن جنگ، شهيد

است و كشته و قرباني جنگ امروز كسي است كه امروز بوي تعفنی 

که شهرها را فرا گرفته رامي گيرد. 

خاطره:شلیک ارپی جی 400تومانی

فروردين سال 66 بابچه ها ي گردان مسلم بن عقيل ازلشکر ويژه ي 25

کربلا عقبه منطقه عملياتـي شلمچه (موقعيت حنين)مستقرشديم.                    

نوع آموزش وامـکانات مهندسي رزمي وتجهيزات زرهي وحتي غذاهايـي

که به ما دادند خبراز عمـليات قريب الوقوع ميداد(عمليات کربلا8) بعد از

چند روز آموزش نظامي سخت که حال همه حسـابي جا آمده بود به ميدان

تير رفتيـم،گروهاني که قبل ازما مشغول تيراندازي بود کارش تمام شد .

آرپي جي زنها و تيربارچي ها وکمکهايشان در کنار تيراندازهاي معمـولي

 گروهان ما مشغول تمرين شدند ، اعلام کردند آرپي جي زن هايي که به

هدف بزنند از فرماندهي جايزه خواهند گرفت.                                       

من هم کنار يکي ازبچه ها ي بسيجي (افشين جهانيان اعزامي ازبابل)

ايستاده بودم که شهيد سيدمجتبي علمدار و شهيد مسعودرضايي ويکي از

بچه هاي ساري ازراه رسيدند،کار تيراندازهـا يکي يکي تمام مي شد،از

بچه هاي آرپي چي زن کسي موفق به هدف زني نشده بود،سيد مجتبي

علمدار گفت فلاني بروجايزه مال خودته ،دوروبرم را نگاه کردم ديدم

آخرين نفرم وبايک موشک آرپي جي نشستم ،همه دورم حلقه زدند گفتم

بچه ها فاصله بگيريد،بد جوري دستم مي لرزيد

يه نفس عميق کشيدم وبعداز هدف گيري جعبه ي اول چشمانم رابستم
                                                                                          وبا خواندن آيه اِذ رَمَيت ....شليک کردم ،باصداي تکبير بچه ها فوراً بلند

شدم وقتي نگاه کردم ديدم جعبه ي دومي را زدم، سيد دستي تکان دادوگفت

نگفتم جايزه مال خودته.

وفرداي آن روزتوي ميدان صبحگاه ازدست شهيد رمضان گنجي فرمانده

وقت گردان مسلم بن عقيل مبلغ400تومان جايزه راگرفتم واين آخرين

ديدارم با شهيد رمضان گنجي وشهيد مسعود رضايي بود.

ياد شهداي کربلاي 8 گرامي  باد


برگرفته از وبلاگ دیارعاشقان خدابخش قبادی

ادامه نوشته

برای گردان مسلم

 
1ـ وقتي هواپيماهاي عراقي در۳۱ شهريور59 فرودگاه مهرآباد را بمباران
 
كردند ما ساكن تهران بوديم و من دانش آموزكلاس اول راهنمايي،آن روزها
 
را خوب به خاطردارم، آژير قرمز،آژيرسفيد ومعلمانمان كه گوش به زنگ
 
بودند كه ببينند راديو چه مي‌گويد وشبهايي كه بايد درتاريكي مطلق درخانه
 
مي نشستي تا امكان هدف گيري منازل نباشدو... آن روزها و شبها گذشت
 
اماهيچ وقت گمان نمي‌كردم كه جنگ آنقدرطول بكشد كه حتي پذيراي امثال
 
من نيز باشد و ما نيزدرآن سن وسال نوجواني هواي جبهه وجنگ به سرمان
 
بزند، باري به هرحال گذشت وگذشت تا سوم دبيرستان تمام شد وهنوزجنگ
 
بود و فضاي شهرها و محلات و مساجد هنوز همان حال و هواي جنگ و
 
شهادت و امام و جبهه، ما از تهران چند سالي بود به گرگان آمده بوديم و
 
شده بوديم ساكن خيابان آموزشگاه،غروب‌ها مسجد قائم حال وهواي ديگري
 
داشت بچه هاي 16 ـ 17 ساله هم سن و سال من، اكثرا ته ريشي وچفيه‌اي
 
وعشق شهادت، عليرضا امامي، اصغرملك، حجت بهمني نژاد،عباس محبي،
 
حميد كمالي، و ... غروبها بعد از نمازمغرب وعشاء جلسه بسيج بود وگرگان
 
جديد و مسجد قائم سلسله جنبان جبهه درميان پايگاههاي گرگان، كم كم هوس
 
جبهه همه را كلافه مي‌كرد خصوصا كه تابستان بود و بي درسي و بيكاري،
 
پس برويم و رفتيم با همان اكيپ، همه با هم 21 خرداد درست دوسه روزي
 
بعد ازامتحانات دبيرستان اعزام شديم تابستان عمليات كربلاي1سال1364
 
تيپ مهندسي 45 جوادالائمه آنجا با چند نفر ديگر شديم يك دسته من اولين
 
بارم بود اما بقيه بيشتر اعزام شده بودند و... سه ماه دمخوري با جبهه و
 
جنگ و عمليات كربلاي 1 مثل همه فهم زندگي را در من هم تغييرمي‌داد
 
حجت آرام و مظلوم و اصغر پرشور و پرحرارت و ديگران هر كدام به
 
گونه‌اي،وقت عمليات كه شد فرماندهان نمي گذاشتند حجت درعمليات باشد،
 
او برادر شهيد بود و به نقلي مسئوليتش كمتر وخانواده و ازاين طورحرفها
 
حجت زيربار نمي‌رفت و سماجت مي‌كردوبه هرحال گذاشتند،تيپ مهندسي
 
واز آن شب تا شبهاي متوالي لودرها و ستاره‌ها بودند كه سوسو مي‌زدند و
 
كار مي‌كردند در خط مقدم يا جلوتر از آن خاكريز مي‌زدند .
آن روزها رفته‌اند حجت شهيد شد و بعد از آن اصغر هم رفت و بعدها هم
 
ديگران عليرضا امامي، حميد كمالي، عباس محبي و... از جبهه برگشتند
 
وهريك به كاري مشغول شدند.خوب يادم هست پيكر حجت راكه به مسجد
 
قائم براي وداع آوردند نمي شد اصغر را نگه داشت زاري مي كرد وفرياد
 
مي‌كشيد اما حجت آرام در تابوت خوابيده بود با يك تركش كوچك در سر
 
متين و صبور اصغر هم هفته بعد دوباره اعزام شد ودركربلاي 8 دركمتر
 
از يك ماه شهيد شد اصغر را هم آوردند و باز شهيدي ديگر. همه چيزبوي
 
التهاب و شهادت مي‌داد و بچه‌هاي هم سن وسال من دلتنگ شهادت همه
 
 اينها گذشت وگذشت تا دو سه شب پيش بچه‌هاي روزنامه گفتند شنبه روز
 
پدر است بيا برويم خانه شهيدان بهمني نژاد و اينگونه روز پدر را بزرگ
 
داريم من ازهمان زمان شهادت حجت وهادي ديگر روي ديدن پدربزرگوار
 
شان را نداشتم خجالت هم داشت به هرحال نبودن امثال حجت و اصغرو
 
بودن ما شرمندگي هم داشت، گفتم برويم ورفتيم من و مجيد و سيد مهدي
 
جليلي و كياني پور آري آن روزها كه حجت و هادي شهيد شده بودند من
 
هنوز نوجوان بودم و نمي فهميدم پدر يعني چه و فرزندي مثل حجت را
 
به ميدان فرستادن يعني چه و خيلي چيزهاي ديگر اما امروز خود پدرم و
 
وقتي خودم را به جاي پدرشهيدان مي‌گذاشتم چقدراحساس كوچكي مي‌كردم
 
اين پدر شهيدان بهمني نژاد است گفت درراه خدا داده است وبا خدا معامله
 
كرده است گفت شهيدان راهمواره احساس مي‌كند و گفت وگفت ومن واقعا
 
در تمام آن يكي دو ساعت چقدراحساس كوچكي مي كردم در برابراين مرد
 
ريز اندام بزرگ.

2ـ دوسه روز پيش از ميدان شهرداري مي‌گذشتم عكس عزيز قرباني شهيد
 
نازنين گردان مسلم را دور ميدان شهرداري ديدم آنها كه با عزيز همنشيني
 
كرده بودند مي‌دانند چه موجود نازنيني بود او هم نوحه مي‌خواند هم بذله
 
گويي مي‌كرد و هم رفتار و اخلاقش الگو ومربي بود هم گردان مسلم كه
 
من هم عضويت افتخار آن را داشتم و هم آنها كه مانده‌اند حاج تقي ايزد
 
فرمانده دلاوري كه آن روزها همه جا در خرمشهر و مجنون صحبت او
 
بود هادي عباسي نازنيني كه عزيز قرباني مي‌گفت آنقدر زخمي شده است
 
كه بدنش شبيه نقشه‌هاي جغرافيا تكه تكه است و عيسي اتراچالي كه آنقدر
 
استوار بود كه مي‌گفتي كار آساني را به دوش دارد فرماندهي گردان مسلم
 
بن عقيل با دوازده صف‌شكني در عمليات و ما چه مي‌‌دانيم كه با نام مسلم
 
بن عقيل چه انسانهايي آمدند ورفتند وما چه مي فهميم شهيد شدن 3 فرزند
 
 يعني چه و ما چه مي‌‌دانيم عزيز نازنين گردان مسلم چه كرد هنگامي كه
 
پايش قطع شد و به برادرش محسن گفت محسن جان آن شال سبز مادرمان
 
را بياور و بگذار روي سينه‌ام و آنقدر خون از پايش رفت تا شهيد شد و
 
امروز بعد از اين همه سال باز مي‌بيني بچه‌هاي جامانده گردان مسلم دور
 
هم جمع مي‌شوند و ياد دوستان خود را گرامي مي‌‌دارند گردان مسلم خاطره
 
رشادت‌هاي بچه‌هاي اين ديار است گردان مسلم يادگار شهيدان خط شكن 8
 
سال جنگ و گردان مسلم هنوز يادآور شوخي‌ها، بذله‌گويي ها و رشادت
 
مردان بزرگي بود كه تن به بلا سپردند برخي ماندند و بسياري رفتند كه :
عاشقان را سرژوليده به پيكرعجب است دادن سرنه عجب داشتن سرعجب
 
است.
  
برگرفته از وبلاگ یادداشت های پراکنده احسان مکتبی

شهیدعلمدار

 بسم رب الشهدا والصديقين

11دي ماه ياد آورشهادت جانبازعاشق اهل بيت يعني سیدمجتبی علمداراست.

او در سحرگاه 11دي ماه 1345 در خانواده اي مذهبي وعاشق اهل بيت در

 محله بخش 8 ساري ديده بجهان گشود دوران تحصيلش را در ساري طي

 نمود و بدنبال لبيک به نداي پيرجماران درس را رها کرده و اولين باردر

سال 1362 به جبهه کردستان اعزام گرديد .      

اولين عملياتي که او خود را آزمود کربلاي يک بود.

پس از عمليات کربلاي يک وارد گردان مسلم بن عقیل(س) شده و تا آخر

 جنگ در آنجا حضور داشت.عمليات کربلاي 4و متعاقب آن کربلاي 5 و

... حضور او را درک کرده است وي در کربلاي 8 مجروح شدو پس از

مدتي بعد در عمليات کربلاي 10شرکت جست .درآن سالها سيد قامت خود

را مفتخر به لباس سبز سپاه کرد.

او در سال 1366به فرماندهي گروهان سلمان از گردان مسلم ابن عقيل

منصوب شد وبا همين سمت درعمليات والفجر 10نقش آفريني موثرداشت

و پس از آن در سه راهي خرمال - سيد صادق- دوجيله و پاسگاه مستقر

درآن سه راهي رشادتهاي فراواني را ازخود نشان داد و درهمين جا بود

که مورد اصابت گلوله دژخيمان بعثي از ناحيه پهلو قرار گرفت وبشدت

مجروح شد واين امر موجب از دست دادن طحال او شد.اوپس ازپذيرش

قطعنامه همت زيادي رادرصرف استمرارفرهنگ جهاد و شهادت و حب

ال الله نمود و در هيات بني فاطمه و پس از آن هيات رهروان امام خميني

ساري خدمات زيادي نمود که آخرين کار مهم اونقش داشتن درتهيه مکاني

بود که بيت الزهرا نام گرفت.اين مکان و نيز دلهاي همه بسيجيان وعاشقان

فرهنگ جهاد و شهادت هنوز هم ياد و خاطره اش را از ياد نخواهد برد.

او در 11دي سال 1375 در اثر عوارض شيميائي دعوت حق را لبيک

 گفت ... يادش گرامي و راهش پر رهرو باد

به نقل از: کتاب عمدار عشق به کوشش محمد يوسف نژاد