1ـ وقتي هواپيماهاي عراقي در۳۱ شهريور59 فرودگاه مهرآباد را بمباران
كردند ما ساكن تهران بوديم و من دانش آموزكلاس اول راهنمايي،آن روزها
را خوب به خاطردارم، آژير قرمز،آژيرسفيد ومعلمانمان كه گوش به زنگ
بودند كه ببينند راديو چه ميگويد وشبهايي كه بايد درتاريكي مطلق درخانه
مي نشستي تا امكان هدف گيري منازل نباشدو... آن روزها و شبها گذشت
اماهيچ وقت گمان نميكردم كه جنگ آنقدرطول بكشد كه حتي پذيراي امثال
من نيز باشد و ما نيزدرآن سن وسال نوجواني هواي جبهه وجنگ به سرمان
بزند، باري به هرحال گذشت وگذشت تا سوم دبيرستان تمام شد وهنوزجنگ
بود و فضاي شهرها و محلات و مساجد هنوز همان حال و هواي جنگ و
شهادت و امام و جبهه، ما از تهران چند سالي بود به گرگان آمده بوديم و
شده بوديم ساكن خيابان آموزشگاه،غروبها مسجد قائم حال وهواي ديگري
داشت بچه هاي 16 ـ 17 ساله هم سن و سال من، اكثرا ته ريشي وچفيهاي
وعشق شهادت، عليرضا امامي، اصغرملك، حجت بهمني نژاد،عباس محبي،
حميد كمالي، و ... غروبها بعد از نمازمغرب وعشاء جلسه بسيج بود وگرگان
جديد و مسجد قائم سلسله جنبان جبهه درميان پايگاههاي گرگان، كم كم هوس
جبهه همه را كلافه ميكرد خصوصا كه تابستان بود و بي درسي و بيكاري،
پس برويم و رفتيم با همان اكيپ، همه با هم 21 خرداد درست دوسه روزي
بعد ازامتحانات دبيرستان اعزام شديم تابستان عمليات كربلاي1سال1364
تيپ مهندسي 45 جوادالائمه آنجا با چند نفر ديگر شديم يك دسته من اولين
بارم بود اما بقيه بيشتر اعزام شده بودند و... سه ماه دمخوري با جبهه و
جنگ و عمليات كربلاي 1 مثل همه فهم زندگي را در من هم تغييرميداد
حجت آرام و مظلوم و اصغر پرشور و پرحرارت و ديگران هر كدام به
گونهاي،وقت عمليات كه شد فرماندهان نمي گذاشتند حجت درعمليات باشد،
او برادر شهيد بود و به نقلي مسئوليتش كمتر وخانواده و ازاين طورحرفها
حجت زيربار نميرفت و سماجت ميكردوبه هرحال گذاشتند،تيپ مهندسي
واز آن شب تا شبهاي متوالي لودرها و ستارهها بودند كه سوسو ميزدند و
كار ميكردند در خط مقدم يا جلوتر از آن خاكريز ميزدند .
آن روزها رفتهاند حجت شهيد شد و بعد از آن اصغر هم رفت و بعدها هم
ديگران عليرضا امامي، حميد كمالي، عباس محبي و... از جبهه برگشتند
وهريك به كاري مشغول شدند.خوب يادم هست پيكر حجت راكه به مسجد
قائم براي وداع آوردند نمي شد اصغر را نگه داشت زاري مي كرد وفرياد
ميكشيد اما حجت آرام در تابوت خوابيده بود با يك تركش كوچك در سر
متين و صبور اصغر هم هفته بعد دوباره اعزام شد ودركربلاي 8 دركمتر
از يك ماه شهيد شد اصغر را هم آوردند و باز شهيدي ديگر. همه چيزبوي
التهاب و شهادت ميداد و بچههاي هم سن وسال من دلتنگ شهادت همه
اينها گذشت وگذشت تا دو سه شب پيش بچههاي روزنامه گفتند شنبه روز
پدر است بيا برويم خانه شهيدان بهمني نژاد و اينگونه روز پدر را بزرگ
داريم من ازهمان زمان شهادت حجت وهادي ديگر روي ديدن پدربزرگوار
شان را نداشتم خجالت هم داشت به هرحال نبودن امثال حجت و اصغرو
بودن ما شرمندگي هم داشت، گفتم برويم ورفتيم من و مجيد و سيد مهدي
جليلي و كياني پور آري آن روزها كه حجت و هادي شهيد شده بودند من
هنوز نوجوان بودم و نمي فهميدم پدر يعني چه و فرزندي مثل حجت را
به ميدان فرستادن يعني چه و خيلي چيزهاي ديگر اما امروز خود پدرم و
وقتي خودم را به جاي پدرشهيدان ميگذاشتم چقدراحساس كوچكي ميكردم
اين پدر شهيدان بهمني نژاد است گفت درراه خدا داده است وبا خدا معامله
كرده است گفت شهيدان راهمواره احساس ميكند و گفت وگفت ومن واقعا
در تمام آن يكي دو ساعت چقدراحساس كوچكي مي كردم در برابراين مرد
ريز اندام بزرگ.
2ـ دوسه روز پيش از ميدان شهرداري ميگذشتم عكس عزيز قرباني شهيد
نازنين گردان مسلم را دور ميدان شهرداري ديدم آنها كه با عزيز همنشيني
كرده بودند ميدانند چه موجود نازنيني بود او هم نوحه ميخواند هم بذله
گويي ميكرد و هم رفتار و اخلاقش الگو ومربي بود هم گردان مسلم كه
من هم عضويت افتخار آن را داشتم و هم آنها كه ماندهاند حاج تقي ايزد
فرمانده دلاوري كه آن روزها همه جا در خرمشهر و مجنون صحبت او
بود هادي عباسي نازنيني كه عزيز قرباني ميگفت آنقدر زخمي شده است
كه بدنش شبيه نقشههاي جغرافيا تكه تكه است و عيسي اتراچالي كه آنقدر
استوار بود كه ميگفتي كار آساني را به دوش دارد فرماندهي گردان مسلم
بن عقيل با دوازده صفشكني در عمليات و ما چه ميدانيم كه با نام مسلم
بن عقيل چه انسانهايي آمدند ورفتند وما چه مي فهميم شهيد شدن 3 فرزند
يعني چه و ما چه ميدانيم عزيز نازنين گردان مسلم چه كرد هنگامي كه
پايش قطع شد و به برادرش محسن گفت محسن جان آن شال سبز مادرمان
را بياور و بگذار روي سينهام و آنقدر خون از پايش رفت تا شهيد شد و
امروز بعد از اين همه سال باز ميبيني بچههاي جامانده گردان مسلم دور
هم جمع ميشوند و ياد دوستان خود را گرامي ميدارند گردان مسلم خاطره
رشادتهاي بچههاي اين ديار است گردان مسلم يادگار شهيدان خط شكن 8
سال جنگ و گردان مسلم هنوز يادآور شوخيها، بذلهگويي ها و رشادت
مردان بزرگي بود كه تن به بلا سپردند برخي ماندند و بسياري رفتند كه :
عاشقان را سرژوليده به پيكرعجب است دادن سرنه عجب داشتن سرعجب
است.
برگرفته از وبلاگ یادداشت های پراکنده احسان مکتبی